star key ring:2
__اولین روز مدرسه ، پسر خوشتیپ غرق در خواب ___
______________________________________
نور ملایم آفتاب صبحگاهی از پنجر های بلند کاخ داخل اتاق می تابید. طبق قوانین، ساعت ۸ صبح بیدار شد و لباس فرمی که دیشب برایش کنار گذاشته بودند را پوشید؛ پیراهنی مرتب و دامن اتو کشیده. وقتی به سالن غذا خوری رفت، همه سر میز بودند . باز هم صندلی کناری هوشیمی خالی بود. مادر بزرگ با وقار خاص خودش سر میز نشست. نگاهی به صندلی خالی کناری هوشیمی انداخت و با لحنی پرسشگر گفت:《 فومیا کجاست؟》
آکیرا که هنوز خواب آلود بود، خمیازه ای کشید و با لحنی که بوی چاپلوسی میداد گفت:《 رفته مدرسه مادر بزرگ گلم. امروز کنفرانس داشت برای همین زود رفت و گفت بهتون بگم.》
دایی هیروشی که آرامش خاصی در رفتارش بود، رو به هوشیمی کرد:《 هوشیمی، آماده ای؟ من میرسونمت 》
مسیر تا مدرسه با ماشین دایی، کوتاه و بی صدا گذشت. وقتی مقابل در ورودی بزرگ مدرسه پیاده شد، جمعیتی از دانش اموزا وارد میشدند. هوشیمی با اظطراب شیرینی منتظر ایستاده بود که ناگهان دو دست گرم ، چشمانش را از پشت پوشاند و صدایی آشنا فریاد زد:《 هوشیمی!》
هوشیمی چرخید و با دیدن《 یوری 》 دوست صمیمی اش ، که یه سال میشد به توکیو اومده بود، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، هم دیگر رو بغل کردن .
یوری که حالا سر زنده و پر انرژی تر از همیشه بود ، هوشیمی را به داخل مدرسه برد. بعد از تعویض کفش ها با کفش های مخصوص مدرسه ، یوری تمام بخش های ساختمان را به او نشان داد و باهم کتاب های درسی شان را گرفتند.
وقتی وارد کلاس شدند ، بقیه تمام توجه شان به هوشیمی بود . معلم با دیدن هوشیمی گفت:《 اوه، شما باید دانش آموز جدید باشی . بیا جلو و خودت رو معرفی کن .》
هوشیمی نفس عمیقی کشید و با صدای رسا گفت:《 سلام ، من هوشیمی کازاما هستم دانش اموز جدید. 》
همه شروع به خوش امدگویی و تشویق شدند . یوری که مبصر کلاس بود با لبخند به صندلی خالی کناریش اشاره کرد . هوشیمی با آرامش در کنار او نشست . اما بعد از پایان اولین کلاس ، کنجکاوی اش تحریک شد نگاهش در کلاس چرخید و روی پسری متوقف شد که در ردیف اخر ، در نزدیکی میز خودش نشسته بود ، او سرش را روی میز گذاشته بود و غرق در خواب بود؛ موهای مشکی اش روی میز پخش شده بود و انگار هیچ چیز در این دنیا برایش اهمیت نداشت.
هوشیمی با خود فکر کرد : این پسر خوشتیپ کیه ؟ چرا انقدر بی تفاوت نسبت به کلاس خوابیده ؟
او حتی در خواب هم نمی دید که این پسر خوشتیپ ؟ کسی است که قرار است زندگی اش را دگرگون کند
......................................................
ادامه دارد
______________________________________
نور ملایم آفتاب صبحگاهی از پنجر های بلند کاخ داخل اتاق می تابید. طبق قوانین، ساعت ۸ صبح بیدار شد و لباس فرمی که دیشب برایش کنار گذاشته بودند را پوشید؛ پیراهنی مرتب و دامن اتو کشیده. وقتی به سالن غذا خوری رفت، همه سر میز بودند . باز هم صندلی کناری هوشیمی خالی بود. مادر بزرگ با وقار خاص خودش سر میز نشست. نگاهی به صندلی خالی کناری هوشیمی انداخت و با لحنی پرسشگر گفت:《 فومیا کجاست؟》
آکیرا که هنوز خواب آلود بود، خمیازه ای کشید و با لحنی که بوی چاپلوسی میداد گفت:《 رفته مدرسه مادر بزرگ گلم. امروز کنفرانس داشت برای همین زود رفت و گفت بهتون بگم.》
دایی هیروشی که آرامش خاصی در رفتارش بود، رو به هوشیمی کرد:《 هوشیمی، آماده ای؟ من میرسونمت 》
مسیر تا مدرسه با ماشین دایی، کوتاه و بی صدا گذشت. وقتی مقابل در ورودی بزرگ مدرسه پیاده شد، جمعیتی از دانش اموزا وارد میشدند. هوشیمی با اظطراب شیرینی منتظر ایستاده بود که ناگهان دو دست گرم ، چشمانش را از پشت پوشاند و صدایی آشنا فریاد زد:《 هوشیمی!》
هوشیمی چرخید و با دیدن《 یوری 》 دوست صمیمی اش ، که یه سال میشد به توکیو اومده بود، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، هم دیگر رو بغل کردن .
یوری که حالا سر زنده و پر انرژی تر از همیشه بود ، هوشیمی را به داخل مدرسه برد. بعد از تعویض کفش ها با کفش های مخصوص مدرسه ، یوری تمام بخش های ساختمان را به او نشان داد و باهم کتاب های درسی شان را گرفتند.
وقتی وارد کلاس شدند ، بقیه تمام توجه شان به هوشیمی بود . معلم با دیدن هوشیمی گفت:《 اوه، شما باید دانش آموز جدید باشی . بیا جلو و خودت رو معرفی کن .》
هوشیمی نفس عمیقی کشید و با صدای رسا گفت:《 سلام ، من هوشیمی کازاما هستم دانش اموز جدید. 》
همه شروع به خوش امدگویی و تشویق شدند . یوری که مبصر کلاس بود با لبخند به صندلی خالی کناریش اشاره کرد . هوشیمی با آرامش در کنار او نشست . اما بعد از پایان اولین کلاس ، کنجکاوی اش تحریک شد نگاهش در کلاس چرخید و روی پسری متوقف شد که در ردیف اخر ، در نزدیکی میز خودش نشسته بود ، او سرش را روی میز گذاشته بود و غرق در خواب بود؛ موهای مشکی اش روی میز پخش شده بود و انگار هیچ چیز در این دنیا برایش اهمیت نداشت.
هوشیمی با خود فکر کرد : این پسر خوشتیپ کیه ؟ چرا انقدر بی تفاوت نسبت به کلاس خوابیده ؟
او حتی در خواب هم نمی دید که این پسر خوشتیپ ؟ کسی است که قرار است زندگی اش را دگرگون کند
......................................................
ادامه دارد
- ۵۲۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط