{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

star key ring: 1

---- اولین روز زندگی جدید ، صاحب بشقاب کناری -------

____________________________________

آفتاب عصرگاهی توکیو ، از میان شیشه های ماشین ،صورت 《 هوشیمی کازاما 》 را نوازش می کرد . صدای نفس های آرام مادرش از صندلی جلو ، تنها صدایی بود که سکوت سنگینی، ماشین را می شکست . هوشیمی ، با گیتار مورد علاقه اش در کنارش چمدانی که گویی تمام دنیایش را در خود جا داده بود ، به سمت کاخ مادر بزرگش می رفت ؛ جایی که پانزده سال بود پایش را آنجا نگذاشته بود .


مادرش بدون اینکه برگردد ، با لحنی که سعی می کرد قاطع باشد ، گفت : 《 یادت باشه هوشیمی ، اینجا خونه‌ی مادربزرگته. اونجا باید خیلی مودب باشی ، دردسر درست نکنی و فقط به فکر درس هات باشی ، سعی کن به زندگی جدیدت عادت کنی ، دیگه راه برگشتی به اون خونه‌ی سابق نداریم.》

هوشیمی فقط لبش را گزید . وقتی ماشین در بزرگ آهنگی کاخ را رد کرد ، عظمت ساختمان قدیمی او را گرفت .با چمدان و گیتارش پیاده شد ‌. مادربزرگ با لبخندی مهربان و باوقار ، خاله 《 کائورو 》 با چهره ای که انگار از حضورش نا خوانده ی هوشیمی اصلا راضی نبود ، و《 آکیرا 》 پسر خاله ۱۵ ساله پر شروشور و شیطونی ، به استقبال آمدند

هوشیمی با نگاهی سرد و خجالتی ، سرش را پایین انداخت و زیر لب سلامی کرد.

او را به اتاقی در طبقه ی پایین راهنمایی کردند ؛ جایی دور از اتاق های دیگر که فقط یک در بسته روبروی آن بود . هوشیمی خودش را روی تخت نرم ولو کرد و به سقف خیره شد

در فکرش غرق بود :《 مامان و بابا واقعا قراره چیکار کنن؟ این تنهایی اجباری تا کی ادامه داره؟ 》

هنوز در افکارش بود ، که تق تق در بلند شد . خدمتکار بود . هوشیمی اجازه داد وارد شود، زن خدمتکار با احترام خشک و رسمی و لباس های مخصوص ، برگه ای را روی میز گذاشت :《 قوانین عمارت است . خانم هوشیمی 》

قوانین ساده اما خفقان آور بودند : ۱_ ساعت ۸ صبح همه باید بیدار باشند . ۲_ باید با نظم سر میز حاضر باشید مگر با اجازه .۳- ساعت ۱۱ شب زمان خاموشی است .

خدمتکار ادامه داد : 《 شام حاضره ، لطفا به سالن غذا خوری بیایید .》

هوشیمی که از این فضای پادگانی واقعا کلافه شده بود ، با بی میلی به سالن رفت . سر میز ، صندلی روبرو مادربزرگ ، کنار 《 دایی هیروشی 》 که هوشیمی با هاش صمیمی تر بود نشست . در سمت دیگر ، خاله کائورو و آکیرا نشسته بودند ، درحالی که آکیرا مدام با قاشقش بازی می کرد و به هوشیمی نیشخند می زد ، خاله کائورو با صدایی که از سردی اش مشخص بود از هوشیمی دل خوش ندارد ، رو به خدمتکار کرد و گفت :《 بشقاب فومیا رو بردار . اون برای شام برنمیگرده 》

هوشیمی با تعجب به بشقاب خالی کنارش نگاه کرد برایش سوال شد : فومیا ؟ فومیا دیگه کیه ؟

......................‌‌‌.........................

ادامه دارد
دیدگاه ها (۶)

https://wisgoon.com/ppr2ppr29

هاییی. بانو های پیجم 🍓یه اطلاعیه میخواستم بدم. روز های فرد....

اسم : جا کلیدی ستاره ای / star key ring ژانر : مدرسه ای. ، ع...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط