{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏

𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
کامیل مورو همیشه دخترِ متفاوتی بود؛ نه از اون تفاوت‌هایی که با صدا زدن و جلب توجه به دست بیاد، بلکه از اون مدل فرق داشتن که توی سکوت خودش رو نشان می‌داد.

او در یکی از محله‌های آرام پاریس بزرگ شده بود؛ جایی که صبح‌ها با بوی قهوه‌ی تازه، صدای دوچرخه‌هایی که از خیابون رد می‌شدن، و نور ملایمی که از پنجره‌ی اتاقش روی کتاب‌ها می‌افتاد، شروع می‌شدند. برای بیشتر آدم‌ها، زندگی در چنین جایی یعنی آرامش. برای کامیل، یعنی نظم. یعنی درس. یعنی هدف.

از همان سال‌های مدرسه، همه می‌دانستند که کامیل با بقیه فرق دارد.

او فقط درس‌خوان نبود؛ خیره‌کننده بود.

کسی که بدون تلاش برای دیده شدن، همیشه اول می‌شد.

کسی که معلم‌ها اسمش را با افتخار می‌گفتند، و هم‌کلاسی‌ها گاهی با تحسین و گاهی با حسادت به او نگاه می‌کردند.

کامیل از آن دخترهایی نبود که بخواهد با لباس‌های عجیب، آرایش زیاد یا حرف‌های بلند توجه دیگران را جلب کند.

او زیبایی‌اش را بی‌صدا حمل می‌کرد؛

موهای مرتب، نگاه آرام، لبخندی کم‌رنگ، و صورتی که انگار همیشه کمی در فکر بود.

نه مغرور بود، نه سرد؛ فقط کسی بود که بیشتر از حرف زدن، گوش می‌داد. بیشتر از شوخی کردن، فکر می‌کرد. و بیشتر از خواب و تفریح، درس می‌خواند.

برای خیلی‌ها، این عجیب بود.

اما برای کامیل، این تنها راهی بود که می‌شناخت.

پدرش، اتین مورو، مردی جدی و باوقار بود.

از آن پدرهایی که کمتر حرف می‌زنند، اما وقتی چیزی می‌گویند، همه می‌فهمند که تصمیم نهایی همان است. او در یک شرکت بین‌المللی کار می‌کرد و بیشتر وقتش را میان جلسه‌ها، سفرهای کاری، و تماس‌های طولانی می‌گذراند.

مادرش، سوفی مورو، زنی مهربان و آرام بود؛ کسی که حتی وقتی نگران می‌شد، سعی می‌کرد آرامش خانه را حفظ کند. او تنها کسی بود که می‌توانست خستگی را از چهره‌ی کامیل بخواند، حتی وقتی دخترش چیزی نمی‌گفت.

زندگی کامیل در فرانسه، هرچند پر از فشار و درس بود، اما قابل پیش‌بینی بود.

او برنامه داشت.

هدف داشت.

و مهم‌تر از همه، روی پای خودش ایستاده بود.

اما درست زمانی که فکر می‌کرد همه‌چیز به همان شکل آرام و منظم ادامه پیدا می‌کند، خبر ناگهانی‌ای همه‌چیز را تغییر داد.

خبر انتقال پدرش به کره جنوبی.

کشوری دور، ناآشنا، با زبانی جدید، مدرسه‌ای جدید، و زندگی‌ای که هیچ شباهتی به دنیای مرتب و آشنای او نداشت.

و همین‌جا بود که زندگی کامیل، آرام و بی‌سروصدا، از مسیر همیشگی‌اش خارج شد.

#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
دیدگاه ها (۱۲)

لیدی فالو شه

بانو فیکشن نویسه

last part

part32

کم غذا خوردن همیشه باعث لاغری نمی‌شه! 🚫🔥 وقتی خیلی کم می‌خو...

شنیدن عبارت دوستت دارم : برای یک مرد...او را برای مصاف با سخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط