{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟐

𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
هفته‌ی بعد، مثل یک کابوسِ سریع گذشت. تمامِ وسایلِ زندگیِ کامیل در کارتن‌های مقوایی حبس شده بود و جای خالیِ کتاب‌ها روی قفسه‌ی اتاقش، بزرگ‌ترین سندِ کوچِ اجباری‌اش بود.

سفرِ هوایی، طولانی و کش‌دار بود. کامیل در تمامِ مدتِ پرواز، به بیرون از پنجره خیره شده بود؛ به ابرها و به افقِ محوی که کم‌کم جایِ خودش را به خطوطِ تیز و مدرنِ شهرِ سئول می‌داد. وقتی چرخ‌های هواپیما روی باند فرودگاه اینچئون نشست، کامیل حس کرد چیزی در درونش فرو ریخت. همه‌چیز تمام شده بود.

وقتی به خانه‌ی جدیدشان در یکی از محله‌های اعیان‌نشینِ سئول رسیدند، حتی عظمت و لوکس بودنِ خانه هم نتوانست اخمِ کامیل را باز کند. همه‌چیز سرد، بزرگ و بی‌روح بود. وسایلِ چوبیِ گران‌قیمت و دکوراسیونِ مینیمالِ کره‌ای، حسِ غربت را برایش دوچندان می‌کرد.

سوفی سعی کرد با چیدمانِ وسایل، کمی گرما به خانه بدهد، اما اتین، از همان لحظه‌ی ورود، غرقِ تماس‌های کاری‌اش بود. او حتی فرصت نکرد از کامیل بپرسد که آیا حالش خوب است یا نه.

آن شب، کامیل خواب به چشمش نیامد. یونِفرمِ مدرسه‌ی جدیدش که روی تخت پهن شده بود، با آن برش‌هایِ تند و رسمی، شبیه به زرهِ یک سرباز بود که قرار است به میدانِ جنگی برود که هیچ‌چیز از قوانینش نمی‌داند.

صبحِ روزِ بعد، کامیل با صورتی که از بی‌خوابی کمی رنگ‌پریده بود، آماده شد. او برای اینکه کم نیاورد، وسواسِ همیشگی‌اش را به کار برد؛ موهایش را به دقیق‌ترین شکلِ ممکن بست و کتاب‌هایش را با نظمِ نظامی در کیفش چید.

وقتی اتین، او را مقابلِ دروازه‌های بزرگِ مدرسه پیاده کرد، کامیل برای یک لحظه حس کرد که اکسیژنِ اطرافش کم شده است. دانش‌آموزان با یونیفرم‌های یک‌دست، در گروه‌های دوستی در حال خندیدن و حرف زدن بودند. صدایِ بلندِ زبانِ کره‌ای، مثلِ موجی از صداهایِ ناآشنا به سمتش می‌آمد.

او از همان لحظه‌ی ورود، متوجه نگاه‌های کنجکاوِ بقیه شد. دخترِ فرانسویِ قدبلند، با چهره‌ای که ترکیبِ ظریفی از شرقی و غربی داشت، مثلِ یک وصله‌ی ناجور در میانِ آن همه جمعیت می‌درخشید.

مدیرِ مدرسه، مردی میانسال با عینکی کائوچویی، با لبخندی که کامیل آن را مصنوعی می‌دانست، به استقبالش آمد.

«خوش اومدی کاندیدایِ جدیدِ ما، خانم مورو. شنیدیم در پاریس شاگردِ ممتاز بودی.»

کامیل فقط سرش را به نشانه‌ی احترام خم کرد. کلمات در گلویش گیر کرده بود.

مدیر او را به سمتِ ساختمانِ اصلی هدایت کرد. راهروها پر از پوسترها و تابلوهایِ افتخارآمیز بود. وقتی مدیر درِ کلاسِ سالِ سوم را باز کرد، همه‌چیز برای لحظه‌ای ساکت شد. بیست جفت چشم روی او زوم شد.

مدیر دستش را به سمتِ ردیفِ آخر، کنارِ پنجره گرفت. جایی که پسری با موهای تیره، هندزفری در گوش، و صورتی که انگار تمامِ خستگیِ دنیا را در خود داشت، به بیرون خیره شده بود.

«می‌تونی اونجا، کنارِ کیم تهیونگ بشینی.»

کامیل، در حالی که سعی می‌کرد لرزشِ خفیفِ دست‌هایش را پنهان کند، از میانِ میزها گذشت. تهیونگ حتی نگاهش نکرد. او فقط هندزفری را از گوشش درآورد و بدون اینکه سرش را برگرداند، با صدایی که به سردیِ یخ بود، زیر لب گفت:

«فقط سعی کن زیاد سروصدا نکنی. من حوصله‌ی هم‌صحبتی با هیچ تازه‌واردی رو ندارم.»

کامیل از این برخوردِ بی‌ادبانه، یک قدم عقب رفت. اخمش در هم رفت و با چشم‌هایی که حالا جرقه می‌زد، به نیم‌رخِ پسر نگاه کرد. جنگِ سرد، درست از همان ثانیه‌ی اول شروع شده بود.

شرط لایک بالای 35💗👧
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
دیدگاه ها (۸۰)

my School fiction vibe

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏

بانو فیکشن نویسه

مقدمه

خواب رویایی part: ۷ ماه ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط