{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۴۷

ادامه پارت ۴۷



زن تعظیم کوتاهی کرد و لبخندی ساده زد. مرد هم هیچ نگفت. فقط نگاهی به من انداختند و رفتند سمت میز شام. عالی. حداقل کسی حرف اضافی نزد. کسی اشاره‌ای به شایعه‌ها نکرد. شاید همه اینقدر بد نباشند.

اما یاد حرف کیم مینجون افتادم. یاد آن نگاه سرد از پشت عینک طلایی. یاد سوالی که از من پرسید: «از ازدواجشون ناراضی بودی؟» من نفهمیدم او دنبال چه بود. تله‌ای بود؟ امتحانی؟ یا فقط می‌خواست ببیند چقدر می‌تواند خراب کند؟

ناخودآگاه دستم رو به سمتم کمرم بردم. جایی که دستش رو گذاشته بود. هنوز حس سرد انگشتانش روی پوست بود.

— ا.ت!

صدای سئوهیون بود. از پشت سر می‌آمد. برگشتم. با همان لباس مشکی کوتاه و موهای بافته، لیوانی در دست، با خوشحالی به سمت من می‌آمد. انگار هیچ چیز دنیا نمی‌توانست روحیه‌اش را خراب کند.

— چرا اینجایی؟ من از اونور بهت نگاه می‌کردم، دیدم تنهایی ایستادی!

لبخند زدم. این بار، کمی واقعی‌تر.
— فقط نفس تازه می‌کردم

— بیا بریم اونور. زن عموی آقای جئون شیرینی مخصوص خودش رو آورده. می‌گن خوشمزه‌ست!

نگذاشت جواب بدهم. دستم را گرفت. دستش گرم بود. نرم. مال کسی که هنوز چیزی از دنیا نمی‌دونه
دیدگاه ها (۱)

قلب های مرده پارت ۴۸با هم به سمت میز شیرینی رفتیم. کنار پنجر...

ادامه پارت ۴۸لبخند زدم و سر تکان دادم. اما توی دلم، یک حس بد...

قلب های مرده پارت ۴۷ناگهان چند خانواده‌ی دیگر از در ورودی وا...

قلب های مرده پارت ۴۶ پارت ۴۵ https://wisgoon.com/v/C8EQWN7S...

قلب های مرده پارت ۴۱وقتی رفتیم اتاق لباس ها انتظار اینو داشت...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط