ادامه پارت ۴۸
ادامه پارت ۴۸
لبخند زدم و سر تکان دادم. اما توی دلم، یک حس بد توی تمام وجودم ریشه دوانده بود. انگار این حرفها فقط یک مقدمه بودند. انگار این مرد نقشهای داشت که من انتهایش را نمیدیدم.
برای لحظهای، چشمانم به سمت مردی دیگه خزید...موهاش شلخته بود و کراواتش شل بود.
کیم تهیونگ.
روی صندلی ای نشسته بود و دخترا دورش بودند...یعنی انقدر براش راحته تو همچین مراسمی مست بش؟ از صبح نیومده بود پیشم که با دخترا میچرخه
با خودم گفتم:
امشب طولانیترین شب زندگیم بوده
لبخند زدم و سر تکان دادم. اما توی دلم، یک حس بد توی تمام وجودم ریشه دوانده بود. انگار این حرفها فقط یک مقدمه بودند. انگار این مرد نقشهای داشت که من انتهایش را نمیدیدم.
برای لحظهای، چشمانم به سمت مردی دیگه خزید...موهاش شلخته بود و کراواتش شل بود.
کیم تهیونگ.
روی صندلی ای نشسته بود و دخترا دورش بودند...یعنی انقدر براش راحته تو همچین مراسمی مست بش؟ از صبح نیومده بود پیشم که با دخترا میچرخه
با خودم گفتم:
امشب طولانیترین شب زندگیم بوده
- ۲۴۹
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط