قلب های مرده پارت ۴۹
قلب های مرده پارت ۴۹
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. نگاهم روی کیم تهیونگ قفل شد. همان طور که روی صندلی لم داده بود، لیوانی در دست داشت و با بیخیالی به حرفهای دخترهای دورش گوش میداد. انگار اصلاً در این مهمانی نبود. انگار هیچکس جز خودش برایش اهمیت نداشت.
یک آن، نگاهش به سمتم چرخید. برای چند ثانیه، چشمهایمان به هم گره خورد. لبخندی نصفهنیمه زد و لیوانش را برای من بالا گرفت. انگار داشت میگفت: «به سلامتیِ تو.» یا شاید: «به سلامتیِ این که من آزادم و تو نه.»
نگاهم را پایین انداختم.
دستم را مشت کردم. ناخنهایم توی کف دستم فرو رفت. کیم مینجون هنوز مشغول صحبت بود. صدای ضبطشده و مصنوعیاش مثل نویز پسزمینه در گوشم میپیچید:
— ...واقعاً جای تأسف داره که توی این روزها، خیلی از خانوادهها هنوز به تفریحات فرهنگی اهمیت نمیدن. اما خونهی شما... ظاهراً متفاوته.
مادرم لبخند زد، با همان لبخندی که همیشه توی مهمانیها به صورتش میخکوب میکرد:
— البته که همسرم...آقای جئون همیشه به هنر اهمیت میدن. ما هم سعی میکنیم فرهنگ رو توی خانواده زنده نگه داریم.
دلم خواست فریاد بزنم: «چه فرهنگی؟ فرهنگی که به من یاد داد چطور دروغ بگم؟»
اما چیزی نگفتم. فقط به مینجون نگاه کردم که داشت مثل یک گورخر لبخند میزد و منتظر بود تا نقشهاش را عملی کند. چه نقشهای؟ هنوز نمیدانستم. اما حسش میکردم. درست مثل بو. مثل یک چیز گندیده که از دور بویش میآید.
— ببخشید. یه لحظه
حرفهایم را قطع کردم. بدون اینکه منتظر اجازه باشم، قدم برداشتم به سمت تراس بزرگ. قابهای چوبی سنگین و پردههای حریر را کنار زدم و رفتم بیرون.
هوا سرد بود. سردِ آنقدری که نفسم را بند میآورد. آسمان پر از ستاره بود، مثل یک بوم نقاشی که کسی با رنگ سفید بینظمی رویش ریخته باشد.
دستهایم را گرفتم و روی دیوار سنگی تراس تکیه دادم. نفس عمیق کشیدم. اکسیژن. فقط به اکسیژن نیاز داشتم. به یک لحظه سکوت. به یک لحظه که مجبور نباشم کسی باشم که نیستم.
— فکر نمیکردم تو از مهمونی فرار کنی.
صدای آشنا. آن صدا. صدا از پشت سر آمد. آرام. با لهجهای که کمی خندهدار بود، انگار کلمات را در دهان میچرخاند قبل از اینکه بیرون بفرستدشان. کیم تهیونگ.
بدون اینکه برگردم، گفتم:
-من فرار نمیکنم. فقط یه کم هوا میخورم.
تهیونگ:با این لباس؟ توی این سرما؟
نگاهم را به آسمان دوخته بودم:
— تو چرا اومدی بیرون؟ مگه دخترا ولت کردن؟
خندهای بلند و آزاد کرد.
— نه اونا همیشه هستن. ولی تو فقط یکبار میای بیرون
توی نور کم صورتش نصفه پیدا بود موهای شلخته، لبخند شرور همون چیزهایی که بقیه دخترا عاشقشن
لایک این پست رو ۵۰ کنید🤧💘
https://wisgoon.com/v/5GINYGNLNV
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. نگاهم روی کیم تهیونگ قفل شد. همان طور که روی صندلی لم داده بود، لیوانی در دست داشت و با بیخیالی به حرفهای دخترهای دورش گوش میداد. انگار اصلاً در این مهمانی نبود. انگار هیچکس جز خودش برایش اهمیت نداشت.
یک آن، نگاهش به سمتم چرخید. برای چند ثانیه، چشمهایمان به هم گره خورد. لبخندی نصفهنیمه زد و لیوانش را برای من بالا گرفت. انگار داشت میگفت: «به سلامتیِ تو.» یا شاید: «به سلامتیِ این که من آزادم و تو نه.»
نگاهم را پایین انداختم.
دستم را مشت کردم. ناخنهایم توی کف دستم فرو رفت. کیم مینجون هنوز مشغول صحبت بود. صدای ضبطشده و مصنوعیاش مثل نویز پسزمینه در گوشم میپیچید:
— ...واقعاً جای تأسف داره که توی این روزها، خیلی از خانوادهها هنوز به تفریحات فرهنگی اهمیت نمیدن. اما خونهی شما... ظاهراً متفاوته.
مادرم لبخند زد، با همان لبخندی که همیشه توی مهمانیها به صورتش میخکوب میکرد:
— البته که همسرم...آقای جئون همیشه به هنر اهمیت میدن. ما هم سعی میکنیم فرهنگ رو توی خانواده زنده نگه داریم.
دلم خواست فریاد بزنم: «چه فرهنگی؟ فرهنگی که به من یاد داد چطور دروغ بگم؟»
اما چیزی نگفتم. فقط به مینجون نگاه کردم که داشت مثل یک گورخر لبخند میزد و منتظر بود تا نقشهاش را عملی کند. چه نقشهای؟ هنوز نمیدانستم. اما حسش میکردم. درست مثل بو. مثل یک چیز گندیده که از دور بویش میآید.
— ببخشید. یه لحظه
حرفهایم را قطع کردم. بدون اینکه منتظر اجازه باشم، قدم برداشتم به سمت تراس بزرگ. قابهای چوبی سنگین و پردههای حریر را کنار زدم و رفتم بیرون.
هوا سرد بود. سردِ آنقدری که نفسم را بند میآورد. آسمان پر از ستاره بود، مثل یک بوم نقاشی که کسی با رنگ سفید بینظمی رویش ریخته باشد.
دستهایم را گرفتم و روی دیوار سنگی تراس تکیه دادم. نفس عمیق کشیدم. اکسیژن. فقط به اکسیژن نیاز داشتم. به یک لحظه سکوت. به یک لحظه که مجبور نباشم کسی باشم که نیستم.
— فکر نمیکردم تو از مهمونی فرار کنی.
صدای آشنا. آن صدا. صدا از پشت سر آمد. آرام. با لهجهای که کمی خندهدار بود، انگار کلمات را در دهان میچرخاند قبل از اینکه بیرون بفرستدشان. کیم تهیونگ.
بدون اینکه برگردم، گفتم:
-من فرار نمیکنم. فقط یه کم هوا میخورم.
تهیونگ:با این لباس؟ توی این سرما؟
نگاهم را به آسمان دوخته بودم:
— تو چرا اومدی بیرون؟ مگه دخترا ولت کردن؟
خندهای بلند و آزاد کرد.
— نه اونا همیشه هستن. ولی تو فقط یکبار میای بیرون
توی نور کم صورتش نصفه پیدا بود موهای شلخته، لبخند شرور همون چیزهایی که بقیه دخترا عاشقشن
لایک این پست رو ۵۰ کنید🤧💘
https://wisgoon.com/v/5GINYGNLNV
- ۲۷۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط