My boyfriend
My boyfriend
P:19
وقتی این حرف رو زدی، یه لبخند عمیق روی صورت جیمین نشست.
دستش که گونههات رو قاب گرفته بود، هنوز همونجا بود.
انگار که میخواست مطمئن بشه همهچیز واقعیته.
جیمین هنوز بغلت کرده بود، ولی کمی از هم فاصله گرفتین، طوری که بتونین راحتتر همدیگه رو ببینین.
نور کمی که از سالن میاومد، روی صورتتون افتاده بود و سایههای نرمی ایجاد کرده بود.
جیمین با همون آرامش همیشگیاش، ولی با یه حس جدید، گفت:
— «خوب… پس حالا که اینجوریه…»
یه مکث کوتاه کرد و نگاهش رو توی چشمهات چرخوند.
انگار داشت دنبال کلماتی میگشت که بتونه حسش رو کامل بیان کنه.
— «میدونی، همیشه فکر میکردم اینجور حرفها فقط توی فیلمها اتفاق میافته.»
تو خندیدی، خندهای که دیگه از هیجان و ترس نبود؛ از یه حس رضایت عمیق بود.
— «ولی الان که داریم تجربهش میکنیم… چطوره؟»
جیمین سرش رو به آرامی تکون داد.
صدای قلب خودش رو هنوز توی گوشت میشنیدی.
— «خیلی بهتر از فیلمهاست.»
بعد، دستش رو خیلی آروم از روی گونهات برداشت و رفت سمت گردنت.
انگشتهاش رو به آرامی روی پوستت کشید و تو ناخودآگاه یه نفس عمیق کشیدی.
— «من همیشه… همیشه بهت حس داشتم، جیسو.»
صداش کمی گرفته بود.
— «ولی خب… موقعیتش پیش نیومده بود. یا شاید من جرئتش رو نداشتم.»
تو آهسته گفتی:
— «ولی الان جرئتش رو داری؟»
جیمین لبخند زد، لبخندی که تا چشمهاش کشیده شد.
— «فکر کنم… الان بهترین موقعیته.»
بعد دوباره سرش رو پایین آورد.
اینبار بوسهاش کمی عمیقتر و طولانیتر بود.
انگار که داشت تمام حرفهایی که نمیتونست بگه رو توی اون بوسه خلاصه میکرد.
وقتی دوباره جدا شدین، هر دو کمی نفسنفس میزدین.
جیمین با لحنی شیطنتآمیز گفت:
— «فکر کنم پدرت داره ما رو میکشه.»
تو برگشتی و نگاهی به سمت سالن انداختی.
واقعاً سکوت شده بود و همه داشتن به سمت در راهرو نگاه میکردن.
یه لحظه ترسیدی، ولی بعد یاد آغوش جیمین و حرفهایش افتادی.
یه حس جسارت پیدا کردی.
— «بذار ببینن.»
جیمین تعجب کرد، ولی بعد خندید.
— «مطمئنی؟»
— «آره.»
محکم گفتی.
— «الان دیگه فرقی نداره.»
جیمین دستت رو گرفت.
دستش گرم و محکم بود.
بهت حس اطمینان میداد.
— «خیلی خب، پس… آمادهای برگردیم؟»
تو سرت رو تکون دادی.
ولی قبل از اینکه حرکت کنین، به جیمین نگاه کردی و گفتی:
— «جیمین…»
— «هوم؟»
— «فقط خواستم بدونی… منم همینطور.»
لبخندی بهت زد، لبخندی که انگار دنیا رو بهش داده بودن.
— «میدونم، جیسو. میدونم.»
و بعد، دست در دست هم، از اون راهروی نسبتاً تاریک بیرون اومدین و به سمت سالن رفتین.
یه حس قوی بینتون بود؛ یه حس جدید که هیچکدومتون نمیخواست از دستش بده.
---
پارت بعدی؟ 🎀🤏🏻✨
P:19
وقتی این حرف رو زدی، یه لبخند عمیق روی صورت جیمین نشست.
دستش که گونههات رو قاب گرفته بود، هنوز همونجا بود.
انگار که میخواست مطمئن بشه همهچیز واقعیته.
جیمین هنوز بغلت کرده بود، ولی کمی از هم فاصله گرفتین، طوری که بتونین راحتتر همدیگه رو ببینین.
نور کمی که از سالن میاومد، روی صورتتون افتاده بود و سایههای نرمی ایجاد کرده بود.
جیمین با همون آرامش همیشگیاش، ولی با یه حس جدید، گفت:
— «خوب… پس حالا که اینجوریه…»
یه مکث کوتاه کرد و نگاهش رو توی چشمهات چرخوند.
انگار داشت دنبال کلماتی میگشت که بتونه حسش رو کامل بیان کنه.
— «میدونی، همیشه فکر میکردم اینجور حرفها فقط توی فیلمها اتفاق میافته.»
تو خندیدی، خندهای که دیگه از هیجان و ترس نبود؛ از یه حس رضایت عمیق بود.
— «ولی الان که داریم تجربهش میکنیم… چطوره؟»
جیمین سرش رو به آرامی تکون داد.
صدای قلب خودش رو هنوز توی گوشت میشنیدی.
— «خیلی بهتر از فیلمهاست.»
بعد، دستش رو خیلی آروم از روی گونهات برداشت و رفت سمت گردنت.
انگشتهاش رو به آرامی روی پوستت کشید و تو ناخودآگاه یه نفس عمیق کشیدی.
— «من همیشه… همیشه بهت حس داشتم، جیسو.»
صداش کمی گرفته بود.
— «ولی خب… موقعیتش پیش نیومده بود. یا شاید من جرئتش رو نداشتم.»
تو آهسته گفتی:
— «ولی الان جرئتش رو داری؟»
جیمین لبخند زد، لبخندی که تا چشمهاش کشیده شد.
— «فکر کنم… الان بهترین موقعیته.»
بعد دوباره سرش رو پایین آورد.
اینبار بوسهاش کمی عمیقتر و طولانیتر بود.
انگار که داشت تمام حرفهایی که نمیتونست بگه رو توی اون بوسه خلاصه میکرد.
وقتی دوباره جدا شدین، هر دو کمی نفسنفس میزدین.
جیمین با لحنی شیطنتآمیز گفت:
— «فکر کنم پدرت داره ما رو میکشه.»
تو برگشتی و نگاهی به سمت سالن انداختی.
واقعاً سکوت شده بود و همه داشتن به سمت در راهرو نگاه میکردن.
یه لحظه ترسیدی، ولی بعد یاد آغوش جیمین و حرفهایش افتادی.
یه حس جسارت پیدا کردی.
— «بذار ببینن.»
جیمین تعجب کرد، ولی بعد خندید.
— «مطمئنی؟»
— «آره.»
محکم گفتی.
— «الان دیگه فرقی نداره.»
جیمین دستت رو گرفت.
دستش گرم و محکم بود.
بهت حس اطمینان میداد.
— «خیلی خب، پس… آمادهای برگردیم؟»
تو سرت رو تکون دادی.
ولی قبل از اینکه حرکت کنین، به جیمین نگاه کردی و گفتی:
— «جیمین…»
— «هوم؟»
— «فقط خواستم بدونی… منم همینطور.»
لبخندی بهت زد، لبخندی که انگار دنیا رو بهش داده بودن.
— «میدونم، جیسو. میدونم.»
و بعد، دست در دست هم، از اون راهروی نسبتاً تاریک بیرون اومدین و به سمت سالن رفتین.
یه حس قوی بینتون بود؛ یه حس جدید که هیچکدومتون نمیخواست از دستش بده.
---
پارت بعدی؟ 🎀🤏🏻✨
- ۶۰۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط