{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های مرده پارت ۶۰

قلب های مرده پارت ۶۰


(گزارش شده بود)


ماه ها گذشت. عمارت که یه زمانی واسم با جونگ‌کوک زنده بود، حالا شده بود یه قبرستون بزرگ و لوکس. همه فکر می‌کردن من دارم کم‌کم با این واقعیت که اون رفته کنار میام. سئوهیون تو این مدت خیلی مراقبم بود، اما چه فایده ؟ وقتی حقیقت این بود که من دیگه اصلا وجود نداشتم

من دیگه اون دختر قبلی نبودم. دیگه نه لبخند می‌زدم، نه حتی برای غذا بیرون می‌اومدم. از اون شب ، انگار یه بخشی از روحم هم با اون ماشین سوخت و رفت. از اتاقم بیرون نمیومدم. پرده‌ها رو همیشه کشیده بودم و توی تاریکیِ مطلق می‌نشستم. چشمام از گریه کردنِ بی‌دلیل و بی‌صدا، همیشه سرخ و پف‌کرده بود.

مامانم هر روز پشت در می‌اومد و با صدای لرزون می‌گفت: «دخترم، یه چیزی بخور... حال خودت رو بگیر...» اما من هیچی نمی‌شنیدم. فقط به دیوار خیره می‌شدم و می‌ترسیدم.

تهیونگ هم که انگار وظیفه‌اش شده بود سایه‌ی من باشه، مدام از دم در اتاق میومد و می‌رفت. گاهی با یه لحنِ سرد و کنایه‌آمیز می‌گفت: «هنوز داری توی این اتاق سیاه خودت رو دفن می‌کنی؟ جونگ‌کوک دیگه نیست که بیاد دنبالت.»

اما یه چیز دیگه‌ای بود که من رو از بقیه جدا می‌کرد؛ یه چیزی که من رو شب‌ها تا صبح، از ترس، بیدار نگه می‌داشت.

از اون شب تصادف، گوشی من یه حالت عجیبی پیدا کرده بود. من اصلا گوشی رو برای چت یا دیدن عکس کسی استفاده نمی‌کردم، اما یه شب، وسط اون سکوتِ مرگبار، گوشی از توی کیفم یه لرزشِ کوتاه کرد. یه لرزشِ که انگار از یه دنیای دیگه اومده بود.

با دست‌های لرزون گوشی رو برداشتم. صفحه روشن شد، اما هیچ اسمی نبود. هیچ شماره‌ای نبود. فقط یه پیام بود که مثل یه سایه‌ی سیاه روی صفحه نشسته بود:

«بخواب. هوا سرده. مراقب خودت باش.»

قلبم یهو وایساد. تمام بدنم یخ کرد. این پیام از کی بود؟ چطوری به من رسیده بود؟ من که هیچ شماره‌ای رو عوض نکرده بودم، هیچ‌کس هم نبود که بتونه توی این تاریکی با من حرف بزنه.

ترس، مثل یه مار، توی رگ‌هام خزید. من نمی‌دونستم این پیام‌ها از طرف کیه. می‌ترسیدم اگه جواب بدم، یه نفر بفهمه من دارم یه چیزی رو پنهان می‌کنم. یا ترسناک‌تر از اون، می‌ترسیدم این پیام‌ها از طرف کسی باشه که می‌خواست من رو بترسونه. انگار یه چشمِ نامرئی داشت من رو توی این اتاقِ تاریک تماشا می‌کرد. هر بار که گوشی لرزید، حس می‌کردم یه سایه داره به سمت من نزدیک میشه.

هر شب، وقتی همه می‌خوابیدن، من با وحشت به گوشی نگاه می‌کردم. پیام‌ها مثل یه طلسم، تکراری و عجیب بودن:

«صبر کن.»
«نترس.»
«نزدیک نشو.»

یه شب، درِ اتاقم باز شد. تهیونگ بود. بدون اینکه در بزنه، مستقیم اومد تو. من با وحشت گوشی رو زیر بالش قایم کردم، انگار که یه جرمِ بزرگ انجام داده باشم.

تهیونگ با یه نگاهِ سنگین و کلافه بهم نگاه کرد. «هنوز داری این بازی رو ادامه می‌دی؟»

جوابش رو ندادم. فقط لرزشِ شونه‌هام رو دید. می‌ترسیدم اگه حرف بزنم، صدای لرزشِ قلبم رو بشنوه.

تهیونگ یه آهی کشید و با لحنی که انگار از ته چاه می‌اومد، گفت: «می‌دونی... گاهی فکر می‌کنم اون تصادف، تنها راهی بود که اون تونست از این همه تظاهر خلاص بشه. از این زندگی که براش ساخته شده بود. شاید اون الان، یه جایی، بدون هیچ دغدغه‌ای داره نفس می‌کشه.»
با صدای گرفته گفتم «مزخرفه»
خنده‌ی تلخی کرد و گفت :«چی مزخرفه؟ من یا اینکه شاید جونگکوک داره نفس میکشه؟»
تند گفتم : « همتون...همتون برید به جهنم»
پتو رو کشیدم رو سرم، صدای باز شدن در اومد که نشون داد تهیونگ داره میره بیرون
ولی قبل از رفتن فقط یه چیز گفت :

«مواظب باش جونگکوک وقتی وجود نداره هم ناراحتت نکنه»

دلم میخواست داد بزنم ، دلم میخواست برم همشون رو با چاقو تیکه تیکه کنم ، دلم میخواست باور کنم اون هنوز داره نفس میکشه


بعد از اینکه رفت، من دوباره توی تاریکی موندنم. با ترس و لرز، گوشی رو از زیر بالش درآوردم. صفحه روشن شد و یه پیام جدید اومده بود:

«نترس... فقط یکم دیگه صبرکن...»

داد زدم، اما صدام توی گلوم خفه شد. گریه نکردم، فقط از ترس، نفسم بند اومده بود. این پیام‌ها... این‌ها یه کابوسِ همیشگی بودن که قرار نبود هیچ‌وقت تموم بشه.
دیدگاه ها (۷)

قلب های مرده پارت ۵۹(گزارش شده بود)به جای اینکه به سمت اتاقم...

قلب های مُرده پارت ۲۲(گزارش شده بود)راه دیگه ای داشتم؟؟ جند....

قلب های مرده پارت ۶۱سال‌ها گذشت و من دیگه اون دخترِ زخمی و ل...

chapter 2p24ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. شهر زیرِ سیاهیِ مطلق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط