قلب های مرده پارت ۶۱
قلب های مرده پارت ۶۱
سالها گذشت و من دیگه اون دخترِ زخمی و لرزانِ توی اتاق نبودم. من حالا زنی بودم که یاد گرفته بود چطور با گذشتهاش کنار بیاد، یا حداقل، تظاهر کنم که تونستم.
حتی اون پیامهای مرموز هم دیگه برام اون هیجانِ وحشتناک رو نداشتن. دیگه با دیدن لرزش گوشی، قلبم از ترس نمیریخت فقط یه حس سرد و بیتفاوت بود، انگار که یه سایهی قدیمی داره از دور برام دست تکون میده. من یاد گرفته بودم که اون پیامها رو نادیده بگیرم، یاد گرفته بودم که زندگی کنم.
و توی این مسیر سخت، تهیونگ بود که دستمو گرفت
تهیونگ... کسی که همیشه شک داشت، اما در نهایت تبدیل شد به تنها پناهگاه من. عشق من به اون، یه عشق آروم و عمیق بود عشقی که از دل اتفاقات گذشته بیرون اومده بود. اون مردی بود که وقتی از تاریکی بیرون اومدم، با صبر و حوصله بهم یاد داد چطور دوباره به نور نگاه کنم. ما با هم دنیای جدیدی ساختیم، دنیایی که دیگه جای هیچ سایهای نداشت.
امروز، روز فارغالتحصیلی من بود. روزی که باید به پایان یه فصل سخت و شروع یه زندگی جدید میرسیدم.
توی اتاق جلوی اینه بودم و لباسامو پوشیده بودم
سئوهیون داد زد
«ا.ت ول کن موهاتو داره دیرمون میشه»
-نمیدونم چیکارشون کنمم
«فقط بازشون بزار!»
به حرفش گوش کردم و موهامو باز کردم
کلاهمو گذاشتم روی سرم و با سئوهیون رفتیم پایین
جشن پر از سروصدا بود. احساس غرور میکردم. تهیونگ کنارم بود، دستش رو دور کمرم گذاشته بود و یه بوسه روی پیشونیم گذاشته بودم و با یه لبخندِ افتخارآمیز به من نگاه میکرد و من با لبخند بهش نگاه میکردم، چون اون واقعا دنیای من بود.
یهو سئوهیون با یه دوربین اومد و روبهرومون ایستاد
«حیف نیست شما دوتا یه عکس خوب نداشته باشید؟»
خنده ای کردم و دستامو دور گردن تهیونگ انداختم و تهیونگ ، دستاشو دور کمر من محکمتر کرد
بعد اینکه چندتا عکس گرفت مارو کشید و گفت بریم بکم نوشیدنی بخوریم
سمت میز خوراکیا رفتیم ولی من اشتها نداشتم انگار یه حس بدی داشتم
حدود نیم ساعت گذشت.
اما درست در لحظهای که اساتید داشتن اسمها رو برای بالا اومدن اعلام میکردن، یه اتفاقِ غیرمنتظره افتاد.
گوشی توی کیفم، یه لرزشِ کوتاه و تکاندهنده داشت.
من حتی پلک هم نزدم. دیگه نیازی نبود بترسم. با یه بیتفاوتیِ کامل، گوشی رو از کیف درآوردم تا ببینم کی دوباره داره مزاحمم میشه. شاید یه دوست بود، شاید یه تبلیغات مسخره.
صفحه روشن شد. هیچ اسمی نبود. هیچ متنی نبود. فقط یه لوکیشن بود. یه نقطه قرمزِ لرزان روی نقشهی دیجیتال، که دقیقا همونجایی رو نشون میداد که من الان ایستاده بودم؛ وسطِ همین تالار بزرگ.
قلبم برای یک لحظه، فقط برای یک لحظه، از حرکت ایستاد.
این دیگه یه پیامِ معمولی نبود. این یه حضور فیزیکی بود. این یعنی اون، اون آدم پشت صفحه، دیگه فقط یه سایه نیست؛ اون همین الان، همینجا، در همین اتاق، حضور داره.
سرم رو با سرعت چرخوندم. تمام تالار را زیر نظر گرفتم. همه داشتن میخندیدن، همه داشتند عکس میگرفتن. اما یه حسِ سنگین، یه جورِ سنگینیِ آشنا، روی شونههام نشست. انگار هوا یهو غلیظتر شده بود.
تهیونگ متوجه تغییرِ حال من شد. «چیزی شده؟» با نگرانی پرسید و دستش رو روی شونهام گذاشت.
من نتونستم جواب بدم. چشمام به درهای بزرگ تالار قفل شده بود.
سالها گذشت و من دیگه اون دخترِ زخمی و لرزانِ توی اتاق نبودم. من حالا زنی بودم که یاد گرفته بود چطور با گذشتهاش کنار بیاد، یا حداقل، تظاهر کنم که تونستم.
حتی اون پیامهای مرموز هم دیگه برام اون هیجانِ وحشتناک رو نداشتن. دیگه با دیدن لرزش گوشی، قلبم از ترس نمیریخت فقط یه حس سرد و بیتفاوت بود، انگار که یه سایهی قدیمی داره از دور برام دست تکون میده. من یاد گرفته بودم که اون پیامها رو نادیده بگیرم، یاد گرفته بودم که زندگی کنم.
و توی این مسیر سخت، تهیونگ بود که دستمو گرفت
تهیونگ... کسی که همیشه شک داشت، اما در نهایت تبدیل شد به تنها پناهگاه من. عشق من به اون، یه عشق آروم و عمیق بود عشقی که از دل اتفاقات گذشته بیرون اومده بود. اون مردی بود که وقتی از تاریکی بیرون اومدم، با صبر و حوصله بهم یاد داد چطور دوباره به نور نگاه کنم. ما با هم دنیای جدیدی ساختیم، دنیایی که دیگه جای هیچ سایهای نداشت.
امروز، روز فارغالتحصیلی من بود. روزی که باید به پایان یه فصل سخت و شروع یه زندگی جدید میرسیدم.
توی اتاق جلوی اینه بودم و لباسامو پوشیده بودم
سئوهیون داد زد
«ا.ت ول کن موهاتو داره دیرمون میشه»
-نمیدونم چیکارشون کنمم
«فقط بازشون بزار!»
به حرفش گوش کردم و موهامو باز کردم
کلاهمو گذاشتم روی سرم و با سئوهیون رفتیم پایین
جشن پر از سروصدا بود. احساس غرور میکردم. تهیونگ کنارم بود، دستش رو دور کمرم گذاشته بود و یه بوسه روی پیشونیم گذاشته بودم و با یه لبخندِ افتخارآمیز به من نگاه میکرد و من با لبخند بهش نگاه میکردم، چون اون واقعا دنیای من بود.
یهو سئوهیون با یه دوربین اومد و روبهرومون ایستاد
«حیف نیست شما دوتا یه عکس خوب نداشته باشید؟»
خنده ای کردم و دستامو دور گردن تهیونگ انداختم و تهیونگ ، دستاشو دور کمر من محکمتر کرد
بعد اینکه چندتا عکس گرفت مارو کشید و گفت بریم بکم نوشیدنی بخوریم
سمت میز خوراکیا رفتیم ولی من اشتها نداشتم انگار یه حس بدی داشتم
حدود نیم ساعت گذشت.
اما درست در لحظهای که اساتید داشتن اسمها رو برای بالا اومدن اعلام میکردن، یه اتفاقِ غیرمنتظره افتاد.
گوشی توی کیفم، یه لرزشِ کوتاه و تکاندهنده داشت.
من حتی پلک هم نزدم. دیگه نیازی نبود بترسم. با یه بیتفاوتیِ کامل، گوشی رو از کیف درآوردم تا ببینم کی دوباره داره مزاحمم میشه. شاید یه دوست بود، شاید یه تبلیغات مسخره.
صفحه روشن شد. هیچ اسمی نبود. هیچ متنی نبود. فقط یه لوکیشن بود. یه نقطه قرمزِ لرزان روی نقشهی دیجیتال، که دقیقا همونجایی رو نشون میداد که من الان ایستاده بودم؛ وسطِ همین تالار بزرگ.
قلبم برای یک لحظه، فقط برای یک لحظه، از حرکت ایستاد.
این دیگه یه پیامِ معمولی نبود. این یه حضور فیزیکی بود. این یعنی اون، اون آدم پشت صفحه، دیگه فقط یه سایه نیست؛ اون همین الان، همینجا، در همین اتاق، حضور داره.
سرم رو با سرعت چرخوندم. تمام تالار را زیر نظر گرفتم. همه داشتن میخندیدن، همه داشتند عکس میگرفتن. اما یه حسِ سنگین، یه جورِ سنگینیِ آشنا، روی شونههام نشست. انگار هوا یهو غلیظتر شده بود.
تهیونگ متوجه تغییرِ حال من شد. «چیزی شده؟» با نگرانی پرسید و دستش رو روی شونهام گذاشت.
من نتونستم جواب بدم. چشمام به درهای بزرگ تالار قفل شده بود.
- ۵.۶k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط