{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های مرده پارت ۵۹

قلب های مرده پارت ۵۹


(گزارش شده بود)

به جای اینکه به سمت اتاقم برگردم، بی‌صدا از در پشتی عمارت زدم بیرون. هوای صبحگاهی به صورتم سیلی می‌زد، اما من فقط به مسیری فکر می‌کردم که شب قبل طی کرده بودیم. تهیونگ فکر می‌کرد من درگیرِ «عشق» کورکورانه‌ام، اما اون نمی‌دونست که چیزی توی اون صحنه تصادف بود که عقلِ من رو به کار انداخته بود.

وقتی به اون جاده کوهستانی رسیدم، خورشید بالا اومده بود و نورش روی تیکه‌های خرد شده شیشه می‌درخشید. ماشین پلیس دیگه نبود، فقط نوار زرد رنگی که دور محوطه کشیده بودن، خبر از اتفاقِ دیشب می‌داد.

زیر نوار خم شدم و رفتم پایین. جلوتر رفتم، درست همون‌جایی که دیشب روی شن‌های خیس افتاده بودم. دود رفته بود، اما بوی تند لاستیک سوخته هنوز توی هوا بود. چشم دوختم به لاشه ماشین. از لایِ درِ نیمه‌باز و مچاله شده‌ی سمت راننده، نگاهی به داخل انداختم. صندلی خالی بود.

اما یه چیزی اونجا بود که دیشب، توی اون تاریکی و وحشت، ندیده بودم.

روی کفیِ صندلیِ شاگرد، یه پارچه تیره افتاده بود. انگار کسی با عجله اون رو اونجا رها کرده بود. دستم رو دراز کردم و با احتیاط برش داشتم. یه تیشرت سیاه بود. همون تیشرتی که جونگ‌کوک صبحِ همون روز، قبل از اینکه بره، پوشیده بود. ولی عجیب بود... هیچ لکه‌ی خونی روش نبود. هیچ اثری از سوختگی روی پارچه نبود. حتی بوی عطرِ تلخش هنوز روی اون پارچه حس می‌شد.

قلبم توی سینه‌ام به تپش افتاد. چرا باید تیشرتش اونجا باشه، ولی خودش نه؟ اگه به بیرون پرتاب شده بود، چرا لباسش رو درآورده بود؟ یا بهتر بگم... کی فرصت کرده بود اون رو دربیاره؟

یکهو صدایِ خرد شدنِ سنگ‌ریزه‌ها رو پشت سرم شنیدم. سریع تیشرت رو زیر سویشرتم پنهان کردم و چرخیدم. کسی نبود. فقط درخت‌های انبوهِ جنگل که توی باد تکون می‌خوردن. اما حس کردم کسی داره نگام می‌کنه. حسِ یه حضورِ سنگین، یه نگاهِ آشنا که از میون سایه‌ها من رو می‌پایید.

لرزه به تنم افتاد. سریع از پرتگاه بالا اومدم و به سمت ماشینم دویدم. حس می‌کردم اگه یه لحظه بیشتر اونجا بمونم، دیوونه میشم.

وقتی به خونه برگشتم، تهیونگ توی راهرو ایستاده بود. با همون چشم‌های نافذش که انگار می‌خواست روحم رو بخونه، پرسید: «کجا بودی؟»

نگاهم رو ازش دزدیدم. نباید می‌فهمید. نباید می‌فهمید که من چیزی پیدا کردم که معادله‌ی مرگِ جونگ‌کوک رو به هم می‌ریزه.
- «رفتم... هوای تازه بخورم.»

تهیونگ قدمی به سمتم برداشت. بوی سیگارش دوباره پیچید. «هوای تازه؟ توی اون جاده مرگبار؟ مراقب باش، جونگ‌کوک رفت، لازم نیست تو هم دنبالش بری.»

حرفش مثل زهر بود، اما من فقط سکوت کردم. شب که شد، وقتی همه خوابیدن، تیشرت رو از زیر تخت بیرون آوردم. توی تاریکیِ اتاق، بهش خیره شدم. لمسش کردم. اون هنوز زنده بود. یک جایِ این بازی، یک جایِ این نقشه‌ی شوم که شاید خودش چیده بود، حقیقتِ دیگه‌ای پنهان بود.

حالا دیگه فقط غصه نبود؛ یه ماموریتِ مخفی شروع شده بود. یه ماموریتِ چند ساله که فقط من، به عنوان تنها کسی که به یه نشونه دست پیدا کرده بود، باید تنهایی از پسش برمی‌اومدم. دنیا باید فکر می‌کرد اون مرده، و من... من باید یاد می‌گرفتم چطور وانمود کنم که قلبم شکسته، در حالی که داشتم برایِ یه دیدارِ دوباره، تویِ سکوت می‌جنگیدم.
دیدگاه ها (۱)

قلب های مرده پارت ۶۰(گزارش شده بود)ماه ها گذشت. عمارت که یه ...

قلب های مُرده پارت ۲۲(گزارش شده بود)راه دیگه ای داشتم؟؟ جند....

قلب های مرده پارت ۶۱سال‌ها گذشت و من دیگه اون دخترِ زخمی و ل...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶ویو: اتدیشب تا سرم رو روی بالش گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط