رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 1۵ }🌔
× که ماشین ایستاد ... نگاهی به جلوم کردم که عمارت بزرگی رو دیدم... جونکوک از ماشین خارج شد ... همین که خواستم درو باز کنم خودش درو برام باز کرد....
× جنتلمن بازی میکنی...
- نه خیر میخواستم فرار نکنی....
× راستم میگفت ... از ماشین پیاده شدم که با سوزش زانو سر جام ایستادم...
- چی شد
× پام...
× ادامه حرفم رو نگفته بودم که براید استایل بغلم کرد...
× چی کار میکنی
- مگه نگفتی پات درد میکنه ...
× چ..چرا
× بدون هیچ حرفی وارد عمارت شدیم ... چون بغلش بودم نمیتونستم اطراف رو ببینم .... سرمو چرخوندم که چند تا زن در عمارت رو باز کردن...
× میگ...
- سیس...
× چی...
- لنا نباید بفهمی اومدی اینجا ...
× برای چ..
- چون از دستت اعصبانی بود...
× ها( تعجب)
- تو چقدر خنگی بعد بهت میگم ...
× منو گذاشت رو مبل و کیفمو از دستم گرفت و وسایلی که خریده بود رو بیرون آورد....
- خوب ات ... میدونم درد داره پس خواهش میکنم صدات در نیاد ... لنا خوابه...
× با.. باشه..
- خوبه...
× با دقت شروع کرد به باند پیچی و پماد زدن به پام ... وقتی پماد رو زد دادم رفت هوا... که دستش مانع صدام شد ... آروم اشک میریختم و سعی میکردم صدام در نیاد ...
× جونکوک تمومش کن ... درد داره.. ( گریه)
- وایسا... تموم شد..
× ( گریه)
- ببینم گریه میکنی
× نه ( گریه)
- معلومه .... خوب همینجا بشین برم برات لباس بیارم ...
× چی لباس...
- چیز عجیبی گفتم ...
× قرار نبود خونه تو بخوابم ... من یک لحظه هم اینجا نمی مونم ...
× منو برگردون ...
-....؛
× باشه خودم میرم ...
× در عمارت رو باز کردم که با تعجب به هوا نگاه کردم ... هوا طوفانی بود ... بارون با طوفان ... آنقدر هوا خراب بود که نمی تونستم ماشینی که اونجا پارک شده بود رو تشخیص بدم ... برگشتم داخل عمارت که با پوزخند شیطانیش نگام کرد...
× چیه چرا اونطوری نگام میکنی.. .. (عصبی)
- هیچی ... برو لباس رو از اجوما بگیر ...
× همین که از پله ها بالا رفتم با حرفی که زد سر جام میخکوب شدم..
ادامه دارد...🌖
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( اگه بد نوشتم شرمنده حالم خوب نیست زیاد) 🎀👑
× که ماشین ایستاد ... نگاهی به جلوم کردم که عمارت بزرگی رو دیدم... جونکوک از ماشین خارج شد ... همین که خواستم درو باز کنم خودش درو برام باز کرد....
× جنتلمن بازی میکنی...
- نه خیر میخواستم فرار نکنی....
× راستم میگفت ... از ماشین پیاده شدم که با سوزش زانو سر جام ایستادم...
- چی شد
× پام...
× ادامه حرفم رو نگفته بودم که براید استایل بغلم کرد...
× چی کار میکنی
- مگه نگفتی پات درد میکنه ...
× چ..چرا
× بدون هیچ حرفی وارد عمارت شدیم ... چون بغلش بودم نمیتونستم اطراف رو ببینم .... سرمو چرخوندم که چند تا زن در عمارت رو باز کردن...
× میگ...
- سیس...
× چی...
- لنا نباید بفهمی اومدی اینجا ...
× برای چ..
- چون از دستت اعصبانی بود...
× ها( تعجب)
- تو چقدر خنگی بعد بهت میگم ...
× منو گذاشت رو مبل و کیفمو از دستم گرفت و وسایلی که خریده بود رو بیرون آورد....
- خوب ات ... میدونم درد داره پس خواهش میکنم صدات در نیاد ... لنا خوابه...
× با.. باشه..
- خوبه...
× با دقت شروع کرد به باند پیچی و پماد زدن به پام ... وقتی پماد رو زد دادم رفت هوا... که دستش مانع صدام شد ... آروم اشک میریختم و سعی میکردم صدام در نیاد ...
× جونکوک تمومش کن ... درد داره.. ( گریه)
- وایسا... تموم شد..
× ( گریه)
- ببینم گریه میکنی
× نه ( گریه)
- معلومه .... خوب همینجا بشین برم برات لباس بیارم ...
× چی لباس...
- چیز عجیبی گفتم ...
× قرار نبود خونه تو بخوابم ... من یک لحظه هم اینجا نمی مونم ...
× منو برگردون ...
-....؛
× باشه خودم میرم ...
× در عمارت رو باز کردم که با تعجب به هوا نگاه کردم ... هوا طوفانی بود ... بارون با طوفان ... آنقدر هوا خراب بود که نمی تونستم ماشینی که اونجا پارک شده بود رو تشخیص بدم ... برگشتم داخل عمارت که با پوزخند شیطانیش نگام کرد...
× چیه چرا اونطوری نگام میکنی.. .. (عصبی)
- هیچی ... برو لباس رو از اجوما بگیر ...
× همین که از پله ها بالا رفتم با حرفی که زد سر جام میخکوب شدم..
ادامه دارد...🌖
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( اگه بد نوشتم شرمنده حالم خوب نیست زیاد) 🎀👑
- ۵۷.۴k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط