رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 74} 🌔
- امکان نداشت ات و لنا بودن...
نه نه درست نیست من دارم کابوس میبینم ...
وای دارم چی میگم من که خواب نیستم...
ماشین شروع به حرکت کرد...
نگاهی به کاپوت ماشین انداختم عکس مار و... نه امکان ندارع... گوشیم رو از جیبم خارج کردم و نگاهی به عکسی که داخل اون مکان گرفته بودم انداختم....
همون بود.. یعنی اون ...
ماشینو روشن کردم و با سرعت به سمت مقصدی که خیلی وقته براش برنامه ریخته بودم حرکت کردم...
ویو ات:
× توی اتاق بودم و گریه میکردم...
دلیل گریم خیلی چیزا بود...
با باز شدن در سرمو بالا آوردم...
خودش بود... کسی که حتا یک بارم نتونستم چهره واقعیش رو ببینم...
همون کسی که باعث همه این درد هام بوده ...
× نگاهم رو ازش برداشتم که بالا پایین شدن تخت رو حس کردم...
ناشناس: خوب گوش کن چی میگم... فردا ما باهام ازدواج میکنیم... خطایی داخل مراسم ازت سر بزنه من میدونم و تو ... اونوقت هیچ وقت قرار نیست لنا رو ببینی ...
× با.. باشه...
× از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد...
لنا... با یک بچه همیشه منو تحدید میکنه... نمی دونم مثل کسی شدم که همه میدون خط قرمزش چیه... و همه برای دست انذاختش هر کاری انجام میدن...
× روی تخت دراز کشیدم و به فردایی که قرار بود نابود بشم فکر میکردم...
بلاخره چشامو بستم و سیاهی...
ویو فردا صبح:
× با صدای خدمتکار و داد لنا از خواب بیدار شدم...
دنیا دور سرم میچرخید...
& ولمکن.. ( داد)
× با صدای داد لنا از روی تخت با عجله بلند شدم و بدون اینکه توجه ای به موقعیتم داشته باشم با سرعت به سمت لنا رفتم ...
داشت از دست خدمتکار فرار میکرد ...
با دیدن من سریع به سمتم دوید و پاهمو بغل کرد...
روی زانو هام نشستم تا هم قدش بشم...
داشت گریه میکرد... چی باعث شده بود این بچه آنقدر بترسه...
با حرف لنا از جام بلند شدم که...
ادامه دارد... 🌔
چیزی تا پایان این رمان نمونده پس حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
شرط ها:
۳۴۰لایک
۸۰ بازنشر..
۱۶ فالو
کامنتم با میل خودتون...
😘🌷
- امکان نداشت ات و لنا بودن...
نه نه درست نیست من دارم کابوس میبینم ...
وای دارم چی میگم من که خواب نیستم...
ماشین شروع به حرکت کرد...
نگاهی به کاپوت ماشین انداختم عکس مار و... نه امکان ندارع... گوشیم رو از جیبم خارج کردم و نگاهی به عکسی که داخل اون مکان گرفته بودم انداختم....
همون بود.. یعنی اون ...
ماشینو روشن کردم و با سرعت به سمت مقصدی که خیلی وقته براش برنامه ریخته بودم حرکت کردم...
ویو ات:
× توی اتاق بودم و گریه میکردم...
دلیل گریم خیلی چیزا بود...
با باز شدن در سرمو بالا آوردم...
خودش بود... کسی که حتا یک بارم نتونستم چهره واقعیش رو ببینم...
همون کسی که باعث همه این درد هام بوده ...
× نگاهم رو ازش برداشتم که بالا پایین شدن تخت رو حس کردم...
ناشناس: خوب گوش کن چی میگم... فردا ما باهام ازدواج میکنیم... خطایی داخل مراسم ازت سر بزنه من میدونم و تو ... اونوقت هیچ وقت قرار نیست لنا رو ببینی ...
× با.. باشه...
× از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد...
لنا... با یک بچه همیشه منو تحدید میکنه... نمی دونم مثل کسی شدم که همه میدون خط قرمزش چیه... و همه برای دست انذاختش هر کاری انجام میدن...
× روی تخت دراز کشیدم و به فردایی که قرار بود نابود بشم فکر میکردم...
بلاخره چشامو بستم و سیاهی...
ویو فردا صبح:
× با صدای خدمتکار و داد لنا از خواب بیدار شدم...
دنیا دور سرم میچرخید...
& ولمکن.. ( داد)
× با صدای داد لنا از روی تخت با عجله بلند شدم و بدون اینکه توجه ای به موقعیتم داشته باشم با سرعت به سمت لنا رفتم ...
داشت از دست خدمتکار فرار میکرد ...
با دیدن من سریع به سمتم دوید و پاهمو بغل کرد...
روی زانو هام نشستم تا هم قدش بشم...
داشت گریه میکرد... چی باعث شده بود این بچه آنقدر بترسه...
با حرف لنا از جام بلند شدم که...
ادامه دارد... 🌔
چیزی تا پایان این رمان نمونده پس حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
شرط ها:
۳۴۰لایک
۸۰ بازنشر..
۱۶ فالو
کامنتم با میل خودتون...
😘🌷
- ۳۷.۸k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط