{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part 1۴ }🌔

× برگشتم که با یک سانتی صورت جونکوک برخورد کردم ... خودمو به عقب کشیدم که ازم فاصله گرفتم ...

- ساکت باش ...
× بزار برم خونه...
- چطوری با این پا میخوای بری خونه
× ....

× ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کردن کرد... هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد ... ماشین ساکت ساکت بود فقدر هر چند دقیقه بعد صدای ترمز و بوق ماشین میشد شنید..... سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و چشامو بستم که ماشین ترمز کرد ... بدون توجه به اینکه جایی وایستاده .... چشامو باز نکردم....

ویو ۵ دقیقه بعد :
× چند بار چشامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم ... جای داروخونه بودیم احتمال دادم داره واسه لنا یا خودش چیزی میگیره.... همینکه خواستم چشمامو دوباره ببندم ... صدای باز شدن در ماشین رو شنیدیم چشامو باز کردم که جونکوک با لباس خیس وارد ماشین شد ... مثل موش آب کشیده شده بود... نگاهی به بیرون کردم که بارون خیلی شدید می‌بارید و خوب منطقی هستش هر کس بره زیر این بارون مثل موش آب کشیده میشه.‌.. نگاهم به سمت شیشه بود که پلاستیکی روی پام افتاد ...
نگاهی به پلاستیک کردم که شروع به حرف زدن کرد...

- بزار تو کیفت رسیدیم خونه برات پاتو پانسمان میکنم ...
× کی گفته می‌خوام تورو توی خونم راه بدم
- توی خونه من نه توووو ...
× چی ... چی گفتی
- یک‌بار گفتم
× من خونه تو نمیام ... مگر اینکه از جونم سیر شده باشم...
- نمی تونی با این زانو زخمیت کاری کنی ...
× می گفته نمی‌تونم ... نگاه کن.

× پامو آوردم بالا که سوزش بد زانو شدید شد .. اشکام شروع به ریختن کرد ... نگاهی به زانوم کردم که خونی خونی بود ... پامو پایین آوردم که دستی زیر پام قرار گرفت نگاهی به آدم مقابل کردم...

- نگاه زانوت کن... بعد با این وضع برای من خط نشون می‌کشی ...

× پامو ول کن( گریه)

× رون پامو توی دستش گرفت و چنگی بهش زدم ...دستشو از دور پام رها کرد ...ماشین رو روشن کرد و به راه ادامه داد ..‌نگاهی به رون پام کردم که رد انگشتاش روی پام قرمز شده بود...

- ات..
×....
- جواب منو بده
× بله. ( بی حوصله)
- اون پسره کی بود ....
× منظورت رو نمی فهمم
- دروغ نگو ... ( داد) همون پسره که امروز سوار ماشینش شدی ...
× دوست پسرم بود ...
- چییی( داد)
× چرا داد میزنی
- دروغ نگوووو( داد)
× براچی دروغ بگ... چیکار می‌کنی برو عقب
- دوست پسرت می‌دونه تو با یکی بودی ...
× چیی..
- فکر کنم یادت رفته نه.... میخوای یادت بیارم ....
× نه برو عقب ( گریه)
- حالا بگو‌‌ دوست پسر داری...
× نه من دوست پسر ندارم( گریه)؛
- خوبه( پوزخند)
× متنفرم ازت ..( اشکاشو پاک می‌کنه)

× ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کردن کرد... اگه امشب به اون بار کوفتی نمی‌رفتم الان.... که متوجه شدم از خونم رد کرد...

× خونمو رد کردی ...
- گفتم که میریم خونه من...
× چی نه وایساااا ( داد)
- حرفی نباشه ...

× هرکار میکردم زور اون بیشتر بود ... پس ساکت شدم و فقدر به جلو نگاه میکردم ...

× از شهر خارج شده بودیم ... نکنه منو میخواد بکشه ... ترس کل وجودم رو گرفته بود... عرق سرد کرده بودم... که ...

ادامه دارد...🌖


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( پارت بعد رو میزارم فقدر صبر کنید بنویسم چشم میزارم) 💖✨
دیدگاه ها (۱۸)

رمان جونکوک

ازش پرسیدن... چرا عاشقشی وقتی می‌دونی بهش نمی‌رسی ... در جوا...

1404 تایی شدنمون مبارک... ،⭐✨مثل تاریخ امسال هستش💖

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط