پارت: 16 (بخش3)
پارت: 16 (بخش3)
**زاویه دید: هیزل*
*احترام.*
این کلمه تو سرم اکو شد. دیشب وقتی سینی رو از دستم گرفت... وقتی اسمم رو صدا زد... هیچ ترحمی تو نگاهش نبود. هیچ نگاهِ از بالا به پایینی در کار نبود. اون طوری تو چشمهام زل زد که انگار ما دقیقاً رو یه پله ایستادیم.
سرم رو بین دستهام گرفتم و موهام رو کشیدم. «شما دو تا دارین روانیام میکنین. رسماً دارین مغزم رو میخورین. من نمیخوام اصلاً به این چرندیات فکر کنم. اون دنیای گندِ خودشو داره، منم درگیریهای خودمو. یه اتفاقی افتاد، یه لطفی کرد و تموم شد رفت. همین. پرونده بسته شد.»
«مطمئنی تموم شده؟»
صدای کلفت، دورگه و خشنِ جکسون باعث شد هر سهنفرمون نیممتر از جا بپریم. اون با سینیِ ناهارش کنار من نشست. تیشرتِ مشکی و رنگورورفتهی گروه *متالیکا* تنش بود و بوی غلیظِ روغن موتور، دود و یه ادکلنِ تلخِ ارزونقیمت میداد کاملاً مشخص بود قبل از مدرسه تو گاراژِ عموش مشغولِ تعمیرِ ماشین بوده.
جکسون نگاهِ عاقلاندرسفیهی به کلوئی و امیلی که هنوز تو مودِ آنالیزِ رفتارِ زین بودن انداخت، بعد صورتِ زاویهدار و خستهاش رو برگردوند سمتِ من. جکسون مثل اونا نبود. اون اصلاً حوصلهی تحلیلِ انگیزههای روانشناختیِ کاپیتانِ تیم فوتبال رو نداشت. براش پشیزی اهمیت نداشت زین استون چه فازی داره.
جکسون فقط یه تای ابروی ضخیمش رو داد بالا، نگاهِ تیرهاش رو مستقیم دوخت به چشمهای خستهام و با لحنی که به طرزِ عجیبی نرم، برادرانه و محافظتکننده بود پرسید: «ول کن این خزعبلات رو. خودت حالت چطوره، هیزل؟ دیشب اون عوضیها اذیتت کردن؟ خوبی؟»
یه بغضِ ناگهانی، احمقانه و سنگین تو گلوم نشست. این دقیقاً همون سوالی بود که بهش نیاز داشتم. نه تحلیل، نه هشدار، نه تئوری توطئه. فقط یه نفر که نگرانِ *من* باشه، نه نگرانِ معنیِ کارِ زین استون.
آبِ دهنم رو به سختی قورت دادم، زور زدم تا یه لبخندِ کمرنگ رو لبام بشینه و گفتم: «من خوبم، جکس. یه کم خستهام، کمرم درد میکنه، ولی خوبم. مرسی که پرسیدی.»
جکسون یه سرتکونِ کوچیک داد و بدون حرفِ اضافهای شروع کرد به گاز زدنِ همبرگرش. انگار همین جواب براش کافی بود تا خیالش راحت بشه.
اما قلبِ من آروم نگرفت. من به جکسون دروغ گفته بودم. من خوب نبودم. من کاملاً، به طرز وحشتناکی، از درون متلاشی و آشفته بودم.
**زاویه دید: هیزل*
*احترام.*
این کلمه تو سرم اکو شد. دیشب وقتی سینی رو از دستم گرفت... وقتی اسمم رو صدا زد... هیچ ترحمی تو نگاهش نبود. هیچ نگاهِ از بالا به پایینی در کار نبود. اون طوری تو چشمهام زل زد که انگار ما دقیقاً رو یه پله ایستادیم.
سرم رو بین دستهام گرفتم و موهام رو کشیدم. «شما دو تا دارین روانیام میکنین. رسماً دارین مغزم رو میخورین. من نمیخوام اصلاً به این چرندیات فکر کنم. اون دنیای گندِ خودشو داره، منم درگیریهای خودمو. یه اتفاقی افتاد، یه لطفی کرد و تموم شد رفت. همین. پرونده بسته شد.»
«مطمئنی تموم شده؟»
صدای کلفت، دورگه و خشنِ جکسون باعث شد هر سهنفرمون نیممتر از جا بپریم. اون با سینیِ ناهارش کنار من نشست. تیشرتِ مشکی و رنگورورفتهی گروه *متالیکا* تنش بود و بوی غلیظِ روغن موتور، دود و یه ادکلنِ تلخِ ارزونقیمت میداد کاملاً مشخص بود قبل از مدرسه تو گاراژِ عموش مشغولِ تعمیرِ ماشین بوده.
جکسون نگاهِ عاقلاندرسفیهی به کلوئی و امیلی که هنوز تو مودِ آنالیزِ رفتارِ زین بودن انداخت، بعد صورتِ زاویهدار و خستهاش رو برگردوند سمتِ من. جکسون مثل اونا نبود. اون اصلاً حوصلهی تحلیلِ انگیزههای روانشناختیِ کاپیتانِ تیم فوتبال رو نداشت. براش پشیزی اهمیت نداشت زین استون چه فازی داره.
جکسون فقط یه تای ابروی ضخیمش رو داد بالا، نگاهِ تیرهاش رو مستقیم دوخت به چشمهای خستهام و با لحنی که به طرزِ عجیبی نرم، برادرانه و محافظتکننده بود پرسید: «ول کن این خزعبلات رو. خودت حالت چطوره، هیزل؟ دیشب اون عوضیها اذیتت کردن؟ خوبی؟»
یه بغضِ ناگهانی، احمقانه و سنگین تو گلوم نشست. این دقیقاً همون سوالی بود که بهش نیاز داشتم. نه تحلیل، نه هشدار، نه تئوری توطئه. فقط یه نفر که نگرانِ *من* باشه، نه نگرانِ معنیِ کارِ زین استون.
آبِ دهنم رو به سختی قورت دادم، زور زدم تا یه لبخندِ کمرنگ رو لبام بشینه و گفتم: «من خوبم، جکس. یه کم خستهام، کمرم درد میکنه، ولی خوبم. مرسی که پرسیدی.»
جکسون یه سرتکونِ کوچیک داد و بدون حرفِ اضافهای شروع کرد به گاز زدنِ همبرگرش. انگار همین جواب براش کافی بود تا خیالش راحت بشه.
اما قلبِ من آروم نگرفت. من به جکسون دروغ گفته بودم. من خوب نبودم. من کاملاً، به طرز وحشتناکی، از درون متلاشی و آشفته بودم.
- ۲۲۲
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط