dark love
پارت ۲
ویو جونگکوک
به بادیگارد ها گفتم برن. حس خوبی از این دختره میگیرم.
و پیاده باهم رفتن به سمت کافه
جونگکوک: خب اسمت چیه؟
ات: ات و تو؟
جونگکوک: جونگکوک میتونی کوک صدام کنی
رسیدن رفتن نشستن تو کافه و جونگکوک بدون اینکه بگه در واقع کی هستش از ات خواست بیشتر همو ببینن
یعنی در واقع بهش گفت من کارمند بانک هستم و چون اسناد مهمی همرام بود مدیر بانک بادیگارد همرام فرستاد و ات باور کرد هر کدوم سمت خونه خودشون رفتن جونگکوک تا کوچه بالایی پیاده رفت که ات شک نکنه و کوچه بالایی سوار ماشین شد و با بادیگارد ها به سمت خونه اش رفت و ات هم پیاده به خونش رفت، رفت تو اتاقش لباسش رو عوض کرد و دراز کشید و خوابید.
سیاهی......
ویو جونگکوک
به بادیگارد ها گفتم برن. حس خوبی از این دختره میگیرم.
و پیاده باهم رفتن به سمت کافه
جونگکوک: خب اسمت چیه؟
ات: ات و تو؟
جونگکوک: جونگکوک میتونی کوک صدام کنی
رسیدن رفتن نشستن تو کافه و جونگکوک بدون اینکه بگه در واقع کی هستش از ات خواست بیشتر همو ببینن
یعنی در واقع بهش گفت من کارمند بانک هستم و چون اسناد مهمی همرام بود مدیر بانک بادیگارد همرام فرستاد و ات باور کرد هر کدوم سمت خونه خودشون رفتن جونگکوک تا کوچه بالایی پیاده رفت که ات شک نکنه و کوچه بالایی سوار ماشین شد و با بادیگارد ها به سمت خونه اش رفت و ات هم پیاده به خونش رفت، رفت تو اتاقش لباسش رو عوض کرد و دراز کشید و خوابید.
سیاهی......
- ۳۲۰
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط