{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨On the way to liberation{ part ۶۸ }🌷

✨On the way to liberation{ part ۶۸ }🌷


فلش بک به چند ساعت بعد :

ویو ات:

با حس تابش مستقیم نور خورشید ...
با اخم چشامو باز کردم ...!


چند ثانیه به دیوار سفید اتاق زل زده بودم که شاید تونستم جایی که هستم رو به یاد بیارم...!


با حس گرمایی چیزی به بدنم که موجب عرقم میشد ...
سرمو چرخوندم...

توی بغل تهیونگ بودم...

«خشکم زد و بدون ریکشن شدم »



کمی تکون خوردم تا ازش فاصله بگیرم ...
ولی صدای اعتراضش بلند شد؟!


- تکون نخور ... بخواب..

صداش خوابالود و خش دار بود...

× میخوام برم بیرون از اتاق ...


چند ثانیه سکوت کرد ... دستشو دور کمرم محکم تر کرد ....

چشماشو باز کرد و نگاهی بهم انداخت...

- شاید جیمین نرفته با....

حرفشو نذاشتم کامل کنه و پریدم وسط حرفش....

× قرار نیست به خاطر جیمین منو اینجا حبس کنی....

می‌خوام برم پیش جینا...


حرفمو‌ عصبی گفتم و نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم....

دستشو از دور کمرم آزاد کرد و روی تخت نشست....

دستشو به سمت جیب شلوارش برد ....
کلید طلایی رنگ در اتاق رو بیرون آورد....
و به سمتم گرفت...

- میری اتاقت و بیرون نمیای...

× ولی من می‌خوام برم پیش جی...

حرفمو‌ کامل نکرده بودم که نگاهی سرد بهم انداخت....

- نکنه دوست داری اینجا حبست کنم...

با یاد آوری اینکه اتاق خودم داخلش حبس بشم بهتره تا این اتاق....
سری به معنی منفی تکون دادم ....

× باشه...

- خوبه برو اتاقت ...

× کلید رو ازش گرفتم و به سمت در اتاق رفتم ....


با چرخش کلید توی جا قفلی ...
در کامل باز شد....

پیروز مندانه از اتاق داشتم بیرون می رفتم که صدای تهیونگ داخل گوشم اکو شد...


- تا شب بیرون کار دارم...
.به خدمتکار میگم برات غذا بیاره...

از اتاقت بیرون نیای...

فهمیدی


× اره...

کلافه ...
× حرفشو تأیید کردم و از اتاق بیرون رفتم....


نگاهی به راه پله کردم ...
خواستم به اتاق جینا برم ولی با یاد آوری چند دقیقه پیش به سمت اتاقم پا تند کردم....


در اتاق رو باز کردم و خودمو روی تخت انداختم....

× حداقل میتونم وقتی تهیونگ از عمارت خارج شد... برم پیش جینا....



روی تخت دراز کشیده بودم ...

به اتاق زل زده بودم ...
به دیوارش که رنگش مایل به کرمی بود‌‌...
بوم نقاشی های روی دیوار ....

نگاهم جلب پلاستیک های رنگی کنار دیوار شد....
از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم ....


🌷ادامه دارد....✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
دیدگاه ها (۱۹)

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۶۶ }🌷با باز شدن در اتاق دست ...

ازدواج اجباری Part: ۵رفتم اتاق کوک زیپمو باز کرد یه بوسه روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط