رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۶۷ }🌷
موبایل تهیونگ بود
برداشتم و روشنش کردم ، رمز میخواست ولی منکه رمزش رو بلد نبود...
× شاید با اثر انگشتش باز بشه...
× آروم به سمت تخت رفتم ..
نگاهی به صورت تهیونگ انداختم غرق در خواب بود....
دست سمت چپش رو گرفتم و هر پنج انگشتش رو به ترتیب روی حس گر گوشی گذاشتم...
ولی باز نمیشد...
و برای هر پنج تا ارور داد...
به سمت دیگه تخت رفتم و دست سمت راستش روی توی دستم گرفتم...
آروم گوشی رو به بند انگشتاش نزدیک کردم و روی حس گر گذاشتم....
اول انگشت شست رو گذاشتم ولی باز نشد...
انگشت کوچیک باز نشد...
کلافه نگاهی بهش انداختم ،
×نمیتونستی حس گرو روی یکی از این انگشتات فعال کنی....
× این دفعه انگشت اشاره رو تست کردم و صفحه گوشی باز شد....
با ذوق نگاهی به صفحه انداختم...
روی تخت دراز کشیدم و نگاهی به گوشی انداختم...
متوجه موقعیتم نبودم....
زیادی به تهیونگ نزدیک بودم و اینو خودم اون موقع متوجه نشده بودم...
تک تک برنامه های گوشی رو باز کردم و نگاهی بهشون انداختم....
گویا که دیدن برنامه های گوشی بعد از این همه مدت حس زندگی رو بهم برمیگردوند....
ویو چند دقیقه بعد:
چند بازی جدید ریخته بودم ...
هر کدوم از بازی هارو در حد چند دقیقه بازی می کردم
و هر کدوم قشنگ بود رو نگه میداشتم و بقیه رو پاک می کردم ....
چشمام احساس سوزش داشت...
چشمام روی هم قفل میشد ولی به خاطر بازی دوباره بیدار میشدم...
دستی به چشمام کشیدم تا نخوابم ولی نمیشد...
هر لحظه چشمام احساس سنگینی بیشتری میکرد....
با کشیده شدن گوشی از دستم برگشتم....
× هی چیکار می....
حرفامو نذاشت کامل کنم....
گوشی رو خاموش کرد و نگاهی بهم انداخت....
- بخواب....
با حرفش خمیازه ای کشیدم و چشامو بستم..
گویا که منتظر این حرف از جانب کسی بودم!..
کمرمو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد ...
کامل توی بغلش بودم ...
ولی احساس سنگینی پلکام اجازه دور شدن ازش رو بهم نمی داد....
چشمامو بستم و در عرض چند ثانیه خوابیدم....
- بخواب عزیزم...
و تنها حرفی که در آخرین لحظه از جانبش شنیدم همین بود. و سیاهی
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط :
برای پارت جدید ویدیو اپارت رو حمایت کنید ( ویسگونم حمایت کنید ها😂)
https://www.aparat.com/shorts/2079067288671682560
https://www.aparat.com/v/xfg2e9a
آیدی ویدیو ها☝️🩷🥹
موبایل تهیونگ بود
برداشتم و روشنش کردم ، رمز میخواست ولی منکه رمزش رو بلد نبود...
× شاید با اثر انگشتش باز بشه...
× آروم به سمت تخت رفتم ..
نگاهی به صورت تهیونگ انداختم غرق در خواب بود....
دست سمت چپش رو گرفتم و هر پنج انگشتش رو به ترتیب روی حس گر گوشی گذاشتم...
ولی باز نمیشد...
و برای هر پنج تا ارور داد...
به سمت دیگه تخت رفتم و دست سمت راستش روی توی دستم گرفتم...
آروم گوشی رو به بند انگشتاش نزدیک کردم و روی حس گر گذاشتم....
اول انگشت شست رو گذاشتم ولی باز نشد...
انگشت کوچیک باز نشد...
کلافه نگاهی بهش انداختم ،
×نمیتونستی حس گرو روی یکی از این انگشتات فعال کنی....
× این دفعه انگشت اشاره رو تست کردم و صفحه گوشی باز شد....
با ذوق نگاهی به صفحه انداختم...
روی تخت دراز کشیدم و نگاهی به گوشی انداختم...
متوجه موقعیتم نبودم....
زیادی به تهیونگ نزدیک بودم و اینو خودم اون موقع متوجه نشده بودم...
تک تک برنامه های گوشی رو باز کردم و نگاهی بهشون انداختم....
گویا که دیدن برنامه های گوشی بعد از این همه مدت حس زندگی رو بهم برمیگردوند....
ویو چند دقیقه بعد:
چند بازی جدید ریخته بودم ...
هر کدوم از بازی هارو در حد چند دقیقه بازی می کردم
و هر کدوم قشنگ بود رو نگه میداشتم و بقیه رو پاک می کردم ....
چشمام احساس سوزش داشت...
چشمام روی هم قفل میشد ولی به خاطر بازی دوباره بیدار میشدم...
دستی به چشمام کشیدم تا نخوابم ولی نمیشد...
هر لحظه چشمام احساس سنگینی بیشتری میکرد....
با کشیده شدن گوشی از دستم برگشتم....
× هی چیکار می....
حرفامو نذاشت کامل کنم....
گوشی رو خاموش کرد و نگاهی بهم انداخت....
- بخواب....
با حرفش خمیازه ای کشیدم و چشامو بستم..
گویا که منتظر این حرف از جانب کسی بودم!..
کمرمو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد ...
کامل توی بغلش بودم ...
ولی احساس سنگینی پلکام اجازه دور شدن ازش رو بهم نمی داد....
چشمامو بستم و در عرض چند ثانیه خوابیدم....
- بخواب عزیزم...
و تنها حرفی که در آخرین لحظه از جانبش شنیدم همین بود. و سیاهی
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط :
برای پارت جدید ویدیو اپارت رو حمایت کنید ( ویسگونم حمایت کنید ها😂)
https://www.aparat.com/shorts/2079067288671682560
https://www.aparat.com/v/xfg2e9a
آیدی ویدیو ها☝️🩷🥹
- ۸.۲k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط