{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۷۰ }🌷


× با صدای بمش، نفس توی سینم حبس شد...

- کجا داشتی می رفتی ....؟


تهیونگ درست پشت سرم ایستاده بود

آروم برگشتم سمتش....

چشم هاش نیم باز بود...
و نگاهش خمار...

× فک... فکر کردم رفتی...

چند لحظه با چشمای خمارش نگام کرد...
قدمی به سمتم برداشت...

- و تو هم میخواستی از فرصت استفاده کنی...؟

لحنش آروم نبود... اعصابنیت توی لحنش باعث می‌شد هر لحظه از کارم بیشتر پشیمون بشم...

× میخواستم برم پیش جینا...

- و منم اینو بهت تاکید کرده بودم ...
که حق نداری از اتاق خارج بشی


× می‌خوام برم پیش جینا...

همین که اسم جینا رو دوباره آوردم ...
فکش سفت شد...
انگار چیزی به یادش اومده بود ...

- خیلی دوست داری بری پیشش...

اخم ریزی کردم و نگاهمو به چشماش دادم...

× اره چون اون مثل تو ...
منو‌ داخل اتاق نگه نمی داره!...

به حرفم واکنش سریعی نشون داد....

قدمی بهم نزدیک شد...
انقدر که فاصلمون تقریباً از بین رفته بود...

کمی خودمو عقب کشیدم...
ولی کمرم به در اتاق برخورد کرد...

- گفتم از اتاقت بیرون نیا...
و تو گوش ندادی...


حرفشو با صدایی بلند زمزمه کرد...

× تو حق نداری برای من تصمیم بگیری...

چند لحظه سکوت کرد...

فقط به چشمام خیره شده بود...

منتظر جوابش بودم...

که شروع کرد به حرف زدن...

- و تو قرار نیست هر کاری که دلت میخواد انجام بدی...

دستش کنار سرم به در تکیه داد...

نه لمسی کرد نه فشار داد...

قلبم شروع کرد به تند زدن...

× من..‌ فقدر میخواستم برم پیشش تا از تنهایی در بیام...!

توی صدام لرزش رو میشد حس کرد...


🌷ادامه دارد....✨

ادامش چون زیاده برید توی پارت بعد بخونید 🍓🥳
دیدگاه ها (۲۴)

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۶۸ }🌷فلش بک به چند ساعت بعد ...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط