راز پنهان عشق
بابا:ا/ت بیا بدووو که سفارش داریممممم
+اومدم بابااااا
سفارش هارو گرفتم و گذاشتم توی سبد جلوی دوچرخه ام و حرکت کردم خوب خوب من ا/ت هستم
خانواده ام مرغ سوخاری فروشی دارن واییی بدو بدو که مدرسه ام دیر شدهههه
پامو گذاشتم روی پدال و شروع کردم به پدال زدن اپل رفتم سفارش رو تحویل دادم بعدشم رفتم سمت مدرسه ....دو چرخه ام و رو گوشه ای از حیاط پارک کردم و کیفم و روی دوشم انداختم و رفتم سمت کلاس من سال آخری هستم(نهم)سال بعد باید برم یک مدرسه خوب برای همین درس می خونم تا شاید منم تونستم توی یک مدرسه فارغ التحصیل کنمم امروز روز آخره وارد سالن شدم با همه سلام دادم و که رفتم ته سالن همه جمع شده بودن رفتم نزدیک تر برگه امتیاز هارو زده بود دنبال اسمم بوده که توی لیست نبود از توی بلند گو اسم منو دوتا از بچه های دیگه رو صدا زدن که میگفت بریم اتاق مدیر ....
م:همونطور که می دونید هرسال به ۳تا از دانش آموزانی که درسشون خوبه بورسیه می دن و شما جزء اون ۳نفر هستید قلبم با شنیدن این جمله وایساد دلم می خاست جیغ بزنممم
م:بورسیه به مدرسه شینوا
وایییی همون مدرسه معروفه که فقط بچه های پولدار اونجا درس میخوننن بابا و مامان حتما خیلی. خوشحال میشن
م:می دونید که رفتن به اون مدرسه غیر ممکنه و فقط یک بار میشه بورسیه گرفت پس حواستون به رفتارتون باشه اونجا در هر شرایط اونا شمارو اخراج میکنن اینم بورسیه اتون.یک کاغذ روی میز بود برداشتم و زدم بیرون رفتم سمت دوچرخه ام با خوشحالی پدال می زدم و توی راه بلند بلند می خندیدم که هرکس میدید فکر میکرد دیوونه شدم رسیدم خونه
+مامانننن... بابااااااااا
کجایدددددد
مامان:چتهههه
از داداش ترسیدم که بورسیه رو گرفتم جلو
چشماش شد چهارتا
مامان:عزیزممممممم بدو بیاااااا
بابا:چیشدههه
بابا هم بعد از دیدن بورسیه چشم هاش چهارتا شد
بابا:مین جونگگگگگ
داداش کوچیکه:چه خبرتونههه
مامان:خواهرت میره به مدرسه شینواااا بیاین جشن بگیریم
جونگ:هورااااا
بابا:فردا میرم برات یونیفرم می خرم دخترمممم
دیدن شادی شون برام خیلی خوب بود قول میدم بازم اینجوری شادتون کنم
+اومدم بابااااا
سفارش هارو گرفتم و گذاشتم توی سبد جلوی دوچرخه ام و حرکت کردم خوب خوب من ا/ت هستم
خانواده ام مرغ سوخاری فروشی دارن واییی بدو بدو که مدرسه ام دیر شدهههه
پامو گذاشتم روی پدال و شروع کردم به پدال زدن اپل رفتم سفارش رو تحویل دادم بعدشم رفتم سمت مدرسه ....دو چرخه ام و رو گوشه ای از حیاط پارک کردم و کیفم و روی دوشم انداختم و رفتم سمت کلاس من سال آخری هستم(نهم)سال بعد باید برم یک مدرسه خوب برای همین درس می خونم تا شاید منم تونستم توی یک مدرسه فارغ التحصیل کنمم امروز روز آخره وارد سالن شدم با همه سلام دادم و که رفتم ته سالن همه جمع شده بودن رفتم نزدیک تر برگه امتیاز هارو زده بود دنبال اسمم بوده که توی لیست نبود از توی بلند گو اسم منو دوتا از بچه های دیگه رو صدا زدن که میگفت بریم اتاق مدیر ....
م:همونطور که می دونید هرسال به ۳تا از دانش آموزانی که درسشون خوبه بورسیه می دن و شما جزء اون ۳نفر هستید قلبم با شنیدن این جمله وایساد دلم می خاست جیغ بزنممم
م:بورسیه به مدرسه شینوا
وایییی همون مدرسه معروفه که فقط بچه های پولدار اونجا درس میخوننن بابا و مامان حتما خیلی. خوشحال میشن
م:می دونید که رفتن به اون مدرسه غیر ممکنه و فقط یک بار میشه بورسیه گرفت پس حواستون به رفتارتون باشه اونجا در هر شرایط اونا شمارو اخراج میکنن اینم بورسیه اتون.یک کاغذ روی میز بود برداشتم و زدم بیرون رفتم سمت دوچرخه ام با خوشحالی پدال می زدم و توی راه بلند بلند می خندیدم که هرکس میدید فکر میکرد دیوونه شدم رسیدم خونه
+مامانننن... بابااااااااا
کجایدددددد
مامان:چتهههه
از داداش ترسیدم که بورسیه رو گرفتم جلو
چشماش شد چهارتا
مامان:عزیزممممممم بدو بیاااااا
بابا:چیشدههه
بابا هم بعد از دیدن بورسیه چشم هاش چهارتا شد
بابا:مین جونگگگگگ
داداش کوچیکه:چه خبرتونههه
مامان:خواهرت میره به مدرسه شینواااا بیاین جشن بگیریم
جونگ:هورااااا
بابا:فردا میرم برات یونیفرم می خرم دخترمممم
دیدن شادی شون برام خیلی خوب بود قول میدم بازم اینجوری شادتون کنم
- ۲.۴k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط