p34
p34
فردا شب:
عمارت الکس امشب شلوغتر از همیشه بود.همه دعوت شده بودند.
جونگکوک و تهیونگ کنار هم ایستاده بودند. هلنا با نگرانی اطراف را نگاه میکرد. پدر الینا هم آمده بود و با اخم به الکس خیره شده بود.اما هیچکس نمیدانست الکس چرا همه را دعوت کرده.
و هیچکس نمیدانست الینا چند دقیقه قبل، توی اتاقش، با دستهای لرزان به بیبیچک خیره شده بود.
مثبت.
نفسش بند آمده بود.اشک توی چشمهایش جمع شد.
+نه...
اما حقیقت بود. او حا/مله بود. و فقط یک نفر میتوانست پدر بچه باشد.
جونگکوک.
الینا روی زمین نشست و دستش را روی دهانش گذاشت. بعد از دو هفته دوری..بعد از این همه درد...
فهمیده بود هنوز بخشی از جونگکوک را با خودش دارد. اشکهایش را پاک کرد.
نه. دیگر نمیخواست بترسد. امشب حقیقت را میگفت جلوی همه. و خودش را از شر الکس خلاص میکرد.
وقتی به بالای پلهها رسید، همه پایین ایستاده بودند.
نگاهش با جونگکوک تلاقی کرد.برای اولین بار بعد از دو هفته.
قلبش لرزید. اما جونگکوک...همان مرد سرد و خشن سابق شده بود. صورتش هیچ احساسی نداشت. الینا نفس عمیقی کشید. یک قدم پایین آمد. بعد یکی دیگر.
همه به او نگاه میکردند. خواست حرف بزند که صدای الکس از پشت سرش آمد
_فکر کردی من نمیفهمم؟
الینا خشکش زد. آروم برگشت. الکس بیبیچک را بین انگشتهایش گرفته بود. رنگ از صورت الینا پرید. الکس پلهها را پایین آمد.
لبخند عجیبی روی لبش بود. همه ساکت شده بودند.
جونگکوک ابروهایش درهم رفت.
+اون چرا پیش توعه؟
الکس کنار الینا ایستاد. به جمع نگاه کرد. و بلند گفت:
_الینا حا/ملهست.
سکوت مرگبار. چشمهای هلنا گرد شد. تهیونگ ناباورانه به الینا نگاه کرد.
جونگکوک...حتی پلک هم نمیزد.
الکس لبخندش را عمیقتر کرد.
بعد دستش را روی شانه الینا گذاشت و گفت:
_و من دارم بابا میشم.
الینا شوکه بهش خیره شد.
+چی...؟!
سرش را با ناباوری تکان داد.
+دروغ نگو!
اما صداش از شدت شوک ضعیف شده بود. همهمه توی سالن پیچید.
جونگکوک یک قدم جلو آمد. چشمهایش تاریک شده بود. خیلی تاریک. نگاهش از الکس به الینا رفت.
و برای اولین بار بعد از دو هفته، توی چشمانش چیزی دیده میشد...ترس. ترس از اینکه شاید واقعاً دیر رسیده باشه اما الینا فقط ایستاده بود. اشک توی چشمهایش جمع شده بود. میخواست فریاد بزنه
بگه نه! این بچه مال جونگکوکه!
اما از شدت شوک...هیچ صدایی از گلویش بیرون نمیومد..
⭐️⭐️
فردا شب:
عمارت الکس امشب شلوغتر از همیشه بود.همه دعوت شده بودند.
جونگکوک و تهیونگ کنار هم ایستاده بودند. هلنا با نگرانی اطراف را نگاه میکرد. پدر الینا هم آمده بود و با اخم به الکس خیره شده بود.اما هیچکس نمیدانست الکس چرا همه را دعوت کرده.
و هیچکس نمیدانست الینا چند دقیقه قبل، توی اتاقش، با دستهای لرزان به بیبیچک خیره شده بود.
مثبت.
نفسش بند آمده بود.اشک توی چشمهایش جمع شد.
+نه...
اما حقیقت بود. او حا/مله بود. و فقط یک نفر میتوانست پدر بچه باشد.
جونگکوک.
الینا روی زمین نشست و دستش را روی دهانش گذاشت. بعد از دو هفته دوری..بعد از این همه درد...
فهمیده بود هنوز بخشی از جونگکوک را با خودش دارد. اشکهایش را پاک کرد.
نه. دیگر نمیخواست بترسد. امشب حقیقت را میگفت جلوی همه. و خودش را از شر الکس خلاص میکرد.
وقتی به بالای پلهها رسید، همه پایین ایستاده بودند.
نگاهش با جونگکوک تلاقی کرد.برای اولین بار بعد از دو هفته.
قلبش لرزید. اما جونگکوک...همان مرد سرد و خشن سابق شده بود. صورتش هیچ احساسی نداشت. الینا نفس عمیقی کشید. یک قدم پایین آمد. بعد یکی دیگر.
همه به او نگاه میکردند. خواست حرف بزند که صدای الکس از پشت سرش آمد
_فکر کردی من نمیفهمم؟
الینا خشکش زد. آروم برگشت. الکس بیبیچک را بین انگشتهایش گرفته بود. رنگ از صورت الینا پرید. الکس پلهها را پایین آمد.
لبخند عجیبی روی لبش بود. همه ساکت شده بودند.
جونگکوک ابروهایش درهم رفت.
+اون چرا پیش توعه؟
الکس کنار الینا ایستاد. به جمع نگاه کرد. و بلند گفت:
_الینا حا/ملهست.
سکوت مرگبار. چشمهای هلنا گرد شد. تهیونگ ناباورانه به الینا نگاه کرد.
جونگکوک...حتی پلک هم نمیزد.
الکس لبخندش را عمیقتر کرد.
بعد دستش را روی شانه الینا گذاشت و گفت:
_و من دارم بابا میشم.
الینا شوکه بهش خیره شد.
+چی...؟!
سرش را با ناباوری تکان داد.
+دروغ نگو!
اما صداش از شدت شوک ضعیف شده بود. همهمه توی سالن پیچید.
جونگکوک یک قدم جلو آمد. چشمهایش تاریک شده بود. خیلی تاریک. نگاهش از الکس به الینا رفت.
و برای اولین بار بعد از دو هفته، توی چشمانش چیزی دیده میشد...ترس. ترس از اینکه شاید واقعاً دیر رسیده باشه اما الینا فقط ایستاده بود. اشک توی چشمهایش جمع شده بود. میخواست فریاد بزنه
بگه نه! این بچه مال جونگکوکه!
اما از شدت شوک...هیچ صدایی از گلویش بیرون نمیومد..
⭐️⭐️
- ۶۰۱
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط