p32
p32
یاد آوری: الینا+الکس_)
الینا روی مبل عمارت الکس نشسته بود.دستهاش یخ کرده بود.الکس روبهروش ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
چند دقیقه سکوت بینشون حاکم بود تا اینکه الینا سرش رو بلند کرد.
+خوشحالی؟
الکس ابروش رو بالا انداخت.
_باید باشم؟
الینا خندید.اما اون خنده تلخ بود.
+منو تهدید کردی. مجبورم کردی بیام اینجا. بعد انتظار داری خوشحال باشم؟
الکس آهی کشید.
_من مجبور شدم.
+نه!
الینا با عصبانیت از جاش بلند شد.
+تو همیشه فکر میکنی حق داری برای زندگی بقیه تصمیم بگیری!
الکس هم صداش رو بالا برد.
_چون دوستت دارم!
+اسم این عشق نیست!
صدای الینا توی سالن پیچید.چشمهاش پر از اشک شده بود.
اگه عاشقم بودی، خوشحالیمو میخواستی.
الکس برای چند لحظه ساکت شد.بعد آروم گفت:
+خوشحالیت کنار جونگکوکه؟
الینا بدون مکث جواب داد:
+آره.
این جواب...مثل چاقو توی قلب الکس فرو رفت.
_اون پسر مادرش رو به خاطر خانواده تو از دست داده.
+میدونم.
_اون دشمنته!
+بود.
الکس با ناباوری بهش خیره شد.الینا سرش رو پایین انداخت.صدایش لرزید.
+من هیچوقت نمیخواستم عاشقش بشم...
برای اولین بار این جمله رو با صدای بلند گفت.و تازه فهمید چقدر واقعیه.اشک از گوشه چشمش پایین اومد.
+اول ازش متنفر بودم.
لبخند تلخی زد.
+ولی اون... کمکم شد خونهای که همیشه دنبالش بودم.
الکس با عصبانیت مشتش رو به دیوار کوبید.
_بس کن!
الینا از جاش تکون نخورد.فقط بهش نگاه کرد.
من اینجام، الکس.برای اینکه جونگکوک زنده بمونه.نه برای اینکه دوستت داشته باشم.
سکوت سنگین و خفهکننده بود.الکس نفس عمیقی کشید و پشتش رو به الینا کرد.
_باشه.
الینا اخم کرد.
+چی؟
_تا وقتی اینجایی، به جونگکوک کاری ندارم.
بعد برگشت سمتش.اما نگاهش تاریک بود.
فقط یه چیز رو یادت باشه، الینا...اگه یه روز بفهمم هنوز باهاش ارتباط داری..دیگه هیچ قولی بهت نمیدم.
قلب الینا فرو ریخت.برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بود...ترسید.نه برای خودش.برای جونگکوک.
ویو عمارت جونگکوک:
تهیونگ آروم گفت:
×هنوز خبری نشده؟
جونگکوک به صفحه خاموش گوشی خیره شد.و برای اولین بار بعد از سالها...ترسید.چون حس میکرد دختری که تازه به قلبش راه داده...داره ازش دور میشه.
یاد آوری: الینا+الکس_)
الینا روی مبل عمارت الکس نشسته بود.دستهاش یخ کرده بود.الکس روبهروش ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
چند دقیقه سکوت بینشون حاکم بود تا اینکه الینا سرش رو بلند کرد.
+خوشحالی؟
الکس ابروش رو بالا انداخت.
_باید باشم؟
الینا خندید.اما اون خنده تلخ بود.
+منو تهدید کردی. مجبورم کردی بیام اینجا. بعد انتظار داری خوشحال باشم؟
الکس آهی کشید.
_من مجبور شدم.
+نه!
الینا با عصبانیت از جاش بلند شد.
+تو همیشه فکر میکنی حق داری برای زندگی بقیه تصمیم بگیری!
الکس هم صداش رو بالا برد.
_چون دوستت دارم!
+اسم این عشق نیست!
صدای الینا توی سالن پیچید.چشمهاش پر از اشک شده بود.
اگه عاشقم بودی، خوشحالیمو میخواستی.
الکس برای چند لحظه ساکت شد.بعد آروم گفت:
+خوشحالیت کنار جونگکوکه؟
الینا بدون مکث جواب داد:
+آره.
این جواب...مثل چاقو توی قلب الکس فرو رفت.
_اون پسر مادرش رو به خاطر خانواده تو از دست داده.
+میدونم.
_اون دشمنته!
+بود.
الکس با ناباوری بهش خیره شد.الینا سرش رو پایین انداخت.صدایش لرزید.
+من هیچوقت نمیخواستم عاشقش بشم...
برای اولین بار این جمله رو با صدای بلند گفت.و تازه فهمید چقدر واقعیه.اشک از گوشه چشمش پایین اومد.
+اول ازش متنفر بودم.
لبخند تلخی زد.
+ولی اون... کمکم شد خونهای که همیشه دنبالش بودم.
الکس با عصبانیت مشتش رو به دیوار کوبید.
_بس کن!
الینا از جاش تکون نخورد.فقط بهش نگاه کرد.
من اینجام، الکس.برای اینکه جونگکوک زنده بمونه.نه برای اینکه دوستت داشته باشم.
سکوت سنگین و خفهکننده بود.الکس نفس عمیقی کشید و پشتش رو به الینا کرد.
_باشه.
الینا اخم کرد.
+چی؟
_تا وقتی اینجایی، به جونگکوک کاری ندارم.
بعد برگشت سمتش.اما نگاهش تاریک بود.
فقط یه چیز رو یادت باشه، الینا...اگه یه روز بفهمم هنوز باهاش ارتباط داری..دیگه هیچ قولی بهت نمیدم.
قلب الینا فرو ریخت.برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بود...ترسید.نه برای خودش.برای جونگکوک.
ویو عمارت جونگکوک:
تهیونگ آروم گفت:
×هنوز خبری نشده؟
جونگکوک به صفحه خاموش گوشی خیره شد.و برای اولین بار بعد از سالها...ترسید.چون حس میکرد دختری که تازه به قلبش راه داده...داره ازش دور میشه.
- ۹۳۷
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط