casino2-11
نگاهی به جونگکوک کردم با خونسردی بهم خیره شده بود...این بشر چرا اینجوریه؟ میخواد منو اذیت کنه یا صبرمو امتحان کنه؟ بیخیال رفتم نشستم پیش جیمین و باهم هم کلام شدیم
میکا: خیلی داریم لفتش میدیم...نگرانشم
جیمین سرشو بالا پایین کرد و به برگه ها خیره شد
جیمین: به همین راحتیا ولش نمیکنن....قطعا یجا نگهداشتنش...میخوان ما رو هم بکشونن اونجا و بعد...خدا میدونه چی میشه
سرمو انداختم پایین و به پارکت قهوه ای کف خیره شدم
میکا: نمیخوام دوباره اتفاقی بیوفته....نمیخوام دوباره کسیو از دست بدیم
جیمین: تمام سعیمونو میکنیم...ایندفعه از دفعه پیش بیشتر حواسمونو جمع میکنیم...ولی همه باید باشیم
سرمو گرفتم بالا و بهش خیره شدم
میکا: اما....من...من
نمیتونستم کلمه هامو بچینم کنار هم...با چی میخواستم مخالفت کنم بهونه برای چی میخواستم بیارم؟ خواهرمو بعد این همه سال پیدا کردم اونوقت ول کنم دست اون عوضیا؟ انتظار داشتم بعد این همه وقت وقت گذروندن با جونگکوک...یکم ازش یاد بگیرم نترس بودنو...شجاعت و بی رحم بودنو...البته نه اندازه خودش
"۱۰:۱۰ شب"
پاهامو تو بغلم گرفته بودم زمان زیادی از کار دختره میگذشت اما جوری جا خوش کرده بود که کم کم حاضر بودم خونرو دست خودش ول کنم برم...روز پر تنشی بود برای این یدونه واقعا حال نداشتم اما به قدری دلم از همه جا پر بود که میتونستم کلشو سر ایشون خالی کنم اما به هیچ وجه حوصله این یکیو ندارم...بلند شدم و سمت جونگکوک رفتم به کاناپه تکیه داده بود و دستاشو پشت گردنش قلاب کرده بود با لبخند رفتم سمتش که با دیدن دختره که تو صدم ثانیه مثل میگ میگ پرید کنارش صبرم لبریز شد...دستامو مشت کردم و اجازه ندادم جونگکوک حرفی بزنی یه قدم برداشتم و از موهای بلندش گرفتم و بلندش کردم...البته سبک تر از چیزی بود که فکر میکردم....نگاهی به کلاه گیس تو دستم کردم و به خود دختر که دست رو سرش گذاشته بود کردم...کچل بود تقریبا فقط چند سانتی متر مو داشت و همونم بلوند کرده بود...با دهن باز نگاهمو بین کلاه گیس و دختر میچرخوندم...جونگکوک آروم از کنار دختر فاصله گرفت و پشت سر هم دست به صورتش میکشید تا خندشو کنترل کنه...نمیخواستم دلسوزی کنم اما...واقعا ضایع شدن جلو این همه آدم خیلی حس خار و خفیفی به آدم میداد...دستمو دراز کردم سمتش و زیر لب حرف زدم
میکا: من...واقعا متاسفم
با حرکتی که زد کاملا از حرفم پشیمونم کرد...بلند شد و دستشو برد هوا و همونو خوابوند تو گوشم...موهام افتاد جلو صورتم خون جلو چشمام رو گرفت خنده بلندی کردم و سرمو آروم چرخوندم سمتش کاملا متوجه نگاه های متعجب سه تاشون شده بودم اما از ترس ترجیح دادن دخالت نکن و محکم به کاناپه چسبیده بچسبن تا تو این جنگی که تو راهه مصدوم نشن...کلاه گیسو تو دستم فشار دادم و با چشمایی که رگ هاش داشت میزد بیرون و آماده بلعیدن بود بهش خیره شدم
میکا: زندت نمیزارم خراب خانوم
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
میکا: خیلی داریم لفتش میدیم...نگرانشم
جیمین سرشو بالا پایین کرد و به برگه ها خیره شد
جیمین: به همین راحتیا ولش نمیکنن....قطعا یجا نگهداشتنش...میخوان ما رو هم بکشونن اونجا و بعد...خدا میدونه چی میشه
سرمو انداختم پایین و به پارکت قهوه ای کف خیره شدم
میکا: نمیخوام دوباره اتفاقی بیوفته....نمیخوام دوباره کسیو از دست بدیم
جیمین: تمام سعیمونو میکنیم...ایندفعه از دفعه پیش بیشتر حواسمونو جمع میکنیم...ولی همه باید باشیم
سرمو گرفتم بالا و بهش خیره شدم
میکا: اما....من...من
نمیتونستم کلمه هامو بچینم کنار هم...با چی میخواستم مخالفت کنم بهونه برای چی میخواستم بیارم؟ خواهرمو بعد این همه سال پیدا کردم اونوقت ول کنم دست اون عوضیا؟ انتظار داشتم بعد این همه وقت وقت گذروندن با جونگکوک...یکم ازش یاد بگیرم نترس بودنو...شجاعت و بی رحم بودنو...البته نه اندازه خودش
"۱۰:۱۰ شب"
پاهامو تو بغلم گرفته بودم زمان زیادی از کار دختره میگذشت اما جوری جا خوش کرده بود که کم کم حاضر بودم خونرو دست خودش ول کنم برم...روز پر تنشی بود برای این یدونه واقعا حال نداشتم اما به قدری دلم از همه جا پر بود که میتونستم کلشو سر ایشون خالی کنم اما به هیچ وجه حوصله این یکیو ندارم...بلند شدم و سمت جونگکوک رفتم به کاناپه تکیه داده بود و دستاشو پشت گردنش قلاب کرده بود با لبخند رفتم سمتش که با دیدن دختره که تو صدم ثانیه مثل میگ میگ پرید کنارش صبرم لبریز شد...دستامو مشت کردم و اجازه ندادم جونگکوک حرفی بزنی یه قدم برداشتم و از موهای بلندش گرفتم و بلندش کردم...البته سبک تر از چیزی بود که فکر میکردم....نگاهی به کلاه گیس تو دستم کردم و به خود دختر که دست رو سرش گذاشته بود کردم...کچل بود تقریبا فقط چند سانتی متر مو داشت و همونم بلوند کرده بود...با دهن باز نگاهمو بین کلاه گیس و دختر میچرخوندم...جونگکوک آروم از کنار دختر فاصله گرفت و پشت سر هم دست به صورتش میکشید تا خندشو کنترل کنه...نمیخواستم دلسوزی کنم اما...واقعا ضایع شدن جلو این همه آدم خیلی حس خار و خفیفی به آدم میداد...دستمو دراز کردم سمتش و زیر لب حرف زدم
میکا: من...واقعا متاسفم
با حرکتی که زد کاملا از حرفم پشیمونم کرد...بلند شد و دستشو برد هوا و همونو خوابوند تو گوشم...موهام افتاد جلو صورتم خون جلو چشمام رو گرفت خنده بلندی کردم و سرمو آروم چرخوندم سمتش کاملا متوجه نگاه های متعجب سه تاشون شده بودم اما از ترس ترجیح دادن دخالت نکن و محکم به کاناپه چسبیده بچسبن تا تو این جنگی که تو راهه مصدوم نشن...کلاه گیسو تو دستم فشار دادم و با چشمایی که رگ هاش داشت میزد بیرون و آماده بلعیدن بود بهش خیره شدم
میکا: زندت نمیزارم خراب خانوم
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
- ۱۳.۶k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط