in your eyes
#in_your_eyes
part_۲۹
خدمتکار وارد شد و گفت:
ناهار آمادست خانم جوان گفتن بهتون بگم
دستمو سمتش گرفتم و گفتم: باشه میتونی بری
تعظیم کوتاهی کرد
دوباره دراز کشیدم
خیلی گشنمه ولی گشادیم میاد برم پایین
اوف ولش کن غذا مهم تره
بلند شدم و یکم سر و وضعم رو مرتب کردم
گوشیمو چک کردم . ساعت یک و خورده ای بود
رفتم پایین
همه سر میز بودن
بجز پدربزرگ
همونطور که صندلی رو عقب میکشیدم تا بشینم
از رزیتا پرسیدم:
پدربزرگ کو؟
یکم مکث کرد و گفت:
اوم .... فک کنم الان بیاد
نشستم
یکم بعد اومد
شروع کردیم به خوردن ناهار
وسطاش پدربزرگ لیوانش رو پایین اورد و گفت:
با آقای جئون صحبت کردم و قراره هفته بعد نامزدی کایلا و جونگ کوک باشه
با چیزی که گفت قشنگ اشتهام رو کور کرد
پوزخند عصبی زدم و چنگالو پرت کردم روی میز
صندلیمو عقب کشیدم . همه سکوت کردن
بلند شدم و صندلیمو هل دادم به جلو
همونطور که قدم برمیداشتم پدربزرگ با صدای محکمی گفت: کایلا!
منظورش اینه که حق نداری از سر میز بلند بشی . سر جام وایسادم
یه پوزخند صدا دار زدم و گفتم: از ناهارتون لذت ببرین
دوباره به سمت پله ها قدم برداشتم
رفتم داخل اتاق و درو بستم
روی تخت دراز کشیدم
پدر و مادرم منو خیلی دوست دارن و برام همه کار میکنن . اما وقتی پدربزرگ چیزی بگه کاری جز سکوت نمیتونن انجام بدن
حتی تهیونگ
اون هیچوقت دوست نداشته از من برای پیشرفت استفاده کنن
نمیگم پدربزرگ علاقه ای بهم نداره
فقط وقتی بحث کار میشه هرکاری که لازم باشه انجام میده
از گوشیم صدای نوتیف اومد
تهیونگ پیام داده بود:
پدربزرگ حسابی داغ کرده
لبخند به لبم اومد . نوشتم:
پس کارم خوب بوده
جواب داد: معلومه
از صفحه چت بیرون اومدم و یکم داخل گوشیم چرخیدم
ساعت 4 رو نشون میداد
یکی در زد
گوشیمو گذاشتم روی شکمم و گفتم بیاد تو
رزیتا در رو باز کرد و اومد روی تخت
گفت: امروز خفن بودی دختر
لبخند به لبماومد . چرخیدم سمتش و گفتم:
پس چی فکر کردی
خندید و لُپمو کشید
گفت: اها راستی . قرار بود همه چی رو تعریف کنی یادت که نرفته؟
باشه ای گفتم و شروع کردم به تعریف کردن همه اتفاقایی که افتاده بود
تا ساعتای ۸ داشتیم همینجوری حرف میزدیم که رزیتا رفت استراحت کنه
منم بعد از اینکه یکم اتاقمو جمع کردم یه تاپ و شلوارک پوشیدم و رفتم مسواک بزنم
داشتم مسواک میزدم که از گوشیم نوتیف اومد.....
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_۲۹
خدمتکار وارد شد و گفت:
ناهار آمادست خانم جوان گفتن بهتون بگم
دستمو سمتش گرفتم و گفتم: باشه میتونی بری
تعظیم کوتاهی کرد
دوباره دراز کشیدم
خیلی گشنمه ولی گشادیم میاد برم پایین
اوف ولش کن غذا مهم تره
بلند شدم و یکم سر و وضعم رو مرتب کردم
گوشیمو چک کردم . ساعت یک و خورده ای بود
رفتم پایین
همه سر میز بودن
بجز پدربزرگ
همونطور که صندلی رو عقب میکشیدم تا بشینم
از رزیتا پرسیدم:
پدربزرگ کو؟
یکم مکث کرد و گفت:
اوم .... فک کنم الان بیاد
نشستم
یکم بعد اومد
شروع کردیم به خوردن ناهار
وسطاش پدربزرگ لیوانش رو پایین اورد و گفت:
با آقای جئون صحبت کردم و قراره هفته بعد نامزدی کایلا و جونگ کوک باشه
با چیزی که گفت قشنگ اشتهام رو کور کرد
پوزخند عصبی زدم و چنگالو پرت کردم روی میز
صندلیمو عقب کشیدم . همه سکوت کردن
بلند شدم و صندلیمو هل دادم به جلو
همونطور که قدم برمیداشتم پدربزرگ با صدای محکمی گفت: کایلا!
منظورش اینه که حق نداری از سر میز بلند بشی . سر جام وایسادم
یه پوزخند صدا دار زدم و گفتم: از ناهارتون لذت ببرین
دوباره به سمت پله ها قدم برداشتم
رفتم داخل اتاق و درو بستم
روی تخت دراز کشیدم
پدر و مادرم منو خیلی دوست دارن و برام همه کار میکنن . اما وقتی پدربزرگ چیزی بگه کاری جز سکوت نمیتونن انجام بدن
حتی تهیونگ
اون هیچوقت دوست نداشته از من برای پیشرفت استفاده کنن
نمیگم پدربزرگ علاقه ای بهم نداره
فقط وقتی بحث کار میشه هرکاری که لازم باشه انجام میده
از گوشیم صدای نوتیف اومد
تهیونگ پیام داده بود:
پدربزرگ حسابی داغ کرده
لبخند به لبم اومد . نوشتم:
پس کارم خوب بوده
جواب داد: معلومه
از صفحه چت بیرون اومدم و یکم داخل گوشیم چرخیدم
ساعت 4 رو نشون میداد
یکی در زد
گوشیمو گذاشتم روی شکمم و گفتم بیاد تو
رزیتا در رو باز کرد و اومد روی تخت
گفت: امروز خفن بودی دختر
لبخند به لبماومد . چرخیدم سمتش و گفتم:
پس چی فکر کردی
خندید و لُپمو کشید
گفت: اها راستی . قرار بود همه چی رو تعریف کنی یادت که نرفته؟
باشه ای گفتم و شروع کردم به تعریف کردن همه اتفاقایی که افتاده بود
تا ساعتای ۸ داشتیم همینجوری حرف میزدیم که رزیتا رفت استراحت کنه
منم بعد از اینکه یکم اتاقمو جمع کردم یه تاپ و شلوارک پوشیدم و رفتم مسواک بزنم
داشتم مسواک میزدم که از گوشیم نوتیف اومد.....
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط