{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت یازدهم

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت یازدهم

«رازِ پشتِ خون»

باد سرد شب میان درختان بلند باغ عمارت می‌پیچید. سکوت سنگینی حیاط را فرا گرفته بود، اما درون سینه‌ی کیم تهیونگ طوفانی از خشم می‌غرید.

او هنوز به جعبه خیره بود؛ نسخه‌ی خطیِ کتاب گلوریا، آغشته به خون.

تهیونگ آرام زمزمه کرد: «کانگ...»

اما این نام در دهانش بیشتر شبیه یک حکم مرگ بود تا یک صدا زدن ساده.

یکی از افرادش با تردید گفت: «رئیس... داخل جعبه فقط این نبود.»

او دست در جعبه برد و یک پاکت سیاه بیرون آورد.

تهیونگ آن را باز کرد.

داخلش یک عکس بود.

اما نه از گلوریا.

این بار عکس مربوط به سال‌ها قبل بود.

در تصویر، دختر نوجوانی کنار مردی ایستاده بود که دستش روی شانه‌ی او قرار داشت. پشت عکس با جوهر قرمز نوشته شده بود:

«گذشته هیچ‌وقت نمی‌میره، تهیونگ.»

چشم‌های تهیونگ برای لحظه‌ای یخ زد.

زیردستش آهسته پرسید: «رئیس... این دختر کیه؟»

تهیونگ پاسخ نداد.

اما در ذهنش خاطره‌ای قدیمی مثل زخمی که دوباره باز شود، جان گرفت.

سال‌ها پیش…
قبل از اینکه تبدیل به پادشاه تاریکی شود.

قبل از اینکه شهر از نامش بترسد.

آن دختر… خواهر کوچک‌ترش بود.

و مردی که کنارش ایستاده بود…

کانگ.

اما نه به عنوان دشمن.

بلکه به عنوان نزدیک‌ترین دوست تهیونگ در گذشته.

دست تهیونگ روی عکس لرزید.

«اون… اون موقع‌ها برادر من بود…»

صدای خش‌دارش به سختی شنیده می‌شد.

در همان لحظه، بالا در اتاق، گلوریا هنوز پشت پنجره ایستاده بود. قلبش با دیدن چهره‌ی تهیونگ فشرده شد. او برای اولین بار چیزی متفاوت در چهره‌ی آن مرد دید.

نه خشم.

نه قدرت.

بلکه… درد.

چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.

گلوریا سریع از پنجره فاصله گرفت.

تهیونگ وارد شد، اما این بار انرژی تاریکی که همیشه اطرافش بود کمی شکسته به نظر می‌رسید.

گلوریا آرام گفت:
«اون داخل جعبه چی بود؟»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:
«پیامی از گذشته.»

او به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد. نور ماه صورتش را نصفه روشن می‌کرد.

گلوریا جلوتر آمد.

«تهیونگ… اون مرد چرا این کارها رو می‌کنه؟»

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

«چون فکر می‌کنه من زندگی‌اش رو نابود کردم.»

گلوریا ابروهایش درهم رفت.
«فکر می‌کنه؟ یعنی نکردی؟»

تهیونگ به او نگاه کرد.

برای چند ثانیه سکوتی میانشان افتاد که سنگین‌تر از هر اعترافی بود.

«شاید…»

گلوریا چیزی نگفت.

او فقط به چشمان مردی نگاه می‌کرد که همیشه غیرقابل نفوذ به نظر می‌رسید، اما حالا انگار دیوارهایش ترک برداشته بود.

تهیونگ آهسته ادامه داد:

«کانگ زمانی تنها کسی بود که بهش اعتماد داشتم. ما با هم این امپراتوری رو ساختیم… اما یه شب همه چیز تغییر کرد.»

گلوریا نجوا کرد:
«چی شد؟»

تهیونگ جواب نداد.

در عوض ناگهان دست گلوریا را گرفت و او را نزدیک‌تر کشید.

قلب گلوریا تندتر زد.

فاصله‌شان حالا فقط چند سانتی‌متر بود.

صدای تهیونگ پایین و جدی بود.

«یه چیزی هست که باید بدونی.»

«چی؟»

چشم‌های تیره‌ی تهیونگ در چشمان او قفل شد.

«کانگ فقط دنبال نابود کردن من نیست…»

مکث کرد.

بعد آهسته گفت:

«اون دنبال تو هم هست.»

گلوریا شوکه شد.

«من؟ چرا؟!»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

و بعد جمله‌ای گفت که خون در رگ‌های گلوریا یخ زد.

«چون تو تنها کسی هستی که می‌تونی حقیقت اون شب رو بفهمی.»

گلوریا با ناباوری پرسید:

«چه شبی؟»

تهیونگ آرام گفت:

«شبی که خواهرم مرد…»

و درست در همان لحظه صدای تیراندازی در حیاط عمارت پیچید.

یکی از نگهبان‌ها از پایین فریاد زد:

«حمله! نیروهای کانگ وارد محوطه شدن!»

چراغ‌های باغ ناگهان خاموش شد.

عمارت در تاریکی فرو رفت.

تهیونگ سریع اسلحه‌اش را بیرون کشید و گلوریا را پشت خودش کشید.

صدایش آرام اما مرگبار بود.

«به نظر میاد کانگ تصمیم گرفته امشب خودش بیاد مهمونی…»

و لبخند خطرناکی روی لب‌هایش نشست.

«اشتباه بزرگی کرده.»

در تاریکی بیرون، صدای قدم‌هایی نزدیک می‌شد.

و صدایی آشنا از بلندگوی حیاط پیچید:

«سلام، برادر قدیمی…»

صدای کانگ بود.

«وقتشه حقیقت دفن‌شده رو دوباره زنده کنیم.»

قلب گلوریا در سینه‌اش می‌کوبید.

زیرا حس می‌کرد امشب…
قرار است رازی فاش شود که همه چیز را تغییر خواهد داد.
..
دیدگاه ها (۰)

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت دهمدر حصارِ عمارتِ سایه‌ها.ماش...

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت نهم «سمفونی باروت و ابریشم»طعم...

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت ششم وقتی بازی شروع می‌شود..پی...

عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت پنجم پیامی که دیر رسید..باران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط