رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۱۴
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک با اعصبانیت به تراس اتاقش رفت. به نرده ها تکیه داد و به آسمان خیره شد.
بسته سیگار رو از جیبش دراورد و خواست سیگار رو روشن کنه که با دست ینا روی مچ دستش ایستاد.
_همین کم مونده بود تو به سیگار معتاد بشی بچه!
جونگکوک دستش رو پس زد و فندک رو از جیبش دراورد. ینا با اخم بسته سیگار و فندک رو گرفت و از بالکن به پایین پرت کرد.
_مامان من دیگه توله نیستم! من یک الفای بالغم!
ینا موهای جونگکوک رو گرفت و به پایین خم کرد تا هم قدش باشه.
_هر چه قدرم باشی هنوزم برای من و بابات همون توله لجبازی
جونگکوک اخم کرد و رویش رو برگرداند، پشتش به ینا بود
_تنهام بزار مامان...
ینا با اهی کلافه سر تکان داد و رفت.
با صدای بسته شدن در، جونگکوک برای اولین بار به چشمانش اجازه اشک ریختن داد.
بخشی از او نمیخواست قبول کنه که داره برای یک امگای غیر اشرافی اشک میریزه.
به سمت تختش رفت و خودش رو بین ملافه های تیره پرت کرد، صورتش رو داخل بالش نرمش فرو برد و به دقیقه نکشید که چشمانش بسته شد.
چند ساعت بعد.....
چشمان جونگکوک باز شدن. خودش رو در تاریکی مطلق اتاقش دید، انگار شب شده بود.
از روی تختش بلند شد تا چراغ رو روشن کنه، با روشن شدن اتاق، به ساعت دیواری نگاه کرد. وقت شام بود، اما جونگکوک برای امشب حوصله لیلیام رو نداشت. به اندازه ی کافی موقع ناهار اعصبانی اش کرده بود.
از پنجره اتاقش فرار کرد و وقتی پایین رفت به شکل گرگش تبدیل شد.
گرگ الفای با ابهت و بالغش. عطر چرمش پخش شد. خز سیاهش با آسمان شب همرنگ بود و چشمان شرابی گرگش در تاریکی خودنمایی میکرد.
زوزه ای کشید که در دل شب طنین انداز شد و با سرعتی فراطبیعی به داخل جنگل هجوم برد.
جنگل کمی دور از روستا بود، جنگلی که از بچگی جونگکوک تا الان دوست او بوده.
صدای پنجه ها صدای اشنایی بود که جنگل عاشقش بود.
اما چیزی که جونگکوک نمیدانست این بود که جنگل امشب برایش سوپرایز داشت.
با رسیدن به رودخانه بچگی اش، قدم هایش اهسته شدن.
بوته ها رو با پوزه اش پس زد و رودخانه نمایان شد، صدای آب روان و جیرجیرک ها تنها صداهایی بودن که سکوت جنگل رو میشکستن.
کنار رودخانه ای که همیشه جونگکوک کنارش مینشست، این بار چیز دیگری بود.
یک گرگ امگای زیبا، گرگی که جونگکوک با دیدنش خشکش زد.
خز سفید امگا با خز سیاه جونگکوک، ظرافت امگا در مقابل ابهت الفا در تضاد بود، تضادی زیبا زیر نور ماه.
چشمان شرابی الفا دم سفید امگا رو دنبال میکرد که به نرمی آب روان تکان میخورد.
چیزی که هممون و حتی جونگکوک الان بهش فکر میکنه اینکه اون امگا کیه؟ چه کسی انجا ایستاده؟
پارت ۱۴
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک با اعصبانیت به تراس اتاقش رفت. به نرده ها تکیه داد و به آسمان خیره شد.
بسته سیگار رو از جیبش دراورد و خواست سیگار رو روشن کنه که با دست ینا روی مچ دستش ایستاد.
_همین کم مونده بود تو به سیگار معتاد بشی بچه!
جونگکوک دستش رو پس زد و فندک رو از جیبش دراورد. ینا با اخم بسته سیگار و فندک رو گرفت و از بالکن به پایین پرت کرد.
_مامان من دیگه توله نیستم! من یک الفای بالغم!
ینا موهای جونگکوک رو گرفت و به پایین خم کرد تا هم قدش باشه.
_هر چه قدرم باشی هنوزم برای من و بابات همون توله لجبازی
جونگکوک اخم کرد و رویش رو برگرداند، پشتش به ینا بود
_تنهام بزار مامان...
ینا با اهی کلافه سر تکان داد و رفت.
با صدای بسته شدن در، جونگکوک برای اولین بار به چشمانش اجازه اشک ریختن داد.
بخشی از او نمیخواست قبول کنه که داره برای یک امگای غیر اشرافی اشک میریزه.
به سمت تختش رفت و خودش رو بین ملافه های تیره پرت کرد، صورتش رو داخل بالش نرمش فرو برد و به دقیقه نکشید که چشمانش بسته شد.
چند ساعت بعد.....
چشمان جونگکوک باز شدن. خودش رو در تاریکی مطلق اتاقش دید، انگار شب شده بود.
از روی تختش بلند شد تا چراغ رو روشن کنه، با روشن شدن اتاق، به ساعت دیواری نگاه کرد. وقت شام بود، اما جونگکوک برای امشب حوصله لیلیام رو نداشت. به اندازه ی کافی موقع ناهار اعصبانی اش کرده بود.
از پنجره اتاقش فرار کرد و وقتی پایین رفت به شکل گرگش تبدیل شد.
گرگ الفای با ابهت و بالغش. عطر چرمش پخش شد. خز سیاهش با آسمان شب همرنگ بود و چشمان شرابی گرگش در تاریکی خودنمایی میکرد.
زوزه ای کشید که در دل شب طنین انداز شد و با سرعتی فراطبیعی به داخل جنگل هجوم برد.
جنگل کمی دور از روستا بود، جنگلی که از بچگی جونگکوک تا الان دوست او بوده.
صدای پنجه ها صدای اشنایی بود که جنگل عاشقش بود.
اما چیزی که جونگکوک نمیدانست این بود که جنگل امشب برایش سوپرایز داشت.
با رسیدن به رودخانه بچگی اش، قدم هایش اهسته شدن.
بوته ها رو با پوزه اش پس زد و رودخانه نمایان شد، صدای آب روان و جیرجیرک ها تنها صداهایی بودن که سکوت جنگل رو میشکستن.
کنار رودخانه ای که همیشه جونگکوک کنارش مینشست، این بار چیز دیگری بود.
یک گرگ امگای زیبا، گرگی که جونگکوک با دیدنش خشکش زد.
خز سفید امگا با خز سیاه جونگکوک، ظرافت امگا در مقابل ابهت الفا در تضاد بود، تضادی زیبا زیر نور ماه.
چشمان شرابی الفا دم سفید امگا رو دنبال میکرد که به نرمی آب روان تکان میخورد.
چیزی که هممون و حتی جونگکوک الان بهش فکر میکنه اینکه اون امگا کیه؟ چه کسی انجا ایستاده؟
- ۱۶۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط