اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "39"
ویو جئون آنجلینا
صبح...
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
چشمامو نیمهباز کردم و دستمو سمت میز کنار تخت برداشتم
گوشی رو برداشتم و صفحهشو نگاه کردم
مامان بود..
با صدای خوابآلود جواب دادم:
+الو؟
_ سلام دخترم، بیدارت کردم؟
چشمامو مالیدم:
+آره... ولی اشکال نداره
صدای خندهی آروم مامان اومد:
_ جیمین بیداره؟
یه نگاه به کناردستم انداختم
جیمین هنوز خواب بود
موهاش ریخته بود روی پیشونیش
و حتی توی خواب هم اون قیافهی آروم همیشگیشو داشت..
آروم گفتم:
+نه خوابه
_ خب پس وقتی بیدار شد بهش بگو ظهر بیاین اینجا
چند لحظه سکوت کردم:
+چرا؟
_ چرا نداره دخترم دلم برات تنگ شده
لبخند کوچیکی زدم:
+باشه مامان
_ برای ناهار بیاین
+یعنی دعوتی؟
_ آره خانوم تازهعروس
خندهم گرفت:
+باشه میایم
_ جیمین هم چیزی دوست داره؟ بگو هرچی دوست داره درست کنم
+مامان...
_ جانم؟
+تو اول از خودش بپرس من که منوی غذای شوهر نیستم
مامان خندید:
_ باشه فقط بیاین
+چشم
تماس رو قطع کردم و گوشی رو کنار گذاشتم
همون لحظه صدای خوابآلود جیمین از کنارم اومد:
_ کی بود؟
برگشتم سمتش
چشمهاشو هنوز کامل باز نکرده بود:
+مامانم
چند ثانیه نگام کرد:
_ چی میگفت؟
+برای ناهار دعوتمون کرده
آروم نشست و دستی به موهاش کشید:
_ امروز؟
+آره
سرشو تکون داد:
_ باشه
چند ثانیه ساکت موند
بعد خیلی آروم پرسید:
_ گفت منم بیام؟
ابروهام بالا رفت:
+نه گفت من برم
چند لحظه نگام کرد...
بعد لبخند زد:
_ پس من مزاحمم؟
خندهم گرفت:
+خیلی
_ باشه
دوباره دراز کشید
+جیمین...
_ هوم؟
+واقعا میای دیگه؟
لبخند محوی زد:
_ وقتی مادر زنم دعوتم کرده، چطور نیام؟
یه لحظه یاد دیشب افتادم...
و بیاختیار صورتم گرم شد
جیمین هم انگار متوجه شد نگاهش آروم روی صورتم نشست
_ باز یاد دیشب افتادی؟
چشمام گرد شد:
+نه!
خندید:
_ باشه
+نخند، خفه شو
_ من که چیزی نگفتم
+قیافت گفت
لبخندش بیشتر شد:
_ پس نگاه من هنوزم لو میده؟
بالشم رو برداشتم و آروم زدم به بازوش:
+صبح اول صبح شروع نکن
خندید و بالشت رو از دستم گرفت:
_ باشه خانوم پارک
+جیمین
_ جانم؟
این بار خودمم خندم گرفت
لعنتی...
این آدم انگار فهمیده بود دقیقاً چطور باید منو خجالتزده کنه..
شرط؟
150 لایک..
70 بازنشر...
پارت "39"
ویو جئون آنجلینا
صبح...
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
چشمامو نیمهباز کردم و دستمو سمت میز کنار تخت برداشتم
گوشی رو برداشتم و صفحهشو نگاه کردم
مامان بود..
با صدای خوابآلود جواب دادم:
+الو؟
_ سلام دخترم، بیدارت کردم؟
چشمامو مالیدم:
+آره... ولی اشکال نداره
صدای خندهی آروم مامان اومد:
_ جیمین بیداره؟
یه نگاه به کناردستم انداختم
جیمین هنوز خواب بود
موهاش ریخته بود روی پیشونیش
و حتی توی خواب هم اون قیافهی آروم همیشگیشو داشت..
آروم گفتم:
+نه خوابه
_ خب پس وقتی بیدار شد بهش بگو ظهر بیاین اینجا
چند لحظه سکوت کردم:
+چرا؟
_ چرا نداره دخترم دلم برات تنگ شده
لبخند کوچیکی زدم:
+باشه مامان
_ برای ناهار بیاین
+یعنی دعوتی؟
_ آره خانوم تازهعروس
خندهم گرفت:
+باشه میایم
_ جیمین هم چیزی دوست داره؟ بگو هرچی دوست داره درست کنم
+مامان...
_ جانم؟
+تو اول از خودش بپرس من که منوی غذای شوهر نیستم
مامان خندید:
_ باشه فقط بیاین
+چشم
تماس رو قطع کردم و گوشی رو کنار گذاشتم
همون لحظه صدای خوابآلود جیمین از کنارم اومد:
_ کی بود؟
برگشتم سمتش
چشمهاشو هنوز کامل باز نکرده بود:
+مامانم
چند ثانیه نگام کرد:
_ چی میگفت؟
+برای ناهار دعوتمون کرده
آروم نشست و دستی به موهاش کشید:
_ امروز؟
+آره
سرشو تکون داد:
_ باشه
چند ثانیه ساکت موند
بعد خیلی آروم پرسید:
_ گفت منم بیام؟
ابروهام بالا رفت:
+نه گفت من برم
چند لحظه نگام کرد...
بعد لبخند زد:
_ پس من مزاحمم؟
خندهم گرفت:
+خیلی
_ باشه
دوباره دراز کشید
+جیمین...
_ هوم؟
+واقعا میای دیگه؟
لبخند محوی زد:
_ وقتی مادر زنم دعوتم کرده، چطور نیام؟
یه لحظه یاد دیشب افتادم...
و بیاختیار صورتم گرم شد
جیمین هم انگار متوجه شد نگاهش آروم روی صورتم نشست
_ باز یاد دیشب افتادی؟
چشمام گرد شد:
+نه!
خندید:
_ باشه
+نخند، خفه شو
_ من که چیزی نگفتم
+قیافت گفت
لبخندش بیشتر شد:
_ پس نگاه من هنوزم لو میده؟
بالشم رو برداشتم و آروم زدم به بازوش:
+صبح اول صبح شروع نکن
خندید و بالشت رو از دستم گرفت:
_ باشه خانوم پارک
+جیمین
_ جانم؟
این بار خودمم خندم گرفت
لعنتی...
این آدم انگار فهمیده بود دقیقاً چطور باید منو خجالتزده کنه..
شرط؟
150 لایک..
70 بازنشر...
- ۳.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط