{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سحری ماه رمضان قدیما

سحرهای کودکی با یک صدا شروع می‌شد…
صدای آرام بیدار شدن مادر.
خانه هنوز در تاریکیِ خواب بود،
نور کمِ آشپزخانه گوشه‌ای از شب را روشن می‌کرد،
و سایه‌ی مهربانش روی دیوار می‌افتاد…
آرام راه می‌رفت،
که خواب ما نپرد.
سماور را روشن می‌کرد،
نان را آماده می‌گذاشت،
و بوی چای تازه‌دم
می‌پیچید در سکوت خانه.
ما هنوز میان خواب و بیداری بودیم،
اما او کاملاً بیدار…
با چشمانی که شاید خسته بود،
اما دلش روشن‌تر از هر چراغی.
بعد آرام صدایمان می‌کرد:
«پاشو عزیزم… سحره…»
با همان لحن مهربانی
که هنوز هم در گوشمان مانده.
سفره ساده بود،
نور کم بود،
چشم‌ها نیمه‌باز،
اما دل‌ها گرم…
آن لحظه‌ها
فقط غذا خوردن نبود؛
عشق بود،
فداکاری بود،
دست‌های مادری بود
که قبل از همه بیدار می‌شد
تا ما با خیال راحت روزه بگیریم.
خدایا…
به حرمت همان نور کمِ آشپزخانه‌های قدیم،
به حرمت دست‌های خسته اما مهربان مادرها،
قدرشان را تا همیشه در دلمان زنده نگه دار.
سحرهای کودکی گذشت…
اما تصویر مادری که در تاریکی
برایمان سحری آماده می‌کرد،
همیشه روشن‌ترین خاطره‌ی زندگی ماست… 🌙✨

#سحری
#ماه_رمضان
#نوستالژی
دیدگاه ها (۰)

دردسرهای بچه داری پارت۶

خانه دوست كجاست؟در فلق بود كه پرسيد سوارآسمان مكثی كردرهگذر ...

[تکپارتی]......صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر ک...

دردسر های بچه داری پارت ۷

تکاپو پارت 106:بدون کابوس🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آسمان کم‌کم به رنگ آبی تی...

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌ترشب شده بود.لیانا تازه از سر کار ...

مرد بی رحم

𝖕𝖆𝖗𝖙۶اولین روز کاری در عمارت جدید، لیسا ساعت شش صبح بیدار شد...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏صبح با صدای باران شروع شده ...

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط