درخواستی
درخواستی
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:6
به محض ورودش چشمامون به هم قفل شد اون نگاهش خیلی عادی بود اما من نگاهم پر ترس بود که با یه نیشخند از طرفش مواجه شدم اومدن نزدیک تر و با نزدیک شدنشون بوی عطر تلخش بیشتر حس میشد برای عادی رفتار کردن یه نفس عمیق کشیدم و سلام دادم
ا.ت:سلام
جیهون:سلام خواهری
جونگ کوک:سلام
نشستن و
ا.ت:من میرم یکم آبمیوه بیارم
جیهون:باشه
رفتم آشپز خونه یه لیوان آب خوردم که شاید اروم تر بشم و دوتا لیوان برداشتم و داشتم آبمیوه هارو میریختم که
کوک:میبینم به رنگ توسی علاقه زیادی داری
برگشتم سمتش
ا.ت:ه هوم
کوک:پس رنگ مورد علاقته
ا.ت:اوهوم
تمام تلاشمو میکردم که عادی باشم
ا.ت:چرا میپرسین
کوک:آخه دفعه پیشم توسی پوشیده بودی
با گفتن کلمه دفعه پیش ضربان قلبم باز بالا رفت آه کوک سعی داری چیو بفهمونی
کوک:بهت میاد
ا.ت:هوم ممنون
آبمیوه هارو ریختم و رفتم سمت یخچال و پارچ گذاشتم سر جاش و در یخچال بستم و وقتی برگشتم سرجام خشکم زد کوک درست پشتم بود فاصلمون به یه سانتم نمیرسید بوی عطر تلخش تو بینیم میپیچید نفس کشیدن برام سخت شده بود قلبم محکم میکوبید انگار میخواست بزنه بیرون
کوک:ایندفعه لباست باز نیست ترسیدی باز اون اتفاق بی افته؟
ا.ت:م منظورتونو نمیفهمم مگه دفعه پیش اتفاقی افتاده
کوک:داری انکار میکنی*نیشخند
ازکنارش رد شدم و لیوان هارو گذاشتم تو سینی و از اشپز خونه زدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم چرا اینکارو میکنه؟ سینی رو گذاشتم رو میز و نشستم کوکم اومد نزدیکم نشست بهم نگاه کرد و ابرو هاشو بایه لبخند خیلی ریز بالا داد و ......
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:6
به محض ورودش چشمامون به هم قفل شد اون نگاهش خیلی عادی بود اما من نگاهم پر ترس بود که با یه نیشخند از طرفش مواجه شدم اومدن نزدیک تر و با نزدیک شدنشون بوی عطر تلخش بیشتر حس میشد برای عادی رفتار کردن یه نفس عمیق کشیدم و سلام دادم
ا.ت:سلام
جیهون:سلام خواهری
جونگ کوک:سلام
نشستن و
ا.ت:من میرم یکم آبمیوه بیارم
جیهون:باشه
رفتم آشپز خونه یه لیوان آب خوردم که شاید اروم تر بشم و دوتا لیوان برداشتم و داشتم آبمیوه هارو میریختم که
کوک:میبینم به رنگ توسی علاقه زیادی داری
برگشتم سمتش
ا.ت:ه هوم
کوک:پس رنگ مورد علاقته
ا.ت:اوهوم
تمام تلاشمو میکردم که عادی باشم
ا.ت:چرا میپرسین
کوک:آخه دفعه پیشم توسی پوشیده بودی
با گفتن کلمه دفعه پیش ضربان قلبم باز بالا رفت آه کوک سعی داری چیو بفهمونی
کوک:بهت میاد
ا.ت:هوم ممنون
آبمیوه هارو ریختم و رفتم سمت یخچال و پارچ گذاشتم سر جاش و در یخچال بستم و وقتی برگشتم سرجام خشکم زد کوک درست پشتم بود فاصلمون به یه سانتم نمیرسید بوی عطر تلخش تو بینیم میپیچید نفس کشیدن برام سخت شده بود قلبم محکم میکوبید انگار میخواست بزنه بیرون
کوک:ایندفعه لباست باز نیست ترسیدی باز اون اتفاق بی افته؟
ا.ت:م منظورتونو نمیفهمم مگه دفعه پیش اتفاقی افتاده
کوک:داری انکار میکنی*نیشخند
ازکنارش رد شدم و لیوان هارو گذاشتم تو سینی و از اشپز خونه زدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم چرا اینکارو میکنه؟ سینی رو گذاشتم رو میز و نشستم کوکم اومد نزدیکم نشست بهم نگاه کرد و ابرو هاشو بایه لبخند خیلی ریز بالا داد و ......
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
- ۴۸۲
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط