𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝐿𝑜𝓋𝑒
𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝐿𝑜𝓋𝑒
𝐩𝐚𝐫𝐭:1
"داستان از عشق و تنفر و کینه شروع میشه..
آیا عشق باعث از بین رفتن تنفر و کینه میشه یا نه؟"
سال(۲۰۰۰)
صدای لرزون سو آه در فضای سرد اتاق پیچید، انگار که هر کلمهای که بیرون میآورد، تیغی بر قلب خودش میکشید. او با چشمانی که از اشک لبریز شده بود، به مرد مقابلش خیره شد.
سو آه:پس من چی؟ مین گی، من برای تو هیچم؟
فریادش به یک زمزمهی شکسته تبدیل شد
سو آه:دارم خودم رو به آب و آتیش میزنم اونوقت تو خیلی راحت میگی که میخوای ترکم کنی؟
مین گی سرش رو پایین انداخت.نمیتونست به اون چشمای سرزنده نگاه کنه. سنگینی کینهای که از نسلهای گذشته به اون رسیده بود، روی شونه هاش سنگینی میکرد. با صدایی که سعی میکرد بیتفاوت جلوه بده، گفت:سو آه، این تنها راهیه که هر دوتامون میتونیم زنده بمونیم. عشق ما از همون لحظه اول، یه اشتباه بزرگ بود..
لب های سو آه شروع به لرزیدن کرد و حلقه ی اشکی توی چشماش بوجود اومد..
مین گی:سو آه من حتی اگه دوست هم داشته باشم ما بهم نمیرسیم!میدونی که رسم خانواده هامون اجازه نمیده..تو دختر بزرگ خانواده پارکی و دوهیون هم پسر بزرگتر خانواده هوانگه تو باید با دوهیون ازدواج کنی نه من که برادر کوچیکترشم!
سو آه:اگه فقط من لعنتی دختر بزرگتر نبودم وضعمون این نبود
مین گی:الان هیچکاری از دستمون بر نمیاد سو آه پس بهتره فراموشم کنی عشق ما اشتباه بود،الانم که من یکی دیگه رو دوست دارم..برو سو آه مطمئنم برادرم میتونه خوشبختت کنه!
و اونجا رو ترک کرد
سو آه:این کارت و فراموش نمیکنم مین گی!یجوری تقاصش و پس میدی شرط میبندم...!
۶ سال بعد(۲۰۰۶)
"گاهی یک نگاه، میتواند تمامِ بیگناهیِ جهان را در خود جمع کند."
مین گی:دکتر چوی حاله پسرم چطوره؟
جیسو:اگه مشکلی هست لطفا بهم بگین..
دکتر چوی:همون طور که میدونید همسرتون بیماری قلبی دارن و متاسفانه فرزندتون که تازه بدنیا اومده هم این مشکل و داره..
مین گی دست همسرشو گرفت تا از استرس همسرش کم کنه هر چند که خودش خیلی استرس داشت
دکتر چوی:ولی فعلا جای نگرانی نیست!چون طبق آزمایش هایی که گرفتیم فعلا بیماریش رشد نکرده و این خیلی خوبه..ولی باید به شدت مواظبش باشین..هر مشکلی پیش اومد سریع به بیمارستان مراجعه کنید..ولی یه مشکلی هست اینه که ممکنه بیماری رشد کنه و احتمال اینکه توی سن نوجوونی بیماریش بدتر بشه زیاده!پس باید خیلی مراقبش باشید
مین گی:دکتر چوی..ازش مراقبت میکنیم!
جیسو:مرسی دکتر..
(عمارت هوانگ)
دوهیون:هی هیونجین وایسا!کجا داری میری؟
-میخوام علوسکی که عمو و زن عمو آوردن و ببینمممم
و بدون اینکه در بزنه وارد اتاق اون دو زوج شد
مین گی:اوه ببین کی اینجاست!*لبخند*
-عمو علوسکی که آوردین کجاست؟
جیسو:عروسک؟اون که عروسک نیست!
-آخه بابا گفت که خیلی کوچیکههه،مگه علوسکا کوچیک نیستن؟
دوهیون:بچه من کی این حرف و زدم؟چرا حرف میزاری توی دهنم؟
صدای خنده ی ملایم جیسو و مین گی توی اتاق پیچید
مین گی:حالا میخوای ببینیش؟
-آلهههه
مین گی برادر زاده ی ۶ ساله اش رو بلند کرد و به طرف فلیکس که توی گهواره بود برد
مین گی:ببینش..خوشگل نیست؟
-چرا شبیه جوجو هاست؟
دوباره باعث خنده ی آدمای اونجا شد
مین گی:اولش که عروسک بود الان شد جوجه؟
-آخه عمو نگاش کننن!خیلی شبیه جوجوهاستتت
-اسمش چیههه؟
مین گی:فلیکس
-لیکسییییی
مین گی:خیلی بامزه ای بچههه
و لپ های برادر زاده اش و کشید
-ماله منه!
مین گی:چی؟
-لیکسی ماله منه!
مین گی:مطمئنی میتونی از پسش بر بیای؟اگه قول بدی دوسش داشته باشی و مراقبش باشی پس ماله تو*خنده*
-آلهههه قول میدمممم،لیکسیی ماله منههه
مین گی:باشه ماله تو!ولی پشیمون نشی هاا
دستش و به طرف لپ های فلیکس برد و لمسشون کرد
خیلی نرم بودن در حالی که داشت لپ هاش و نوازش میکرد فلیکس چشماش و باز کرد
-عموووو لیکسی چشماش و باز کرددد!
مین گی:آره نگاش کن..
اون تیله های مشکی از بس خوشگل بودن که پسربچه ی ۶ ساله یک لحظه نتونست ازشون چشم برداره
همینجوری که خیره به لیکسیش بود صدای در اومد
سئویون:فلیکس اینجاستتت؟؟
چان:چرا خبر ندادین بیایم ببینیمششش
لینو:منم میخوام ببینمششش
مین گی:اول آروممم فلیکس خوابیده بیاین ببینینش،من میرم بیرون بیدارش نکنین
هر سه تاشون باشه ای گفتن و جلو رفتن و خواستن بهش دست بزنن که صدای هیونجین بلند شد
برای ادامش برید داخل کامنتا🚫
اینم از پارت اول،امیدوارم خوشتون بیاد🙃🎀
شرط ها:۵ تا بازنشر/۱۵ تا کامنت/۲۸ تا لایک💫
𝐩𝐚𝐫𝐭:1
"داستان از عشق و تنفر و کینه شروع میشه..
آیا عشق باعث از بین رفتن تنفر و کینه میشه یا نه؟"
سال(۲۰۰۰)
صدای لرزون سو آه در فضای سرد اتاق پیچید، انگار که هر کلمهای که بیرون میآورد، تیغی بر قلب خودش میکشید. او با چشمانی که از اشک لبریز شده بود، به مرد مقابلش خیره شد.
سو آه:پس من چی؟ مین گی، من برای تو هیچم؟
فریادش به یک زمزمهی شکسته تبدیل شد
سو آه:دارم خودم رو به آب و آتیش میزنم اونوقت تو خیلی راحت میگی که میخوای ترکم کنی؟
مین گی سرش رو پایین انداخت.نمیتونست به اون چشمای سرزنده نگاه کنه. سنگینی کینهای که از نسلهای گذشته به اون رسیده بود، روی شونه هاش سنگینی میکرد. با صدایی که سعی میکرد بیتفاوت جلوه بده، گفت:سو آه، این تنها راهیه که هر دوتامون میتونیم زنده بمونیم. عشق ما از همون لحظه اول، یه اشتباه بزرگ بود..
لب های سو آه شروع به لرزیدن کرد و حلقه ی اشکی توی چشماش بوجود اومد..
مین گی:سو آه من حتی اگه دوست هم داشته باشم ما بهم نمیرسیم!میدونی که رسم خانواده هامون اجازه نمیده..تو دختر بزرگ خانواده پارکی و دوهیون هم پسر بزرگتر خانواده هوانگه تو باید با دوهیون ازدواج کنی نه من که برادر کوچیکترشم!
سو آه:اگه فقط من لعنتی دختر بزرگتر نبودم وضعمون این نبود
مین گی:الان هیچکاری از دستمون بر نمیاد سو آه پس بهتره فراموشم کنی عشق ما اشتباه بود،الانم که من یکی دیگه رو دوست دارم..برو سو آه مطمئنم برادرم میتونه خوشبختت کنه!
و اونجا رو ترک کرد
سو آه:این کارت و فراموش نمیکنم مین گی!یجوری تقاصش و پس میدی شرط میبندم...!
۶ سال بعد(۲۰۰۶)
"گاهی یک نگاه، میتواند تمامِ بیگناهیِ جهان را در خود جمع کند."
مین گی:دکتر چوی حاله پسرم چطوره؟
جیسو:اگه مشکلی هست لطفا بهم بگین..
دکتر چوی:همون طور که میدونید همسرتون بیماری قلبی دارن و متاسفانه فرزندتون که تازه بدنیا اومده هم این مشکل و داره..
مین گی دست همسرشو گرفت تا از استرس همسرش کم کنه هر چند که خودش خیلی استرس داشت
دکتر چوی:ولی فعلا جای نگرانی نیست!چون طبق آزمایش هایی که گرفتیم فعلا بیماریش رشد نکرده و این خیلی خوبه..ولی باید به شدت مواظبش باشین..هر مشکلی پیش اومد سریع به بیمارستان مراجعه کنید..ولی یه مشکلی هست اینه که ممکنه بیماری رشد کنه و احتمال اینکه توی سن نوجوونی بیماریش بدتر بشه زیاده!پس باید خیلی مراقبش باشید
مین گی:دکتر چوی..ازش مراقبت میکنیم!
جیسو:مرسی دکتر..
(عمارت هوانگ)
دوهیون:هی هیونجین وایسا!کجا داری میری؟
-میخوام علوسکی که عمو و زن عمو آوردن و ببینمممم
و بدون اینکه در بزنه وارد اتاق اون دو زوج شد
مین گی:اوه ببین کی اینجاست!*لبخند*
-عمو علوسکی که آوردین کجاست؟
جیسو:عروسک؟اون که عروسک نیست!
-آخه بابا گفت که خیلی کوچیکههه،مگه علوسکا کوچیک نیستن؟
دوهیون:بچه من کی این حرف و زدم؟چرا حرف میزاری توی دهنم؟
صدای خنده ی ملایم جیسو و مین گی توی اتاق پیچید
مین گی:حالا میخوای ببینیش؟
-آلهههه
مین گی برادر زاده ی ۶ ساله اش رو بلند کرد و به طرف فلیکس که توی گهواره بود برد
مین گی:ببینش..خوشگل نیست؟
-چرا شبیه جوجو هاست؟
دوباره باعث خنده ی آدمای اونجا شد
مین گی:اولش که عروسک بود الان شد جوجه؟
-آخه عمو نگاش کننن!خیلی شبیه جوجوهاستتت
-اسمش چیههه؟
مین گی:فلیکس
-لیکسییییی
مین گی:خیلی بامزه ای بچههه
و لپ های برادر زاده اش و کشید
-ماله منه!
مین گی:چی؟
-لیکسی ماله منه!
مین گی:مطمئنی میتونی از پسش بر بیای؟اگه قول بدی دوسش داشته باشی و مراقبش باشی پس ماله تو*خنده*
-آلهههه قول میدمممم،لیکسیی ماله منههه
مین گی:باشه ماله تو!ولی پشیمون نشی هاا
دستش و به طرف لپ های فلیکس برد و لمسشون کرد
خیلی نرم بودن در حالی که داشت لپ هاش و نوازش میکرد فلیکس چشماش و باز کرد
-عموووو لیکسی چشماش و باز کرددد!
مین گی:آره نگاش کن..
اون تیله های مشکی از بس خوشگل بودن که پسربچه ی ۶ ساله یک لحظه نتونست ازشون چشم برداره
همینجوری که خیره به لیکسیش بود صدای در اومد
سئویون:فلیکس اینجاستتت؟؟
چان:چرا خبر ندادین بیایم ببینیمششش
لینو:منم میخوام ببینمششش
مین گی:اول آروممم فلیکس خوابیده بیاین ببینینش،من میرم بیرون بیدارش نکنین
هر سه تاشون باشه ای گفتن و جلو رفتن و خواستن بهش دست بزنن که صدای هیونجین بلند شد
برای ادامش برید داخل کامنتا🚫
اینم از پارت اول،امیدوارم خوشتون بیاد🙃🎀
شرط ها:۵ تا بازنشر/۱۵ تا کامنت/۲۸ تا لایک💫
- ۸۵۱
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط