#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_27
صبح هنوز کامل بالا نیامده بود که یونا فهمید، این روز قرار نیست شبیه هیچ روز دیگری باشد.
هوای عمارت چئون سنگین بود.
نه فقط به خاطر باران دیشب، بلکه به خاطر چیزی که در نگاه آدمها موج میزد: ترس.
یونا از راهرو عبور میکرد که صدای سو-آه را شنید.
«اومدی؟»
یونا برگشت.
سو-آه کنار پنجره ایستاده بود، با لباسی روشن و چهرهای آرام، اما چشمهایی که آرام نبودند.
«چیزی میخوای؟» یونا پرسید.
سو-آه لبخند زد.
«فقط خواستم بگم امروز خیلی مراقب خودت باش. توی جلسهی پروژه، بعضی چیزها ممکنه اونطور که فکر میکنی پیش نره.»
یونا با تندی گفت:
«تو چرا انقدر نگران منی؟»
سو-آه کمی سرش را کج کرد.
«چون من ازت متنفرم، یونا. و آدم وقتی از کسی متنفره، بیشتر از هر کس دیگری حواسش به اونه.»
یونا بیاختیار قدمی عقب رفت.
این صراحت، از تمام زهرهای پنهانش بدتر بود.
در همان لحظه، جههون از انتهای راهرو رسید.
نگاهش بین آن دو چرخید و بعد روی سو-آه ثابت ماند.
«جلسه شروع شده.»
بعد رو به یونا گفت:
«بیا.»
یونا خواست حرکت کند، اما سو-آه آرام گفت:
«اگه جای تو بودم، به هر کسی اعتماد نمیکردم. مخصوصاً به کسی که همیشه دقیقاً در لحظهی درست ظاهر میشه.»
یونا برگشت.
«منظورت جههونه؟»
سو-آه فقط لبخند زد.
«خودت بعداً میفهمی.»
# part_27
صبح هنوز کامل بالا نیامده بود که یونا فهمید، این روز قرار نیست شبیه هیچ روز دیگری باشد.
هوای عمارت چئون سنگین بود.
نه فقط به خاطر باران دیشب، بلکه به خاطر چیزی که در نگاه آدمها موج میزد: ترس.
یونا از راهرو عبور میکرد که صدای سو-آه را شنید.
«اومدی؟»
یونا برگشت.
سو-آه کنار پنجره ایستاده بود، با لباسی روشن و چهرهای آرام، اما چشمهایی که آرام نبودند.
«چیزی میخوای؟» یونا پرسید.
سو-آه لبخند زد.
«فقط خواستم بگم امروز خیلی مراقب خودت باش. توی جلسهی پروژه، بعضی چیزها ممکنه اونطور که فکر میکنی پیش نره.»
یونا با تندی گفت:
«تو چرا انقدر نگران منی؟»
سو-آه کمی سرش را کج کرد.
«چون من ازت متنفرم، یونا. و آدم وقتی از کسی متنفره، بیشتر از هر کس دیگری حواسش به اونه.»
یونا بیاختیار قدمی عقب رفت.
این صراحت، از تمام زهرهای پنهانش بدتر بود.
در همان لحظه، جههون از انتهای راهرو رسید.
نگاهش بین آن دو چرخید و بعد روی سو-آه ثابت ماند.
«جلسه شروع شده.»
بعد رو به یونا گفت:
«بیا.»
یونا خواست حرکت کند، اما سو-آه آرام گفت:
«اگه جای تو بودم، به هر کسی اعتماد نمیکردم. مخصوصاً به کسی که همیشه دقیقاً در لحظهی درست ظاهر میشه.»
یونا برگشت.
«منظورت جههونه؟»
سو-آه فقط لبخند زد.
«خودت بعداً میفهمی.»
- ۷۳
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط