{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P53

P53
دفتر نامجون مثل همیشه بوی قهوه‌ی تلخ، کاغذهای قدیمی و دود سیگاری رو می‌داد که ساعت‌ها قبل خاموش شده بود اما هنوز بوش توی هوا مونده بود.
نور خاکستری عصر از پشت پنجره‌ها می‌ریخت روی کف چوبی اتاق. نه اون‌قدر روشن بود که فضا رو گرم کنه، نه اون‌قدر تاریک که بشه چراغ‌ها رو روشن کرد. همه‌چیز توی یه حالت خفه و سنگین گیر کرده بود.
جی یون خبر داده بود که داره میاد اونجا و همه باید اونجا جمع بشن و حالا 20 دقیقه از وقتی که همه اونجا جمع شده بودن میگذشت، هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
نامجون پشت میزش ایستاده بود، یه دستش توی جیب شلوارش بود و دست دیگه‌ش لیوان قهوه‌ای رو گرفته بود که از ده دقیقه پیش حتی یه جرعه هم ازش نخورده بود.
نگاهش به پنجره بود، اما معلوم بود ذهنش اصلاً اونجا نیست.
چند قدم اون‌طرف‌تر، جین روی یکی از مبل‌های چرمی نشسته بود. پاهاش رو روی هم انداخته بود و آروم با انگشت اشاره‌ش لبه‌ی فنجون قهوه رو لمس می‌کرد. صورتش مثل همیشه آروم بود، ولی اونایی که سال‌ها می‌شناختنش، خوب می‌فهمیدن این سکوت، سکوتِ آرامش نیست... سکوتِ فکر کردنه.
یونگی حوصله‌ش سر رفته بود.
برای بار چندم گوشیش رو از جیبش درآورد، صفحه‌ش رو روشن کرد، ساعت رو نگاه کرد و دوباره با بی‌حوصلگی خاموشش کرد.
یونگی:لعنتی... گفت ده دقیقه...
هوسوک که کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه برگرده نگاهش کنه، خیلی آروم گفت:
هوسوک:ده دقیقه‌ی جی‌یون یعنی هر وقت خودش صلاح بدونه.
یونگی زیر لب پوزخند زد.
یونگی: آره خب... یادم رفته بود رئیس با ساعت خودش زندگی می‌کنه.
هیچ‌کس نخندید...
دوباره سکوت برگشت...
نامجون بالاخره از کنار پنجره فاصله گرفت و لیوان قهوه رو روی میزش گذاشت.
همون لحظه...
تق...
صدای کفش پاشنه‌دار توی راهروی بیرون پیچید.
بعد یه قدم دیگه.
تق...
بعد یکی دیگه...
تق...
انگار هر قدم، سکوت اتاق رو سنگین‌تر از قبل می‌کرد.
هوسوک اولین نفری بود که سرش رو بلند کرد، بعد جین، بعد یونگی و در آخر، نامجون...
همه‌ی نگاه‌ها به سمت در چرخید دستگیره آروم پایین رفت...
در، بی‌صدا باز شد اول تهیونگ وارد شد.
کت و شلوار مشکی تنش مثل همیشه بدون حتی یه چروک روی بدنش نشسته بود. دست راستش پشت کمرش قرار داشت و نگاهش مستقیم رو‌به‌رو بود.
نه داخل اتاق رو نگاه کرد...
نه دنبال کسی گشت...
فقط یه قدم کنار ایستاد.
چند ثانیه بعد...
جی‌یون وارد شد.
قدم‌هاش آروم بود، اما اون اطمینانی که توی راه رفتنش بود، باعث می‌شد ناخودآگاه همه ساکت‌تر بشن.
بی‌هیچ حرفی از کنار مبل‌ها رد شد، نگاهش حتی برای یک لحظه هم روی هیچ‌کدوم از آدم‌های اتاق نایستاد انگار حضور یا نبودنشون هیچ فرقی براش نداشت تهیونگ درست یک قدم پشت سرش حرکت می‌کرد، مثل همیشه، مثل سایه‌ای که هیچ‌وقت از صاحبش جدا نمی‌شد.
وقتی از کنار نامجون رد شد...
فقط برای کسری از ثانیه...
چشم‌های نامجون روی صورت برادرش نشست، هنوزم هر بار دیدنش، یه حس گنگ ته دلش زنده می‌شد.
خواست چیزی بگه...
حتی شاید فقط یه «ته...»
اما فرصت نکرد، چون تهیونگ... مثل همیشه حتی نگاهش هم نکرد، نه سلامی...
نه تکون سری...
نه کوچک‌ترین نشونه‌ای که انگار مرد روبه‌روش رو می‌شناسه، از کنارش رد شد، درست همون‌قدر بی‌تفاوت که آدم از کنار یه دیوار رد می‌شه فک نامجون خیلی آروم منقبض شد.
نه چیزی گفت...
نه اخمی کرد...
فقط نگاهش چند ثانیه روی پشت سر برادرش موند.
جین این صحنه رو دید، مثل همیشه، و مثل همیشه... هیچ چیزی نگفت...
جی‌یون روبه‌روی مبل‌های بزرگ نشست، پاهاش رو آروم روی هم انداخت، دست‌هاش رو روی دسته‌ی مبل گذاشت.
بدون اینکه دستور بده...
بدون اینکه چیزی بگه...
همه اومدن و روی مبل ها نشستن ولی تهیونگ پشت سرش ایستاد، همون جای همیشگی،دست‌ها پشت کمر، نگاه مستقیم، بی‌حرکت، دیگه براش عادت شده بود حتی تو جاهایی که نیاز نبود کاملا اطاعت گر باشه هم بود...
اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت این بار سکوت، از قبل هم سنگین‌تر بود.
یونگی بالاخره طاقت نیاورد.
یونگی:خب...خوش برگشتی مادر خوانده...(نگاهش بین جی‌یون و تهیونگ چرخید)بلافاصله بعد برگشتنتون هممون رو جمع کردی پس حتما خبر مهمی دارین نه؟
جی‌یون فقط نگاهش کرد، همون نگاه خونسرد...
که معلوم نبود پشتش چی می‌گذره.
جی یون:اره...خبر مهمی دارم...
چند ثانیه گذشت، بعد جین خیلی آروم فنجون قهوه‌ش رو روی میز گذاشت، صدای برخورد چینی با شیشه، توی سکوت اتاق واضح شنیده شد، جین نگاه کوتاهی دور اتاق انداخت، بعد ابروهاش خیلی کم توی هم رفت.
جین:یه نفر نیست...
نامجون هم همون لحظه متوجه شد، هوسوک سرش رو بلند کرد،یونگی اخم کرد، جین نگاهش رو روی تهیونگ ثابت نگه داشت.
جین: جیمین کجاست؟
دیدگاه ها (۱)

ادامهp52جی یون:خوب یادمه...(صدای آرومش توی اتاق پیچید) سال‌ه...

P52تهیونگ: جیمین... می‌خواست همه‌چی رو به آقای جونگ‌کوک بگه....

ادامهp51 درِ چوبیِ سنگینِ دفتر با یه صدای آروم پشت سرش بسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط