{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو🐈‍⬛🖤🕳

سناریو🐈‍⬛🖤🕳

بزار یه داستان کوتاه برات تعریف کنم...

"یکی بود ، یکی نبود...
یه دختری بود که با پسر مورد علاقش هر روز به یه جای با صفا میرفتن...هر روز اون رو میدید و عاشقانه میبوسیدش...دوسش داشت و حاضر بود جونشو براش بده...اما پسر هر روز دیر میکرد و دختر داستان ما یه روز دنبالش رفت...ولی چیزی ندید...اعتمادشو به پسر بیشتر کرد و برگشت به خونه ی خودشون‌‌...یک ماه گذشت و دختر چیزی در گوشی پسر دید...اسم یه دختر...تصمیم گرفت دوباره ولی قبل قرار اون رو دنبال کنه و ببینه قضیه چیه...حاضر شد و به پسر گفت دو ساعت دیر تر به محل قرار بیاد...پسر رو از دم در خونه‌ش دنبال کرد و به مقصد پسر رسید...و دید تمام اعتمادها..دوست داشتن ها..تمام بوسه ها و بغل های پسر دروغ بوده!پسر رو با دختر دیگه ای دید و با گریه رفت جلو...

"جواب تموم اعتماد هام همین بود؟"
"اما..."
"انتظار نداشتی منو اینجا ببینی؟"
"توضیح میدم..."
"دیگه بهم نزدیک نشو...هیچوقتِ هیچوقت"

از اونجا دور شد و سال‌های سال‌ها با فکر پسر زندگی کرد و در آخر مرد...!"

این داستان یه داستان کوتاه بود...اما از اولش معلوم بود که آخرش چی میشه...اونجا که گفتن"یکی بود ، یکی نبود!"
دیدگاه ها (۱)

"خیلی بدیدددد...اصن حمایت نمیکنیدددددد..اوکی لایکا شده ۳۰ تا...

انیمه باحال معرفی کنید🗿👍🏻

!!!مهممممممم!!!بچه ها واقعا از دستتون خیلی ناراحتم...اصلاااا...

"وقتی دوباره حرف زدیم فهمیدم که دیگه حتی به خودشم حسی که قبل...

دستش ودکایی بود و میچرخوندش، داشت به دخترکی فکر میکرد که اون...

khiyanat duroqhin𝚙𝚊𝚛𝚝11و ا.ت همونطور گریه میکنه اما اون مستر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط