P
P: ³
KOK: چ... چی؟
جئون بزرگ: ما باید با خانواده پارک وصلت کنیم!
kok: پدر جان خودتون میدونین که خاندان پارک دشمن خونین ما هستن!
جئون بزرگ: صحیح! اما باید این دشمنی به اتمام برسه!
KOK: باید.... فکر کنم
جئون بزرگ: وقتی برای فکر کردن نیست همین فردا میریم دیدار خانواده پارک
KOK: و. ولی خیلی زود نیست؟*کمی عصبی و با تعجب*
جئون بزرگ: نه! اتفاقا باید خیلی وقت پیش این اتفاق می افتاد!
KOK: چشم پدر
جئون بزرگ: افرین پسرم!
بریم سراغ خاندان پارک
پارک *پدر رزان* قضیه رو تعریف کرد براش*
Rosie: چییی امکان نداره اصلا حرفشو نزن
پارک: ببین چیمیگم به نفعمونه بفهم رزان
Rosie: نه هرگز این اتفاق نمیوفته!
پارک: بس کن! میخای دوباره عاقبتت مثل مادرت بشه؟
Rosie: اسم مادرمو نیار این تو بودی که به کشتن دادیش
پارک: نه من اونو دوست داشتم ولی احمقی کرد و سرشو به باد داد!
Rosie: نه.... نمیزارم..... نمیزارمم*اخرشو با داد گف
پارک سیلی نسارش کرد
گمشو فردا میان دیدنت، دیگه خیلی باهات خوب رفتار کردم
Rosie:* هنو تو شوکه*
پارک: گمشوووووو
رزان با سریع ترین سرعت سمت اتاقش رف و تا صبح به اتفاق هایی که قرار بود برای خودش و ایندش بیوفته فکر کرد و خودش نفهمید کی خوابش برد
............... نکس ب صبح
خدمتکار: خانم رزان!!
رزان با چشی ک پف کرده بود اومد بیرون
Rosie: چهخبره؟!
خدمتکار:اقا بزرگ گفتن تشریف بیارین برا ناهار
Rosie: برو الان میام
خدمتکار:*رف*
در پست بعدی قرار میگیره ادامه پارت
فالو بشم؟! 🎀
KOK: چ... چی؟
جئون بزرگ: ما باید با خانواده پارک وصلت کنیم!
kok: پدر جان خودتون میدونین که خاندان پارک دشمن خونین ما هستن!
جئون بزرگ: صحیح! اما باید این دشمنی به اتمام برسه!
KOK: باید.... فکر کنم
جئون بزرگ: وقتی برای فکر کردن نیست همین فردا میریم دیدار خانواده پارک
KOK: و. ولی خیلی زود نیست؟*کمی عصبی و با تعجب*
جئون بزرگ: نه! اتفاقا باید خیلی وقت پیش این اتفاق می افتاد!
KOK: چشم پدر
جئون بزرگ: افرین پسرم!
بریم سراغ خاندان پارک
پارک *پدر رزان* قضیه رو تعریف کرد براش*
Rosie: چییی امکان نداره اصلا حرفشو نزن
پارک: ببین چیمیگم به نفعمونه بفهم رزان
Rosie: نه هرگز این اتفاق نمیوفته!
پارک: بس کن! میخای دوباره عاقبتت مثل مادرت بشه؟
Rosie: اسم مادرمو نیار این تو بودی که به کشتن دادیش
پارک: نه من اونو دوست داشتم ولی احمقی کرد و سرشو به باد داد!
Rosie: نه.... نمیزارم..... نمیزارمم*اخرشو با داد گف
پارک سیلی نسارش کرد
گمشو فردا میان دیدنت، دیگه خیلی باهات خوب رفتار کردم
Rosie:* هنو تو شوکه*
پارک: گمشوووووو
رزان با سریع ترین سرعت سمت اتاقش رف و تا صبح به اتفاق هایی که قرار بود برای خودش و ایندش بیوفته فکر کرد و خودش نفهمید کی خوابش برد
............... نکس ب صبح
خدمتکار: خانم رزان!!
رزان با چشی ک پف کرده بود اومد بیرون
Rosie: چهخبره؟!
خدمتکار:اقا بزرگ گفتن تشریف بیارین برا ناهار
Rosie: برو الان میام
خدمتکار:*رف*
در پست بعدی قرار میگیره ادامه پارت
فالو بشم؟! 🎀
- ۲.۷k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط