Justletmekissyou part
#Just.let.me.kiss.you. part 5
ولی چون معلم نداشتن راحت بود و باهم حرف میزدن که یهو یوری امد وسط
یوری: اممم...هیون میتونم باهات حرف بزنم، تنها
هیونجین: باشه
.
یوری و هیونجین باهم رفتن اخر کلاس و یوری به هیونجین نزدبک شد
.
یوری: میدونی چیه....هیونا من تو رو خیلی دوست دارم...راستش عاشقتم ((نزدیک تر شد))
.
هیونجین اصلا از این نزدیکی خوشش نمی یومد و خودش رو جدا کرد و از یوری فاصله گرفت و اروم و سرد جواب داد
.
هیونجین: لطفا بس کن....من از یکی دیگه خوشم میاد ( بعدش هم به فیلیکس نگاه کرد که داره نگاهشون میکنه))
یوری: اما----
هیونجین: بس کن
هیونجین رفت و پیش فیلیکس نشست
.
یوری عصبانی شد و رفت پیش یجی
یوری: نگاه کن...پسره ی عوضی فکر کرده کیه که به من جواب رد بده
یجی: نگران نباش هنوز نقشه ادامه داره
یوری: اره میدونم
یجی: یه کاری میکنم از لینو از هان متنفر شه و بیاد سمت خودم
یوری: پس هیون چی؟
یجی: اونا که احمقن...فیلیکس فقط یه پسره احساسی راحت کارشون تمومه
یوری: خوبه
یجی: میدونم ((نیشخند))
.
.
.
فیلیکس: هیونجین...چیکارت داشت؟
هیونجین: اه...هیچی مهم نیست...بعدا بهت میگم
فیلیکس: باشه
هیونجین متوجه نگاه یوری شد و بهش نگاه عصبی و سرد کرد ولی یوری فقط چشم قره رفت.
.
یجیداشت به مکالمه ی هان و لینو نگاه می کرد که فکری به ذهنش رسید..... گوشیش رو در آورد و پیام داد....
.
پیام ها
یجی: عزیزم....امروز وقت داری؟
لینو: چطور؟
بجی: مبخواستم قرار بزارم بریم بیرون
لینو: امروزکار دارم
یجی: واقعا؟
لینو: اره
یجی: پس کی میتونیم بریم بیرون.....میدونی که من دوست دارم
لینو: یجی چرا اینطوری حرف میزنی؟
یجی: من چطوری حرف میزنم؟ تو داری منو میپیچونی....برای یه پسر
لینو: هی بس کن ما بتید امروز کلا تمرین کنیم و ربطی به هان نداره.
بجی: پس فردا شب چطوره؟
لینو: شاید دلم نخواد باهات بیام بیرون
یجی: دیدی همش به خواطر اون پسره ی عوضی دو رو هست....میدونی اصلا پشت سرت چه حرفایی زده؟ معلومه که نه چون تو خیلی با اعتمادی
لینو: اون هیچ وقت همچین کاری نمیکنه و نکرده و نخواهد هم کرد
یجی: مطمعنی؟ اصلا میدونی با کیا در ارطباته؟
لینو: من بهش اعتماد دارم
یجی: حالا میبینی
.
.
دیگه حرف نزدن
.
.
هان: اتفاقی افتاده؟
لبنو: نه
هیونجین: مطمعنی؟
لینو: اره میشه بس کنید؟
هیونجین: باشه بابا...چرا عصبی میشی
.
.
زنگ ناهار
.
.
یجی و یوری میز بقلی انها بودن و داشتن باهم حرف میزدن و وانمود میکردند که به اونا توجهی نمی کنن ولی وقتی حواسشون پرت بود نگاهی بهشون میکردند.
.
رزا یکی از دوستای یجی بود که از هان خوشش میومد و یجی به اون گفت........((ادامه دارد))
امیدوارم دوستش داشته باشید....البته که میدونم این سری کم نوشتم ببخشید😢☹️😔
و اینکه من این رو امروز گذاشتم و my BAD boy رو فردا میزارم پس منتظر پارت های هیون باشید....بوس بهتون فرشته کوچولوهام🫠💝😸💓💞💕💋تا هفته ی بعد بای بای😗🫠
#Huynjin
ولی چون معلم نداشتن راحت بود و باهم حرف میزدن که یهو یوری امد وسط
یوری: اممم...هیون میتونم باهات حرف بزنم، تنها
هیونجین: باشه
.
یوری و هیونجین باهم رفتن اخر کلاس و یوری به هیونجین نزدبک شد
.
یوری: میدونی چیه....هیونا من تو رو خیلی دوست دارم...راستش عاشقتم ((نزدیک تر شد))
.
هیونجین اصلا از این نزدیکی خوشش نمی یومد و خودش رو جدا کرد و از یوری فاصله گرفت و اروم و سرد جواب داد
.
هیونجین: لطفا بس کن....من از یکی دیگه خوشم میاد ( بعدش هم به فیلیکس نگاه کرد که داره نگاهشون میکنه))
یوری: اما----
هیونجین: بس کن
هیونجین رفت و پیش فیلیکس نشست
.
یوری عصبانی شد و رفت پیش یجی
یوری: نگاه کن...پسره ی عوضی فکر کرده کیه که به من جواب رد بده
یجی: نگران نباش هنوز نقشه ادامه داره
یوری: اره میدونم
یجی: یه کاری میکنم از لینو از هان متنفر شه و بیاد سمت خودم
یوری: پس هیون چی؟
یجی: اونا که احمقن...فیلیکس فقط یه پسره احساسی راحت کارشون تمومه
یوری: خوبه
یجی: میدونم ((نیشخند))
.
.
.
فیلیکس: هیونجین...چیکارت داشت؟
هیونجین: اه...هیچی مهم نیست...بعدا بهت میگم
فیلیکس: باشه
هیونجین متوجه نگاه یوری شد و بهش نگاه عصبی و سرد کرد ولی یوری فقط چشم قره رفت.
.
یجیداشت به مکالمه ی هان و لینو نگاه می کرد که فکری به ذهنش رسید..... گوشیش رو در آورد و پیام داد....
.
پیام ها
یجی: عزیزم....امروز وقت داری؟
لینو: چطور؟
بجی: مبخواستم قرار بزارم بریم بیرون
لینو: امروزکار دارم
یجی: واقعا؟
لینو: اره
یجی: پس کی میتونیم بریم بیرون.....میدونی که من دوست دارم
لینو: یجی چرا اینطوری حرف میزنی؟
یجی: من چطوری حرف میزنم؟ تو داری منو میپیچونی....برای یه پسر
لینو: هی بس کن ما بتید امروز کلا تمرین کنیم و ربطی به هان نداره.
بجی: پس فردا شب چطوره؟
لینو: شاید دلم نخواد باهات بیام بیرون
یجی: دیدی همش به خواطر اون پسره ی عوضی دو رو هست....میدونی اصلا پشت سرت چه حرفایی زده؟ معلومه که نه چون تو خیلی با اعتمادی
لینو: اون هیچ وقت همچین کاری نمیکنه و نکرده و نخواهد هم کرد
یجی: مطمعنی؟ اصلا میدونی با کیا در ارطباته؟
لینو: من بهش اعتماد دارم
یجی: حالا میبینی
.
.
دیگه حرف نزدن
.
.
هان: اتفاقی افتاده؟
لبنو: نه
هیونجین: مطمعنی؟
لینو: اره میشه بس کنید؟
هیونجین: باشه بابا...چرا عصبی میشی
.
.
زنگ ناهار
.
.
یجی و یوری میز بقلی انها بودن و داشتن باهم حرف میزدن و وانمود میکردند که به اونا توجهی نمی کنن ولی وقتی حواسشون پرت بود نگاهی بهشون میکردند.
.
رزا یکی از دوستای یجی بود که از هان خوشش میومد و یجی به اون گفت........((ادامه دارد))
امیدوارم دوستش داشته باشید....البته که میدونم این سری کم نوشتم ببخشید😢☹️😔
و اینکه من این رو امروز گذاشتم و my BAD boy رو فردا میزارم پس منتظر پارت های هیون باشید....بوس بهتون فرشته کوچولوهام🫠💝😸💓💞💕💋تا هفته ی بعد بای بای😗🫠
#Huynjin
- ۸۴۵
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط