من بندهای بودم با دستانی آلوده به خاک
_____________________________
من بندهای بودم با دستانی آلوده به خاک،
و تو فرشتهای با بالهایی از نور.
نمیدانستم دعا را چگونه باید گفت،
تا وقتی نامت بیاجازه از لبانم افتاد؛
از آن روز، سجده را نه به آسمان،
که به جهتی آوردم که چشمانت طلوع میکنند.
_____________________________
من بندهای بودم با دستانی آلوده به خاک،
و تو فرشتهای با بالهایی از نور.
نمیدانستم دعا را چگونه باید گفت،
تا وقتی نامت بیاجازه از لبانم افتاد؛
از آن روز، سجده را نه به آسمان،
که به جهتی آوردم که چشمانت طلوع میکنند.
_____________________________
- ۳۳۰
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط