دلتنگی تو همان تب خاموشیست که در جانم افتاده و هیچ صبحی درمانش نمیکند
_____________________________
دلتنگیِ تو، همان تبِ خاموشیست که در جانم افتاده و هیچ صبحی درمانش نمیکند.
از روزی که رفتی، جهان در مدارِ نبودنت میچرخد و قلبم، چون پرندهای زخمی، هر شب به سوی نامت پر میکشد.
نه فراموشت میکنم و نه میتوانم به حضورت پناه ببرم؛
میانِ بودن و نبودنت معلق ماندهام،
و عشق، تنها چراغیست که در این تاریکی، آهسته با یادِ چشمانت میسوزد.
_____________________________
دلتنگیِ تو، همان تبِ خاموشیست که در جانم افتاده و هیچ صبحی درمانش نمیکند.
از روزی که رفتی، جهان در مدارِ نبودنت میچرخد و قلبم، چون پرندهای زخمی، هر شب به سوی نامت پر میکشد.
نه فراموشت میکنم و نه میتوانم به حضورت پناه ببرم؛
میانِ بودن و نبودنت معلق ماندهام،
و عشق، تنها چراغیست که در این تاریکی، آهسته با یادِ چشمانت میسوزد.
_____________________________
- ۲۸۷
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط