در این شهر آدم‌ها کنار هم راه می‌روند بی‌آنکه به هم برسند

_____________________________

_____________________________

در این شهر، آدم‌ها کنار هم راه می‌روند بی‌آنکه به هم برسند.
لبخندها تمرین‌شده‌اند و نگاه‌ها، پیش از آن‌که عمق بگیرند، عقب می‌نشینند.
هیچ‌کس نام زخم‌هایش را بلند نمی‌گوید، و دل‌ها زیر لایه‌ای از سکوت، یخ می‌زنند.
اینجا، گرما جرم است و احساس، ضعفی پنهان؛
و من، میان این همه سرمای بی‌چهره، با قلبی که هنوز توانِ تپیدن دارد، غریبه مانده‌ام.

_____________________________
دیدگاه ها (۰)

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

چند پارتی

007-پنهان در مه - پارت ۹۴

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

گاه چنان هجومِ تلخی‌ها بی‌امان می‌شود که گویی جهان، تمامِ در...

شبِ #یلدا، شبی‌ست که زمان در آستانه‌ای رازآلود مکث می‌کند؛شب...

جراحتهای کوچک به چشمم خطرناک ترند. زخمهای کوچک کم عمق، آنها ...

چند دقیقه بعد از رفتن جیمین، در اتاق آهسته باز شد. صدای گام‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط