راز پنهان عشق
به خودم نگاه کردم که دیدم همراه با آبی یکم رنگ خوراکی قرمز هم قاطی کرده بودن که دقیقا مثل خون شده بوده به بالای سرم نگاه کردم که همون پسره بود چی بود اسمش....آها کوک یکپوز خند زدم
+این بود تمام تلاشت
-نوچ این نبود پشت سرت نگاه کن..برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم که دیدم یک آتیش و دود بلند شده ولی چیو دارن می سوزن ....لعنتی دو چرخه ام رفتم سمتشو آب و آوردم و ریختم روی آتیش ولی خاموش نشد چون آتیش خیلی بزرگ بود که یهو آتش نشان های اومدن و خاموشش کردن ولی از دوچرخه من چیزی نمونده بود ...وای خدا دلم میخواد همینجا بشینم و گریه کنم ولی نمی شد نباید گریه کردن منو میدیدن برای همین رفتم همون جایی که هیچکس نبود و روی تاب نشستم و زدم زیر گریه ..که اون یکی تاب تکون خورد سرمو آوردم بالا و تیهونگ و دیدم
۰حالت خوبه
قشنگ لازم بود یکی این سوالو ازم بپرسه تا گریه ام بیشتر بشه آروم از روی تاب بلند شد و اومد سمتم و منو توی بغلش گرفت ...این با همه شون فرق می کرد چرا؟!چرا اینقدر با من خوب بود ولی واقعا به بغل نیاز داشتم منم دست هامو آوردم دورش و شروع کردم به گریه کردن
(کوک)
-هی بچه ها اون دختره رو دیدن چطوری نگام میکرد
نامجون:کوک واقعا ازت انتظار نداشتم دیگه داری شورش در میاری
یونگی :هوم اون یک دختره
جین:یادت که نرفته ما با دخترا کاری نداریم و حتی اون یک فقیر و از بچگی زیر بار فشار بوده الانم که تو
جیمین:کوک اگه به خایی ادامه بدی دیگه نه من نه تو
-خیلی خوب باشه خاستم یک درس درست و حسابی بهش بدم که دادم. دیگه ولش کردم (عمرا ولش کنم)
نامجون:ببینم ته کو ؟!
-من میرم دنبالش حتما جای همیشگیه
رفتم سمت تاب که .....درست دیدم اون ا/ت بود که داشت با ته حرف میزد
رفتم یکم نزدیک تر تا ببینم چی میگه لعنتی این احساس حسادت دیگه چه کوفتیه ته می خندید و ا/ت هم با صورت پر از اشک می خندید و باد می یومد و موهاش رو می ریخت روی صورتش ..وای من چم شده به خودت بیا کوک اون فقط یک دختر فقیر دارم برات ا/ت
(ا/ت)
مدرسه که تموم شد با تیهونگ رفتیم و بستنی خوردیم و تا دم در خونه منو رسوند و رفت منم رفتم تو اتاقم درس بخونم
مامان:ا/ت دختر لباسات چیشده و دوچرخه ات کجاست
ای وای حالا اینو چی بگم
+اممم امروز با یکی از بچه ها شوخی کردم و لیوان آب رنگم و ریختم روش اونم ریخت روم
دوچرخه ام هم دست یونگ جی گفت لازمش دارم
مامان:خیلی خوب بیا یک آدم
۵۰پرس مرغ سوخاری سفارش داده بیا ببر
ای خدا من که دوچرخه ندارم مجبورم دوچرخه داداشمو بردارم
غذا هارو گذاشتم توی سبد جلو حرکت کردم سمت آدرسی که داده بود
.......
ولی اینجا که یک ساختمون متروکه هستش ولش کن بیا بریم غذا رو بدیم
+آهای کسی اینجا نیست
رفتم جلو تو که یکی روی پله نشسته بود یکم رفتم جلو تر که
-منتظرت بودم خانم کوچولو
+این بود تمام تلاشت
-نوچ این نبود پشت سرت نگاه کن..برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم که دیدم یک آتیش و دود بلند شده ولی چیو دارن می سوزن ....لعنتی دو چرخه ام رفتم سمتشو آب و آوردم و ریختم روی آتیش ولی خاموش نشد چون آتیش خیلی بزرگ بود که یهو آتش نشان های اومدن و خاموشش کردن ولی از دوچرخه من چیزی نمونده بود ...وای خدا دلم میخواد همینجا بشینم و گریه کنم ولی نمی شد نباید گریه کردن منو میدیدن برای همین رفتم همون جایی که هیچکس نبود و روی تاب نشستم و زدم زیر گریه ..که اون یکی تاب تکون خورد سرمو آوردم بالا و تیهونگ و دیدم
۰حالت خوبه
قشنگ لازم بود یکی این سوالو ازم بپرسه تا گریه ام بیشتر بشه آروم از روی تاب بلند شد و اومد سمتم و منو توی بغلش گرفت ...این با همه شون فرق می کرد چرا؟!چرا اینقدر با من خوب بود ولی واقعا به بغل نیاز داشتم منم دست هامو آوردم دورش و شروع کردم به گریه کردن
(کوک)
-هی بچه ها اون دختره رو دیدن چطوری نگام میکرد
نامجون:کوک واقعا ازت انتظار نداشتم دیگه داری شورش در میاری
یونگی :هوم اون یک دختره
جین:یادت که نرفته ما با دخترا کاری نداریم و حتی اون یک فقیر و از بچگی زیر بار فشار بوده الانم که تو
جیمین:کوک اگه به خایی ادامه بدی دیگه نه من نه تو
-خیلی خوب باشه خاستم یک درس درست و حسابی بهش بدم که دادم. دیگه ولش کردم (عمرا ولش کنم)
نامجون:ببینم ته کو ؟!
-من میرم دنبالش حتما جای همیشگیه
رفتم سمت تاب که .....درست دیدم اون ا/ت بود که داشت با ته حرف میزد
رفتم یکم نزدیک تر تا ببینم چی میگه لعنتی این احساس حسادت دیگه چه کوفتیه ته می خندید و ا/ت هم با صورت پر از اشک می خندید و باد می یومد و موهاش رو می ریخت روی صورتش ..وای من چم شده به خودت بیا کوک اون فقط یک دختر فقیر دارم برات ا/ت
(ا/ت)
مدرسه که تموم شد با تیهونگ رفتیم و بستنی خوردیم و تا دم در خونه منو رسوند و رفت منم رفتم تو اتاقم درس بخونم
مامان:ا/ت دختر لباسات چیشده و دوچرخه ات کجاست
ای وای حالا اینو چی بگم
+اممم امروز با یکی از بچه ها شوخی کردم و لیوان آب رنگم و ریختم روش اونم ریخت روم
دوچرخه ام هم دست یونگ جی گفت لازمش دارم
مامان:خیلی خوب بیا یک آدم
۵۰پرس مرغ سوخاری سفارش داده بیا ببر
ای خدا من که دوچرخه ندارم مجبورم دوچرخه داداشمو بردارم
غذا هارو گذاشتم توی سبد جلو حرکت کردم سمت آدرسی که داده بود
.......
ولی اینجا که یک ساختمون متروکه هستش ولش کن بیا بریم غذا رو بدیم
+آهای کسی اینجا نیست
رفتم جلو تو که یکی روی پله نشسته بود یکم رفتم جلو تر که
-منتظرت بودم خانم کوچولو
- ۹.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط