BROKEN RULES | part 6
BROKEN RULES | part 6
صدای باران آرام روی شیشههای بیمارستان میخورد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود و به بانداژ روی دستش خیره شده بود.
هنوز باورش نمیشد کسی برایش اینقدر نگران شده باشد.
از وقتی یادش میآمد...
همیشه مجبور بود خودش از خودش مراقبت کند.
در اتاق باز شد.
تهیونگ با یک کیسهی کوچک وارد شد.
داخلش چند دارو و یک بطری آب بود.
بدون اینکه چیزی بگوید، آنها را روی میز کنار تخت گذاشت.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک : لازم نبود...
تهیونگ : دکتر گفته باید داروهاتو سر وقت بخوری.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک : تو همیشه اینقدر حرف گوشکنی؟
تهیونگ برای اولین بار گوشهی لبش کمی بالا رفت.
تهیونگ : فقط وقتی لازم باشه.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : ممنون...
تهیونگ : برای چی؟
جونگکوک : اگه تو نمیرسیدی...
نمیدانم چه اتفاقی میافتاد.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
تهیونگ : دیگه دربارهش فکر نکن.
چند دقیقه بعد، دکتر وارد اتاق شد.
دکتر : میتونه مرخص بشه، ولی باید یکی امشب کنارش باشه.
جونگکوک سریع گفت:
جونگکوک : من خوابگاه میرم.
دکتر سری تکان داد.
دکتر : با این وضعیت بهتره تنها نباشی.
قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگوید...
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
تهیونگ : من میبرمش.
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
جونگکوک : لازم نیست...
تهیونگ : گفتم من میبرمت.
لحنش آنقدر جدی بود که جونگکوک دیگر مخالفت نکرد.
وقتی از بیمارستان بیرون آمدند، هوا کاملاً تاریک شده بود.
باران هنوز آرام میبارید.
تهیونگ چترش را باز کرد.
بیهیچ حرفی آن را بالای سر هر دویشان گرفت.
راه را آرام قدم میزدند.
جونگکوک سکوت را شکست.
جونگکوک : همیشه اینقدر ساکتی؟
تهیونگ : بیشتر وقتها.
جونگکوک : پس چرا همه ازت میترسن؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
تهیونگ : چون ترجیح میدم ازم بترسن...
تا اینکه بهم نزدیک بشن.
جونگکوک اخم کوچکی کرد.
جونگکوک : چرا؟
تهیونگ نگاهش را به خیابان دوخت.
تهیونگ : هرکسی نزدیکم شده...
آخرش رفته.
جونگکوک دیگر چیزی نپرسید.
اما همان یک جمله کافی بود تا بفهمد پشت رفتار سرد تهیونگ، گذشتهای وجود دارد که هنوز زخمش تازه است.
---
به خوابگاه رسیدند.
جونگکوک خواست از تهیونگ خداحافظی کند.
جونگکوک : ممنون... بابت همهچیز.
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
اما قبل از اینکه برگردد و برود، صدایش زد.
تهیونگ : جونگکوک.
جونگکوک : بله؟
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
تهیونگ : اگه دوباره کسی اذیتت کرد...
قبل از هر کاری به من بگو.
جونگکوک با لبخند خیلی آرامی جواب داد.
جونگکوک : باشه.
همان لبخند کوتاه...
بیدلیل باعث شد قلب تهیونگ برای لحظهای تندتر بزند.
خودش از این حس تعجب کرده بود.
سالها بود هیچکس نتوانسته بود احساساتش را به هم بریزد.
اما حالا...
فقط با دیدن لبخند یک پسر آرام، همهچیز داشت تغییر میکرد.
تهیونگ در دلش با خودش گفت:
«فقط مراقبش باش... همین.»
اما نمیدانست این مراقبت، کمکم دارد به چیزی عمیقتر تبدیل میشود.
ادامه دارد...
صدای باران آرام روی شیشههای بیمارستان میخورد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود و به بانداژ روی دستش خیره شده بود.
هنوز باورش نمیشد کسی برایش اینقدر نگران شده باشد.
از وقتی یادش میآمد...
همیشه مجبور بود خودش از خودش مراقبت کند.
در اتاق باز شد.
تهیونگ با یک کیسهی کوچک وارد شد.
داخلش چند دارو و یک بطری آب بود.
بدون اینکه چیزی بگوید، آنها را روی میز کنار تخت گذاشت.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک : لازم نبود...
تهیونگ : دکتر گفته باید داروهاتو سر وقت بخوری.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک : تو همیشه اینقدر حرف گوشکنی؟
تهیونگ برای اولین بار گوشهی لبش کمی بالا رفت.
تهیونگ : فقط وقتی لازم باشه.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : ممنون...
تهیونگ : برای چی؟
جونگکوک : اگه تو نمیرسیدی...
نمیدانم چه اتفاقی میافتاد.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
تهیونگ : دیگه دربارهش فکر نکن.
چند دقیقه بعد، دکتر وارد اتاق شد.
دکتر : میتونه مرخص بشه، ولی باید یکی امشب کنارش باشه.
جونگکوک سریع گفت:
جونگکوک : من خوابگاه میرم.
دکتر سری تکان داد.
دکتر : با این وضعیت بهتره تنها نباشی.
قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگوید...
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
تهیونگ : من میبرمش.
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
جونگکوک : لازم نیست...
تهیونگ : گفتم من میبرمت.
لحنش آنقدر جدی بود که جونگکوک دیگر مخالفت نکرد.
وقتی از بیمارستان بیرون آمدند، هوا کاملاً تاریک شده بود.
باران هنوز آرام میبارید.
تهیونگ چترش را باز کرد.
بیهیچ حرفی آن را بالای سر هر دویشان گرفت.
راه را آرام قدم میزدند.
جونگکوک سکوت را شکست.
جونگکوک : همیشه اینقدر ساکتی؟
تهیونگ : بیشتر وقتها.
جونگکوک : پس چرا همه ازت میترسن؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
تهیونگ : چون ترجیح میدم ازم بترسن...
تا اینکه بهم نزدیک بشن.
جونگکوک اخم کوچکی کرد.
جونگکوک : چرا؟
تهیونگ نگاهش را به خیابان دوخت.
تهیونگ : هرکسی نزدیکم شده...
آخرش رفته.
جونگکوک دیگر چیزی نپرسید.
اما همان یک جمله کافی بود تا بفهمد پشت رفتار سرد تهیونگ، گذشتهای وجود دارد که هنوز زخمش تازه است.
---
به خوابگاه رسیدند.
جونگکوک خواست از تهیونگ خداحافظی کند.
جونگکوک : ممنون... بابت همهچیز.
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
اما قبل از اینکه برگردد و برود، صدایش زد.
تهیونگ : جونگکوک.
جونگکوک : بله؟
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
تهیونگ : اگه دوباره کسی اذیتت کرد...
قبل از هر کاری به من بگو.
جونگکوک با لبخند خیلی آرامی جواب داد.
جونگکوک : باشه.
همان لبخند کوتاه...
بیدلیل باعث شد قلب تهیونگ برای لحظهای تندتر بزند.
خودش از این حس تعجب کرده بود.
سالها بود هیچکس نتوانسته بود احساساتش را به هم بریزد.
اما حالا...
فقط با دیدن لبخند یک پسر آرام، همهچیز داشت تغییر میکرد.
تهیونگ در دلش با خودش گفت:
«فقط مراقبش باش... همین.»
اما نمیدانست این مراقبت، کمکم دارد به چیزی عمیقتر تبدیل میشود.
ادامه دارد...
- ۸۸۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط