BROKEN RULES | part 7
BROKEN RULES | part 7
دو روز از ماجرای بیمارستان گذشته بود.
جونگکوک دوباره به مدرسه برگشت.
کبودی کنار گردنش هنوز پیدا بود و چسب کوچکی روی لبش دیده میشد.
به محض اینکه وارد کلاس شد، همه نگاهها سمتش چرخید.
زمزمهها دوباره شروع شد.
«شنیدی تهیونگ خودش بردتش بیمارستان؟»
«مگه این پسر کیه؟»
«هیچوقت ندیده بودم تهیونگ اینقدر نگران کسی باشه...»
جونگکوک فقط سرش را پایین انداخت و روی صندلیاش نشست.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
تهیونگ برای گرفتن لیست جشن مدرسه آمده بود.
طبق عادت همیشگی، همه با دیدنش ساکت شدند.
نگاهش بین دانشآموزها چرخید تا روی جونگکوک ثابت ماند.
چند ثانیه فقط او را نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
تهیونگ : حالت بهتره؟
جونگکوک که انتظار نداشت جلوی همه از او سؤال کند، کمی جا خورد.
جونگکوک : آره... بهترم.
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ : خوبه.
همین یک جمله کافی بود تا دوباره نگاه همه روی جونگکوک برگردد.
زنگ ناهار...
جونگکوک مثل همیشه سینی غذایش را برداشت و به گوشهی سالن رفت.
هنوز ننشسته بود که کسی روبهرویش صندلی را عقب کشید.
تهیونگ بود.
بدون اینکه چیزی بگوید، نشست.
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
یکی از دانشآموزها زیر لب گفت:
«رئیس شورا... کنار اون نشسته؟»
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
جونگکوک : همه دارن نگامون میکنن.
تهیونگ بیتفاوت قاشقش را برداشت.
تهیونگ : بذار نگاه کنن.
جونگکوک آهسته خندید.
جونگکوک : انگار اصلاً برات مهم نیست مردم چی فکر میکنن.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ : نظر بقیه هیچوقت برام مهم نبوده.
چند دقیقه بعد، جونگکوک هنگام خوردن سوپ، ناگهان سرفه کرد.
قاشق از دستش افتاد.
تهیونگ سریع لیوان آب را سمتش گرفت.
تهیونگ : آروم...
جونگکوک آب را گرفت.
جونگکوک : ممنون...
وقتی سرفههایش تمام شد، هر دو بیاختیار به هم نگاه کردند.
جونگکوک این بار با خیال راحت لبخند زد.
نه از روی ادب...
بلکه از ته دل.
تهیونگ چند لحظه مات همان لبخند ماند.
قلبش بیاختیار تندتر زد.
با خودش فکر کرد...
«این پسر وقتی میخنده... چرا همهچیز آرومتر میشه؟»
برای اولین بار بعد از مدتها...
تهیونگ هم لبخند خیلی کوچکی زد.
آنقدر کوتاه که شاید اگر کسی دقت نمیکرد، متوجهش نمیشد.
اما جونگکوک دید.
جونگکوک : بالاخره لبخند زدی.
تهیونگ سریع حالت صورتش را عادی کرد.
تهیونگ : خیال کردی معجزه شده؟
جونگکوک خندید.
جونگکوک : تقریباً.
صدای خندهی آرام جونگکوک باعث شد تهیونگ هم نتواند جلوی لبخندش را بگیرد.
از دور، چند نفر با ناباوری به آن دو نگاه میکردند.
یکی آهسته گفت:
«من... تا حالا ندیده بودم کیم تهیونگ برای کسی لبخند بزنه.»
اما هیچکدام از آن دو، متوجه نگاههای اطراف نبودند.
آنها فقط مشغول حرف زدن بودند...
انگار سالهاست همدیگر را میشناسند.
و شاید...
همین آغاز چیزی بود که هیچکدام برایش آماده نبودند.
دو روز از ماجرای بیمارستان گذشته بود.
جونگکوک دوباره به مدرسه برگشت.
کبودی کنار گردنش هنوز پیدا بود و چسب کوچکی روی لبش دیده میشد.
به محض اینکه وارد کلاس شد، همه نگاهها سمتش چرخید.
زمزمهها دوباره شروع شد.
«شنیدی تهیونگ خودش بردتش بیمارستان؟»
«مگه این پسر کیه؟»
«هیچوقت ندیده بودم تهیونگ اینقدر نگران کسی باشه...»
جونگکوک فقط سرش را پایین انداخت و روی صندلیاش نشست.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
تهیونگ برای گرفتن لیست جشن مدرسه آمده بود.
طبق عادت همیشگی، همه با دیدنش ساکت شدند.
نگاهش بین دانشآموزها چرخید تا روی جونگکوک ثابت ماند.
چند ثانیه فقط او را نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
تهیونگ : حالت بهتره؟
جونگکوک که انتظار نداشت جلوی همه از او سؤال کند، کمی جا خورد.
جونگکوک : آره... بهترم.
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ : خوبه.
همین یک جمله کافی بود تا دوباره نگاه همه روی جونگکوک برگردد.
زنگ ناهار...
جونگکوک مثل همیشه سینی غذایش را برداشت و به گوشهی سالن رفت.
هنوز ننشسته بود که کسی روبهرویش صندلی را عقب کشید.
تهیونگ بود.
بدون اینکه چیزی بگوید، نشست.
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
یکی از دانشآموزها زیر لب گفت:
«رئیس شورا... کنار اون نشسته؟»
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
جونگکوک : همه دارن نگامون میکنن.
تهیونگ بیتفاوت قاشقش را برداشت.
تهیونگ : بذار نگاه کنن.
جونگکوک آهسته خندید.
جونگکوک : انگار اصلاً برات مهم نیست مردم چی فکر میکنن.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ : نظر بقیه هیچوقت برام مهم نبوده.
چند دقیقه بعد، جونگکوک هنگام خوردن سوپ، ناگهان سرفه کرد.
قاشق از دستش افتاد.
تهیونگ سریع لیوان آب را سمتش گرفت.
تهیونگ : آروم...
جونگکوک آب را گرفت.
جونگکوک : ممنون...
وقتی سرفههایش تمام شد، هر دو بیاختیار به هم نگاه کردند.
جونگکوک این بار با خیال راحت لبخند زد.
نه از روی ادب...
بلکه از ته دل.
تهیونگ چند لحظه مات همان لبخند ماند.
قلبش بیاختیار تندتر زد.
با خودش فکر کرد...
«این پسر وقتی میخنده... چرا همهچیز آرومتر میشه؟»
برای اولین بار بعد از مدتها...
تهیونگ هم لبخند خیلی کوچکی زد.
آنقدر کوتاه که شاید اگر کسی دقت نمیکرد، متوجهش نمیشد.
اما جونگکوک دید.
جونگکوک : بالاخره لبخند زدی.
تهیونگ سریع حالت صورتش را عادی کرد.
تهیونگ : خیال کردی معجزه شده؟
جونگکوک خندید.
جونگکوک : تقریباً.
صدای خندهی آرام جونگکوک باعث شد تهیونگ هم نتواند جلوی لبخندش را بگیرد.
از دور، چند نفر با ناباوری به آن دو نگاه میکردند.
یکی آهسته گفت:
«من... تا حالا ندیده بودم کیم تهیونگ برای کسی لبخند بزنه.»
اما هیچکدام از آن دو، متوجه نگاههای اطراف نبودند.
آنها فقط مشغول حرف زدن بودند...
انگار سالهاست همدیگر را میشناسند.
و شاید...
همین آغاز چیزی بود که هیچکدام برایش آماده نبودند.
- ۹۵۴
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط