{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


کاش درد آنقدر کوچک می شد
که پشت میز یک‌کافه ، می نشست
چای می خورد،
ساعتش را نگاه می کرد
و با عجله می گفت:
خداحافظ….
دیدگاه ها (۱)

هیچکس را در زندگی مقصر نمیدانماز خوبان خاطرهواز بدان تجربه م...

یک روز رسد خوشی به اندازه کوه یک روز رسد غمی به اندازه د...

‍ خوشبختییڪ حس درونی استهیچ ڪس غیراز خودماڹ نمی تواندخوشبختم...

بالا و پایین دارد این دنیا غم های سنگین دارد این دنیا ا...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۶: شیرینی‌های کوچ...

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط