Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_356
_برو ببینم چیکااار میکنی
انگار این جملش تیر خلاص بود که پامو تا اخر روی پدال گاز فشردمو با عوض کردن دنده با سرعت ماشینو از اون محوطه دور کردمو سعی کردم به یونگی برسم..
از توی ایینه نگاهی به لیلی انداختم
دوست نداشتم بترسه و اون صورت زیباش رنگ عوض کنه
ولی برخلاف تصورم داشت میخندید و به جلو خیره بود
با خندش ناخدا گاه یه لبخند اومد روی لـ.بم
و انگار چند جون بهم اضافه شد..
نامجون دستشو سمت ضبط بردو یه اهنگ شاد پلی کرد
هیـ.جا..ن درونم چند برابر شدو سریع تر از ماشینا لایی میگرفتم و ماشینو میروندم سمت مقصد....
بالاخره رسیدیم به همون رستوران سنتی
باهم از ماشین پیاده شدیم و منتطر ورود یونگی و وونا هم شدیم.
اره، خلاصه با هر بدبختی بود تو جاده ازشون جلو زدیم.
چند مین بعد اوناهم اومدنو باهم وارد رستوران شدیم
رستوران کل تمش سنتی بود..
از چراغاش گرفته تا دکورش
همه موافقت کردیم که روی یه تخت سنتی بیرون رستوران کنار گلو درختا بشینیم
رفتیمو یه تخت انتخاب کردیم و نشستیم.
یه پنج شیش دقیقه گذشت که بالاخره یه پسر جوون اومد سمت ما و شروع کرد به سلام احوال پرسی..
_سلام خیلی خوش اومدید به رستوران ما،
خواهش میکنم بفرمایین که چی میل دارین؟
نمیدونم چرا اصلا حس خوبی از این پسره نگرفتم..
نگاه هیـ/زشو میدوخت به لیلی و زیر زیرکی میخندید
حسابی تو مخم بودو دلم میخاست دندوناشو تو دهنش خورد کنم..
همه کلی فکر کردیم
ولی بازم به نتیجه ای نرسیدیم که همه موافق باشیم..
لیلی دستاشو بهم کوبیدو گفت
+اصلا این غذاهای چرت پرتو بیخیال
حالا که اومدیم یه رستوران سنتی بهتره یه غذای خوبو تقریبا سنتی سفارش بدیم و دور هم بخوریم..
همینکه خواستم حرفشو تایید کنم
همون پسره با یه خنده رو به لیلی
_صحبتای شما کاملا درسته ما اینجا بی...
تیز سمت پسره برگشتم و گفتم.
+خیلی ممنون از نظرتون
ولی لطفا اگه میشه اجازه بدین دوستانم نظرشون رو مطرح کنن
پسره که خورده بود تو ذوقش با اخم بهم خیره شدو یه "حتما" زیر لـ..بی گفت..
رو به همه گفتم
_موافقین چندتا .... و مخلفات سفارش بدم؟؟
بچها باشه ای گفتن و دوباره با اخم رو به همون پسر گفتم
_شنیدین دیگه
لطفا به تعدادی که دوستام گفتن ..... بیارین
سری تکون داد و بدون هیچ حرف دیگه ای ازمون دور شد..
تا رسیدن غذا باهم دیگه صحبت کردیم.
همه از تغییر یهویی منو لیلی تو شک بودن
انگاری که باور نداشتن توی چند ساعت اینقدر زود اشتی کنیم..
بالاخره همون پسره و یه گارسون دیگه
یه سینی بزرگ به دست به تخت ما نزدیک شدن
یکی یکی سفارش همرو گذاشتن جلوشون..
پسره وقتی میخواست .... منو بهم بده با یه پوزخند معنا دار گفت..
_بفرمایین
به هیچ عنوان نمیتونستم نگاه پر از نفرتمو ازش بگیرم..
نمیدونم از شانس بود یا از عمد که همون پسره .... لیلی بهش داد..
ناخدا گاه چشمم سُر سمت دستاشون
لیلی دست دراز کرد که دیس کبابشو بگیره
ولی پسره از عمد یجوری سینی رو گرفت که دست لیلی بتونه بگیره..
تیز نگاهمو به چشمای پسره دوختم
دیدم به لیلی چشمکی زد...
با دیدن این صحنه انگار یه سطل پر اب یخ ریختن روی سرم
از جام بلند شدم و سمت پسره رفتم..
یقشو محکم گرفتم و تو صورتش عربده زدم
+ داشتی چه غلـ.طی میکردی؟؟؟؟ بیـ.نا..موس به چه جرعتی این گو..هو خوردی؟؟؟؟
ناخدا گاه دستم بالا رفت که یکی بکوبم توی دهنش..
ولی نامجونو یونگی سریع از پشت دستمو گرفتن و منو از پسره جدا کردن
با ضرب دستمو از یقش جدا کردم،
روی زمین افتاد
لیلس سریع سمتم اومدو دستشو سپر سیـ/نم کردو با ترسو بغض گفت..
_ج.. جونگکوک.. چت شد؟؟؟
270 لایک
#season_Third
#part_356
_برو ببینم چیکااار میکنی
انگار این جملش تیر خلاص بود که پامو تا اخر روی پدال گاز فشردمو با عوض کردن دنده با سرعت ماشینو از اون محوطه دور کردمو سعی کردم به یونگی برسم..
از توی ایینه نگاهی به لیلی انداختم
دوست نداشتم بترسه و اون صورت زیباش رنگ عوض کنه
ولی برخلاف تصورم داشت میخندید و به جلو خیره بود
با خندش ناخدا گاه یه لبخند اومد روی لـ.بم
و انگار چند جون بهم اضافه شد..
نامجون دستشو سمت ضبط بردو یه اهنگ شاد پلی کرد
هیـ.جا..ن درونم چند برابر شدو سریع تر از ماشینا لایی میگرفتم و ماشینو میروندم سمت مقصد....
بالاخره رسیدیم به همون رستوران سنتی
باهم از ماشین پیاده شدیم و منتطر ورود یونگی و وونا هم شدیم.
اره، خلاصه با هر بدبختی بود تو جاده ازشون جلو زدیم.
چند مین بعد اوناهم اومدنو باهم وارد رستوران شدیم
رستوران کل تمش سنتی بود..
از چراغاش گرفته تا دکورش
همه موافقت کردیم که روی یه تخت سنتی بیرون رستوران کنار گلو درختا بشینیم
رفتیمو یه تخت انتخاب کردیم و نشستیم.
یه پنج شیش دقیقه گذشت که بالاخره یه پسر جوون اومد سمت ما و شروع کرد به سلام احوال پرسی..
_سلام خیلی خوش اومدید به رستوران ما،
خواهش میکنم بفرمایین که چی میل دارین؟
نمیدونم چرا اصلا حس خوبی از این پسره نگرفتم..
نگاه هیـ/زشو میدوخت به لیلی و زیر زیرکی میخندید
حسابی تو مخم بودو دلم میخاست دندوناشو تو دهنش خورد کنم..
همه کلی فکر کردیم
ولی بازم به نتیجه ای نرسیدیم که همه موافق باشیم..
لیلی دستاشو بهم کوبیدو گفت
+اصلا این غذاهای چرت پرتو بیخیال
حالا که اومدیم یه رستوران سنتی بهتره یه غذای خوبو تقریبا سنتی سفارش بدیم و دور هم بخوریم..
همینکه خواستم حرفشو تایید کنم
همون پسره با یه خنده رو به لیلی
_صحبتای شما کاملا درسته ما اینجا بی...
تیز سمت پسره برگشتم و گفتم.
+خیلی ممنون از نظرتون
ولی لطفا اگه میشه اجازه بدین دوستانم نظرشون رو مطرح کنن
پسره که خورده بود تو ذوقش با اخم بهم خیره شدو یه "حتما" زیر لـ..بی گفت..
رو به همه گفتم
_موافقین چندتا .... و مخلفات سفارش بدم؟؟
بچها باشه ای گفتن و دوباره با اخم رو به همون پسر گفتم
_شنیدین دیگه
لطفا به تعدادی که دوستام گفتن ..... بیارین
سری تکون داد و بدون هیچ حرف دیگه ای ازمون دور شد..
تا رسیدن غذا باهم دیگه صحبت کردیم.
همه از تغییر یهویی منو لیلی تو شک بودن
انگاری که باور نداشتن توی چند ساعت اینقدر زود اشتی کنیم..
بالاخره همون پسره و یه گارسون دیگه
یه سینی بزرگ به دست به تخت ما نزدیک شدن
یکی یکی سفارش همرو گذاشتن جلوشون..
پسره وقتی میخواست .... منو بهم بده با یه پوزخند معنا دار گفت..
_بفرمایین
به هیچ عنوان نمیتونستم نگاه پر از نفرتمو ازش بگیرم..
نمیدونم از شانس بود یا از عمد که همون پسره .... لیلی بهش داد..
ناخدا گاه چشمم سُر سمت دستاشون
لیلی دست دراز کرد که دیس کبابشو بگیره
ولی پسره از عمد یجوری سینی رو گرفت که دست لیلی بتونه بگیره..
تیز نگاهمو به چشمای پسره دوختم
دیدم به لیلی چشمکی زد...
با دیدن این صحنه انگار یه سطل پر اب یخ ریختن روی سرم
از جام بلند شدم و سمت پسره رفتم..
یقشو محکم گرفتم و تو صورتش عربده زدم
+ داشتی چه غلـ.طی میکردی؟؟؟؟ بیـ.نا..موس به چه جرعتی این گو..هو خوردی؟؟؟؟
ناخدا گاه دستم بالا رفت که یکی بکوبم توی دهنش..
ولی نامجونو یونگی سریع از پشت دستمو گرفتن و منو از پسره جدا کردن
با ضرب دستمو از یقش جدا کردم،
روی زمین افتاد
لیلس سریع سمتم اومدو دستشو سپر سیـ/نم کردو با ترسو بغض گفت..
_ج.. جونگکوک.. چت شد؟؟؟
270 لایک
- ۵۹.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط