Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_357
تیز سمتش برگشتم
+چم شد؟؟؟ ندیدی چه گو.هی خورد؟؟ نگو نه که تو کَتم اصلا نمیره..
_جونگکوک ترو خدا اروم باش
الان از عصبانیت پس میوفتی
دستی روی شقیقه هام کشیدم و نشستم روی تخت
سکوت بین همه حکم فرما بود
مطمئنم اونقدری اعصابم داغون بود که حتی چیزیم میگفتن سرشون رو از بد.نشون جدا میکردم..
همینکه خواستم از جام بلند شم
صدای مردی به گوشم خورد
_ اقا
یعنی چی
چرا اینهمه داد بیداد توی رستورانم به پا انداختی.!!!!
گمشین بیرون همین حالا!
سر بلند کردم که یکی بکوبم توی ردیف دندوناش ولی با دیدن شخص روبروم بی حرکت ایستادم..
یکی از شریکای یه سال پیشم بود
مرد خوبی بود
خیلی خوب!
تا جایی که اصلا دوست نداشتم باهاش شراکتمو بهم بزنم..
ولی متاسفانه ورشکست شدو مجبور شد شرکتش رو عوض کنه و بعد بفروشه.
اونم انگار با دیدن من حسابی تعجب کرده
تک خنده ناباوری کردو گفت
_اقای جئون!! خودتونین درسته؟؟؟
همونطور که عر..ق پیشونیم رو پاک میکردم گفتم
+سلام اقای لی
بله خودمم
خیلی وقته ندیدمتون!
دستشو سمتم دراز کردو گفت
_فکر نمیکردم یروز دوباره به پست هم بخوریمو اونم کجا!
تو رستوران خودم.
لبخندی زدمو باهاش دست دادم
+بالاخره زمین گرده
به معنای واقعی دهن همه باز شده بود
چون فکر نمیکردن که رئیس این رستوران دوست منه!
حتی خودمم فکر نمیکردم
برام سوال بود که چطور کارشو ول کرده و دیگه سمتش نرفت و در عوض شد رئیس یه رستوران
رو به همه گفتم
+دوستان ایشون اقای لی یکی از شریکای قدیمی بنده هستن
همه رو به هدایتی گفتن..
_خوشبختیم
و به اقای لی نگاه کردم
_دوستا و خانواده منن
لی لبخندی زدو گفت
_خوشبختم...
خلاصه کمی صحبت کردیم و در اخر از طرف همون پسره کلی معذرت خواهی کرد..
... رو هم برد تا تعویض کنه.
دوباره نشستیم روی تخت اینبار لیلی پیش خودم نشوندم
وقتی ... رسیدن همه شروع کردیم به خوردن...
با اینکه هنوز اعصابم خورد بود
ولی با کل کلای نامجون و لیلس و شوخیای یونگی و وونا کل جو تغییر کردو همش میخندیدیم..
بعد شامم نشستیم و یکم استراحت کردیم.
به پیشنهاد نامجون دوتا .... سفرش دادیم
شب خوبی بودو به لطف بچها خیلی خوشگذشت..
وسطای راه با نامجون و یونگی و وونا خداحافظی کردیم اینبار تنهایی به سمت خونه برگشتیم.
لیلی کل مسیر چشمش به بیرون بودو حتی یه کلام هم صبحت نکردیم.
وقتی به خونه رسیدم ریموت رو زدم و ماشین رو وارد پاکینگ کردم
هردو باهم از ماشین خارج شدیم و بعد وارد خونه شدیم..
دلم میخواست یه دوش بگیرم، بنابراین بدون معطل کردن وقت حوله ام رو برداشتمو وارد حمام شدم.
یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و بعد با حوله به سمت کمدم رفتم
همیشه وقتی از حموم برمیگشتم
یاد اون روز میوفتادم که تونستم بـد.ن بی نقـ..ص و بلوری لیلی رو ببینم..
اون خجالتش و جیغ جیغاش،
منی که تـ..حـ..ریـ.ک کردنم کار هر کسی نبود.. ولی
لیلی اینکارو حتی به غیر عمد خوب بلد بود.
یه پیرهن خردلی راحت همراه یه شلوارک پوشیدم و سمت ایینه رفتم..
سشوارو برداشتم و شروع کردم به سشوار کشیدن موهام..
امروز ظهر خوابیده بودمو الان حـ..س خواب نداشتم..
نشستم لـ..بیه تخت و شروع کردم با گوشیم ور رفتن
بالاخره بعد ده دقیقه چرخ زدن خسته شدم و از اتاق زدم بیرون..
چراغ اتاق لیلی خاموش بود
بنابرین حدس زدم که خوابیده باشه..
شونه ای بالا انداختم و به سمت اشپزخونه به راه افتادم.
بهتر بود یه قهوه بخورم.
همینکه وارد اشپزخونه شدم دیدم لیلی کنار قهوه ساز ایستاده و انگار داره قهوه درست میکنه..
اول کمی تعجب کردم
ولی بعد خیلی عادی سمت میز رفتم.
+تو نخوابیدی؟
270 لایک
#season_Third
#part_357
تیز سمتش برگشتم
+چم شد؟؟؟ ندیدی چه گو.هی خورد؟؟ نگو نه که تو کَتم اصلا نمیره..
_جونگکوک ترو خدا اروم باش
الان از عصبانیت پس میوفتی
دستی روی شقیقه هام کشیدم و نشستم روی تخت
سکوت بین همه حکم فرما بود
مطمئنم اونقدری اعصابم داغون بود که حتی چیزیم میگفتن سرشون رو از بد.نشون جدا میکردم..
همینکه خواستم از جام بلند شم
صدای مردی به گوشم خورد
_ اقا
یعنی چی
چرا اینهمه داد بیداد توی رستورانم به پا انداختی.!!!!
گمشین بیرون همین حالا!
سر بلند کردم که یکی بکوبم توی ردیف دندوناش ولی با دیدن شخص روبروم بی حرکت ایستادم..
یکی از شریکای یه سال پیشم بود
مرد خوبی بود
خیلی خوب!
تا جایی که اصلا دوست نداشتم باهاش شراکتمو بهم بزنم..
ولی متاسفانه ورشکست شدو مجبور شد شرکتش رو عوض کنه و بعد بفروشه.
اونم انگار با دیدن من حسابی تعجب کرده
تک خنده ناباوری کردو گفت
_اقای جئون!! خودتونین درسته؟؟؟
همونطور که عر..ق پیشونیم رو پاک میکردم گفتم
+سلام اقای لی
بله خودمم
خیلی وقته ندیدمتون!
دستشو سمتم دراز کردو گفت
_فکر نمیکردم یروز دوباره به پست هم بخوریمو اونم کجا!
تو رستوران خودم.
لبخندی زدمو باهاش دست دادم
+بالاخره زمین گرده
به معنای واقعی دهن همه باز شده بود
چون فکر نمیکردن که رئیس این رستوران دوست منه!
حتی خودمم فکر نمیکردم
برام سوال بود که چطور کارشو ول کرده و دیگه سمتش نرفت و در عوض شد رئیس یه رستوران
رو به همه گفتم
+دوستان ایشون اقای لی یکی از شریکای قدیمی بنده هستن
همه رو به هدایتی گفتن..
_خوشبختیم
و به اقای لی نگاه کردم
_دوستا و خانواده منن
لی لبخندی زدو گفت
_خوشبختم...
خلاصه کمی صحبت کردیم و در اخر از طرف همون پسره کلی معذرت خواهی کرد..
... رو هم برد تا تعویض کنه.
دوباره نشستیم روی تخت اینبار لیلی پیش خودم نشوندم
وقتی ... رسیدن همه شروع کردیم به خوردن...
با اینکه هنوز اعصابم خورد بود
ولی با کل کلای نامجون و لیلس و شوخیای یونگی و وونا کل جو تغییر کردو همش میخندیدیم..
بعد شامم نشستیم و یکم استراحت کردیم.
به پیشنهاد نامجون دوتا .... سفرش دادیم
شب خوبی بودو به لطف بچها خیلی خوشگذشت..
وسطای راه با نامجون و یونگی و وونا خداحافظی کردیم اینبار تنهایی به سمت خونه برگشتیم.
لیلی کل مسیر چشمش به بیرون بودو حتی یه کلام هم صبحت نکردیم.
وقتی به خونه رسیدم ریموت رو زدم و ماشین رو وارد پاکینگ کردم
هردو باهم از ماشین خارج شدیم و بعد وارد خونه شدیم..
دلم میخواست یه دوش بگیرم، بنابراین بدون معطل کردن وقت حوله ام رو برداشتمو وارد حمام شدم.
یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و بعد با حوله به سمت کمدم رفتم
همیشه وقتی از حموم برمیگشتم
یاد اون روز میوفتادم که تونستم بـد.ن بی نقـ..ص و بلوری لیلی رو ببینم..
اون خجالتش و جیغ جیغاش،
منی که تـ..حـ..ریـ.ک کردنم کار هر کسی نبود.. ولی
لیلی اینکارو حتی به غیر عمد خوب بلد بود.
یه پیرهن خردلی راحت همراه یه شلوارک پوشیدم و سمت ایینه رفتم..
سشوارو برداشتم و شروع کردم به سشوار کشیدن موهام..
امروز ظهر خوابیده بودمو الان حـ..س خواب نداشتم..
نشستم لـ..بیه تخت و شروع کردم با گوشیم ور رفتن
بالاخره بعد ده دقیقه چرخ زدن خسته شدم و از اتاق زدم بیرون..
چراغ اتاق لیلی خاموش بود
بنابرین حدس زدم که خوابیده باشه..
شونه ای بالا انداختم و به سمت اشپزخونه به راه افتادم.
بهتر بود یه قهوه بخورم.
همینکه وارد اشپزخونه شدم دیدم لیلی کنار قهوه ساز ایستاده و انگار داره قهوه درست میکنه..
اول کمی تعجب کردم
ولی بعد خیلی عادی سمت میز رفتم.
+تو نخوابیدی؟
270 لایک
- ۵۵.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط