The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
"مقدمه" ✨️🪐
"در دنیایی که با خون و باروت ترسیم شده، آرامش تنها یک سراب است. همه چیز از تلاقیِ یک جفت چشمِ سرد و بیرحم با شعلهی لجبازِ دختری هنگام یک "ورودِ اشتباه" آغاز شد. وقتی "جئون جونگکوک" مقتدرترین نام در سایه های سئول، چشمش به دختری با لباسی سفید افتاد سرنوشت برای هر دوی آنها از نو نوشته شد. آن شب، سرنوشت با جوهرِ باروت و عطرِ وانیل و شکلات، فصلی نو را ورق زد. جئون برای داشتن، نیازی به اجازه نداشت؛ او مالکیت را نه با کلمات، بلکه با حصارِ بازوانش و ابهتِ نامش معنا میکرد.
این داستانِ فروریختنِ دیوارهای سنگیِ یک مردِ مقتدر و طلوعِ دختری است که یاد گرفت در میانهی خون و آتش، هم به جئون تکیه کند و هم او را به زانو درآورد."
—«تو قلمروِ من، هیچچیز اتفاقی نیست... حتی تپشِ قلب تو، سویون. از روزی که دیدمت، تو دیگه متعلق به خودت نبودی؛ تو بخشی از نبضِ تاریکِ من شدی.»
"مقدمه" ✨️🪐
"در دنیایی که با خون و باروت ترسیم شده، آرامش تنها یک سراب است. همه چیز از تلاقیِ یک جفت چشمِ سرد و بیرحم با شعلهی لجبازِ دختری هنگام یک "ورودِ اشتباه" آغاز شد. وقتی "جئون جونگکوک" مقتدرترین نام در سایه های سئول، چشمش به دختری با لباسی سفید افتاد سرنوشت برای هر دوی آنها از نو نوشته شد. آن شب، سرنوشت با جوهرِ باروت و عطرِ وانیل و شکلات، فصلی نو را ورق زد. جئون برای داشتن، نیازی به اجازه نداشت؛ او مالکیت را نه با کلمات، بلکه با حصارِ بازوانش و ابهتِ نامش معنا میکرد.
این داستانِ فروریختنِ دیوارهای سنگیِ یک مردِ مقتدر و طلوعِ دختری است که یاد گرفت در میانهی خون و آتش، هم به جئون تکیه کند و هم او را به زانو درآورد."
—«تو قلمروِ من، هیچچیز اتفاقی نیست... حتی تپشِ قلب تو، سویون. از روزی که دیدمت، تو دیگه متعلق به خودت نبودی؛ تو بخشی از نبضِ تاریکِ من شدی.»
- ۸.۱k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط