The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part² ✨️🪐
"لحن گزنده و تهدید آمیز مَرد باعث شد دختر، سرمای خاصی را که تا مغز استخوانش نفوذ میکرد، حس کند. ترسی ناخواسته وجودش را فرا گرفت اما هنگامی که کلمه "دزدیدن" از دهان مَرد خارج شد جسارت و لجبازیِ ذاتیِ دختر بر ترسش از فضا و سرمای خاصی که لحن مرد داشت، غلبه کرد."
—«ببخشید؟
من نیومدم اینجا چیزی رو بدزدم، فقط...فکنم آدرس رو اشتباه اومدم، با اجازه.»
"سویون با همان لحن لجباز و صدایی که سعی میکرد نلرزد، جواب جئون جونگکوک را داد. او با ظرافت سعی کرد از کنار قامت بلند و سد مانند مَرد عبور کند، اما همین که خواست قدمی به سمت در بردارد، جئون بدون آنکه حتی نگاهش را از روبهرو بگیرد، دستش را به سرعت برق حرکت داد و بازوی ظریف دختر را میان انگشتان کشیده و بلندش گرفت. فشار دستش محکم نبود که آسیب بزند، اما آنقدر مقتدرانه بود که سویون را در جا میخکوب کرد. جونگکوک به آرامی چرخید و با نگاهی که انگار میخواست روحِ دختر را کالبدشکافی کند، به او خیره شد. او با پوزخندی که گوشه لبش نشست، زمزمه کرد":
—«"با اجازه"؟ فکر کردی اینجا یه کافه توی مرکز شهره که با یه معذرتخواهی ساده چمدونتو ببندیو بری؟»
"او یک قدم به سویون نزدیکتر شد، آنقدر نزدیک که سویون میتوانست سرمای نگاه او را حس کند."
«توی دنیای من، هیچی اتفاقی نیست. یا واقعاً اونقدر احمقی که آدرس سنگرِ "جئون جونگکوک" رو با یه مهمونی ساده اشتباه گرفتی، یا اونقدر باهوشی که فکر کردی با این لباس سفید و چهره معصوم میتونی از بازرسیهای من رد بشی.»
"جونگکوک نگاهی به بادیگاردهایش کرد و با سر اشارهای داد. بلافاصله درهای بزرگ خروجی با صدای مهیبی بسته و قفل شدند.
او دوباره به سمت سویون برگشت و گفت":
«تا وقتی نفهمم کی هستی و برای چی اینجایی، پاتو از این عمارت بیرون نمیذاری. حالا... میخوای به زبون خوش بگی کی تو رو فرستاده، یا جور دیگهای ازت بپرسم؟»
"بلافاصله پس از بسته شدن درهای عظیم و صدای مهیب ناشی از آن، ضربانی مثال نزدنی در سینه دختر شروع به کوبیدن کرد. قدرت تحلیل کلماتِ مَرد، آن هم درست زمانی که بازوی ظریفش در چنگ مرد قرار داشت، تحت محاصره بادیگاردهایی غول پیکر، در آن جمعیت که یکی از دیگری وحشتناک تر به نظر میرسیدند، از دختر گرفته شده بود. کلمات مرد را در مغزش تکرار میکرد و در نهایت با تمام توانش بازویش را تکان داد تا خودش را از چنگال او رها کند. دختر ترسید بود اما جسورانه و لجباز پاسخ داد."
—«چی میگی؟!
کسی منو نفرستاده. اصلا برایچی کسی بخواد منو بفرسته اینجا!
فقط اشتباهی اومدم. الانم می خوام برم. دستمو ول کن، حق نداری بی اجازه به من دست بزنی، این کارت...»
" لحن جسورانه و لجباز او باعث شد زمزمههای وحشتزدهای بین افراد حاضر در سالن بپیچد. هیچکس تا به حال جرئت نکرده بود با این لحن با "جئون جونگکوک" صحبت کند، چه برسد به اینکه به او دستور بدهد. دختر بلافاصله پشیمان شد و به خودش تشر زد. او آرزو میکرد که این فقط یک برخورد ساده باشد اما چشمان مَرد مقابلش این را نمیگفت. هر لحظه و هر ثانیه اضطرابِ دختر بیشتر میشد. این لحظه باید هرچه سریعتر پایان مییافت.
جئون از این همه جسارت در چشمان آن دختر ریزجثه، لحظهای جا خورد. دستش را شل کرد اما کاملاً رها نکرد. از شنیدن آن جمله پوزخند تلخی روی لبانش نقش بست که بیشتر شبیه به یک هشدار بود. او یک قدم دیگر نزدیک شد، طوری که سایه قد بلندش کاملاً روی سویون افتاد. نگاهش از روی چشمان لجباز سویون به سمت لبهای او و بعد به لباس سفید و معصومانهاش سر خورد."
—«حق ندارم؟»
"جونگکوک این کلمه را طوری تکرار کرد که انگار برایش خندهدارترین واژه دنیاست."
«دختر کوچولو، انگار هنوز نفهمیدی پات رو کجا گذاشتی. اینجا من تعیین میکنم کی چه حقی داره.»
"او ناگهان دست سویون را رها کرد، اما بلافاصله با لحنی که از سرما یخ میزد، رو به بادیگاردهایش گفت":
«گوشیشو بگیرید و چک کنید. خودشو هم ببرید به اتاق طبقه بالا... فعلاً مهمون ویژه من میمونه تا بفهمم این لجبازیش واقعیه یا فقط بازیگر خوبیه.»
"سویون هنوز میخواست به سمت در خروجی هجوم ببرد که دو بادیگارد غولپیکر مسیرش را بستند. جئون جونگکوک در حالی که به سمت پلهها برمیگشت، بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند، با صدایی رسا گفت":
«اگه سعی کرد فرار کنه یا چیزی رو بشکنه، مسئولیتش با خودشه. مراقب باشید خراشی روی بدنش نیفته... فعلاً باهاش کار دارم.»
Part² ✨️🪐
"لحن گزنده و تهدید آمیز مَرد باعث شد دختر، سرمای خاصی را که تا مغز استخوانش نفوذ میکرد، حس کند. ترسی ناخواسته وجودش را فرا گرفت اما هنگامی که کلمه "دزدیدن" از دهان مَرد خارج شد جسارت و لجبازیِ ذاتیِ دختر بر ترسش از فضا و سرمای خاصی که لحن مرد داشت، غلبه کرد."
—«ببخشید؟
من نیومدم اینجا چیزی رو بدزدم، فقط...فکنم آدرس رو اشتباه اومدم، با اجازه.»
"سویون با همان لحن لجباز و صدایی که سعی میکرد نلرزد، جواب جئون جونگکوک را داد. او با ظرافت سعی کرد از کنار قامت بلند و سد مانند مَرد عبور کند، اما همین که خواست قدمی به سمت در بردارد، جئون بدون آنکه حتی نگاهش را از روبهرو بگیرد، دستش را به سرعت برق حرکت داد و بازوی ظریف دختر را میان انگشتان کشیده و بلندش گرفت. فشار دستش محکم نبود که آسیب بزند، اما آنقدر مقتدرانه بود که سویون را در جا میخکوب کرد. جونگکوک به آرامی چرخید و با نگاهی که انگار میخواست روحِ دختر را کالبدشکافی کند، به او خیره شد. او با پوزخندی که گوشه لبش نشست، زمزمه کرد":
—«"با اجازه"؟ فکر کردی اینجا یه کافه توی مرکز شهره که با یه معذرتخواهی ساده چمدونتو ببندیو بری؟»
"او یک قدم به سویون نزدیکتر شد، آنقدر نزدیک که سویون میتوانست سرمای نگاه او را حس کند."
«توی دنیای من، هیچی اتفاقی نیست. یا واقعاً اونقدر احمقی که آدرس سنگرِ "جئون جونگکوک" رو با یه مهمونی ساده اشتباه گرفتی، یا اونقدر باهوشی که فکر کردی با این لباس سفید و چهره معصوم میتونی از بازرسیهای من رد بشی.»
"جونگکوک نگاهی به بادیگاردهایش کرد و با سر اشارهای داد. بلافاصله درهای بزرگ خروجی با صدای مهیبی بسته و قفل شدند.
او دوباره به سمت سویون برگشت و گفت":
«تا وقتی نفهمم کی هستی و برای چی اینجایی، پاتو از این عمارت بیرون نمیذاری. حالا... میخوای به زبون خوش بگی کی تو رو فرستاده، یا جور دیگهای ازت بپرسم؟»
"بلافاصله پس از بسته شدن درهای عظیم و صدای مهیب ناشی از آن، ضربانی مثال نزدنی در سینه دختر شروع به کوبیدن کرد. قدرت تحلیل کلماتِ مَرد، آن هم درست زمانی که بازوی ظریفش در چنگ مرد قرار داشت، تحت محاصره بادیگاردهایی غول پیکر، در آن جمعیت که یکی از دیگری وحشتناک تر به نظر میرسیدند، از دختر گرفته شده بود. کلمات مرد را در مغزش تکرار میکرد و در نهایت با تمام توانش بازویش را تکان داد تا خودش را از چنگال او رها کند. دختر ترسید بود اما جسورانه و لجباز پاسخ داد."
—«چی میگی؟!
کسی منو نفرستاده. اصلا برایچی کسی بخواد منو بفرسته اینجا!
فقط اشتباهی اومدم. الانم می خوام برم. دستمو ول کن، حق نداری بی اجازه به من دست بزنی، این کارت...»
" لحن جسورانه و لجباز او باعث شد زمزمههای وحشتزدهای بین افراد حاضر در سالن بپیچد. هیچکس تا به حال جرئت نکرده بود با این لحن با "جئون جونگکوک" صحبت کند، چه برسد به اینکه به او دستور بدهد. دختر بلافاصله پشیمان شد و به خودش تشر زد. او آرزو میکرد که این فقط یک برخورد ساده باشد اما چشمان مَرد مقابلش این را نمیگفت. هر لحظه و هر ثانیه اضطرابِ دختر بیشتر میشد. این لحظه باید هرچه سریعتر پایان مییافت.
جئون از این همه جسارت در چشمان آن دختر ریزجثه، لحظهای جا خورد. دستش را شل کرد اما کاملاً رها نکرد. از شنیدن آن جمله پوزخند تلخی روی لبانش نقش بست که بیشتر شبیه به یک هشدار بود. او یک قدم دیگر نزدیک شد، طوری که سایه قد بلندش کاملاً روی سویون افتاد. نگاهش از روی چشمان لجباز سویون به سمت لبهای او و بعد به لباس سفید و معصومانهاش سر خورد."
—«حق ندارم؟»
"جونگکوک این کلمه را طوری تکرار کرد که انگار برایش خندهدارترین واژه دنیاست."
«دختر کوچولو، انگار هنوز نفهمیدی پات رو کجا گذاشتی. اینجا من تعیین میکنم کی چه حقی داره.»
"او ناگهان دست سویون را رها کرد، اما بلافاصله با لحنی که از سرما یخ میزد، رو به بادیگاردهایش گفت":
«گوشیشو بگیرید و چک کنید. خودشو هم ببرید به اتاق طبقه بالا... فعلاً مهمون ویژه من میمونه تا بفهمم این لجبازیش واقعیه یا فقط بازیگر خوبیه.»
"سویون هنوز میخواست به سمت در خروجی هجوم ببرد که دو بادیگارد غولپیکر مسیرش را بستند. جئون جونگکوک در حالی که به سمت پلهها برمیگشت، بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند، با صدایی رسا گفت":
«اگه سعی کرد فرار کنه یا چیزی رو بشکنه، مسئولیتش با خودشه. مراقب باشید خراشی روی بدنش نیفته... فعلاً باهاش کار دارم.»
- ۸.۴k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط