جونگکوک: اگه فکر کردی میتونی تنهایی با اون بازی کنی و ز
جونگکوک: اگه فکر کردی میتونی تنهایی با اون بازی کنی و زنده بمونی، سخت در اشتباهی.
الینا که تمام فشار این ساعات را در وجودش حبس کرده بود، ناگهان منفجر شد. او از جا پرید و با چشمانی اشکآلود و صورتی برافروخته، شروع به فریاد زدن کرد.
الینا: چی میخوای از جونم؟! فکر کردی من عروسک خیمهشببازی توام؟ تو حتی نمیفهمی چه بلایی قراره سرمون بیاد… تو هیچی نمیدونی! داری همهچیز رو نابود میکنی، هم منو، هم خودت رو! دست از تعقیب کردنِ من بردار، دست از این قهرمانبازیهایِ مسخرهات بردار!
او به سمت جونگکوک هجوم برد و با مشتهای کوچکش به سینهی او کوبید
الینا:بسه! دیگه نمیتونم… دیگه نمیتونم این همه فشار رو تحمل کنم، میفهمی؟ من فقط… من فقط میخوام تموم شه!
جونگکوک در یک حرکت سریع، دستانِ لرزانِ الینا را گرفت و با یک حرکت محکم، او را به سمت خود کشید. فاصلهی بین آنها به صفر رسید.
جونگکوک، بیصبرانه و با شدتی که ناشی از ترسِ از دست دادن الینا بود، لبانش را روی لبان او گذاشت.
الینا که در ابتدا از این حرکت ناگهانی شوکه شده بود، چشمانش را گشاد کرد، اما بعد از چند ثانیه، تمام هیاهوی ذهنش در آن لحظه فروکش کرد.
بوسه عمیقتر شد، طوری که گویی میخواستند در وجود یکدیگر حل شوند تا تمام آن تهدیدها و ترسها را برای لحظهای از یاد ببرند.
جونگکوک با همان شدت و دیوانگی، الینا را از زمین بلند کرد و به سمت تختِ گوشهی کلبه برد.
(اسمات میخوای برو کامنتا)⭐️
الینا که تمام فشار این ساعات را در وجودش حبس کرده بود، ناگهان منفجر شد. او از جا پرید و با چشمانی اشکآلود و صورتی برافروخته، شروع به فریاد زدن کرد.
الینا: چی میخوای از جونم؟! فکر کردی من عروسک خیمهشببازی توام؟ تو حتی نمیفهمی چه بلایی قراره سرمون بیاد… تو هیچی نمیدونی! داری همهچیز رو نابود میکنی، هم منو، هم خودت رو! دست از تعقیب کردنِ من بردار، دست از این قهرمانبازیهایِ مسخرهات بردار!
او به سمت جونگکوک هجوم برد و با مشتهای کوچکش به سینهی او کوبید
الینا:بسه! دیگه نمیتونم… دیگه نمیتونم این همه فشار رو تحمل کنم، میفهمی؟ من فقط… من فقط میخوام تموم شه!
جونگکوک در یک حرکت سریع، دستانِ لرزانِ الینا را گرفت و با یک حرکت محکم، او را به سمت خود کشید. فاصلهی بین آنها به صفر رسید.
جونگکوک، بیصبرانه و با شدتی که ناشی از ترسِ از دست دادن الینا بود، لبانش را روی لبان او گذاشت.
الینا که در ابتدا از این حرکت ناگهانی شوکه شده بود، چشمانش را گشاد کرد، اما بعد از چند ثانیه، تمام هیاهوی ذهنش در آن لحظه فروکش کرد.
بوسه عمیقتر شد، طوری که گویی میخواستند در وجود یکدیگر حل شوند تا تمام آن تهدیدها و ترسها را برای لحظهای از یاد ببرند.
جونگکوک با همان شدت و دیوانگی، الینا را از زمین بلند کرد و به سمت تختِ گوشهی کلبه برد.
(اسمات میخوای برو کامنتا)⭐️
- ۴۱۰
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط