{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p29

p29
سکوت عجیب بودی
الینا برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم لبخند زد.
جونگکوک اخم ساختگی کرد.

جونگکوک: به چی می‌خندی؟»
الینا خندید.
الینا: هیچی... فقط رئیس بزرگ مافیا داره به حرف من گوش میده.
جونگکوک: خیلی حرف می‌زنی.
الینا: و تو خیلی عاشقمی.

جونگکوک یک لحظه خشکش زد.

تهیونگ که از دور صحنه رو می‌دید، زد زیر خنده.

تهیونگ:بالاخره یکی پیداش شد رئیس رو ساکت کنه!

جونگکوک با اخم بهش نگاه کرد.
اما الینا دید...
گوش‌های جونگکوک کمی قرمز شده بود.
و اون لحظه فهمید...
شاید جونگکوک هنوز نگفته باشه، ولی قلبش مدت‌هاست که مال الیناست...
ویو شب:
شب شده بود.
الینا روی مبل نشسته بود، اما دلش آروم نمی‌شد.
جونگکوک چند ساعت پیش رفته بود و هنوز برنگشته بود.
تهیونگ که حال الینا رو می‌دید، گفت:
_نگران نباش. جونگکوک بلده از خودش مراقبت کنه.
الینا لبش رو گاز گرفت.
^من نگران خودشم...
همون لحظه صدای باز شدن در عمارت اومد.
الینا سریع بلند شد.
جونگکوک بود.
کت مشکی‌اش خاکی شده بود و اخم غلیظی روی صورتش داشت.
الینا با نگرانی جلو رفت.
الینا: خوبی؟!
جونگکوک فقط گفت:
_خوبم.
الینا: الکس چی شد؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_بهش گفتم اگه یه بار دیگه نزدیکت بشه، دیگه فقط با من طرف نیست.
الینا اخم کرد.
الینا: دعوا کردی؟
جونگکوک پوزخند زد.
جونگکوک: اون شروع کرد.
الینا: جونگکوک!
_ولی تمومش کردم.
الینا نفسش رو بیرون داد.
این مرد واقعاً دیوونه بود.

جونگکوک خواست از کنارش رد بشه که الینا دستش رو گرفت.
روی بند انگشتاش زخم کوچیکی بود.
چشم‌های الینا گرد شد.
الینا: آسیب دیدی!
جونگکوک سریع دستش رو کشید.
جونگکوک: چیزی نیست.
الینا: هست!
الینا دستش رو دوباره گرفت و بردش سمت مبل.
این پسر چرا یهو براش مهم شد؟
شرط: ۱۵ تا کامنت ۱۵ تا لایک⭐️
دیدگاه ها (۳)

p28ویو یک هفته بعد: نور صبح از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل اتا...

جونگ‌کوک: اگه فکر کردی می‌تونی تنهایی با اون بازی کنی و زنده...

my favorite enemy p8ویو تهیونگداشتم با الینا حرف میزدم که جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط