p28
p28
ویو یک هفته بعد:
نور صبح از پنجرههای بزرگ عمارت داخل اتاق میتابید. الینا روی تخت نشسته بود و موهای بههمریختهاش را پشت گوشش زد.
یک هفته گذشته بود.
یک هفته از شبی که همه چیز بین او و جونگکوک عوض شده بود.
اما جونگکوک...
هنوز مثل همیشه سرد رفتار میکرد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
الینا اخم کرد و از اتاق بیرون رفت.
وقتی به آشپزخانه رسید، جونگکوک پشت میز نشسته بود و قهوه میخورد.
الینا دست به سینه ایستاد.
الینا: تو واقعاً آدم عجیبی هستی.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_صبح بخیر به تو هم.
الینا: صبح بخیر نه! یه هفتهست داری مثل ربات رفتار میکنی.
جونگکوک بالاخره سرش را بلند کرد.
جونگکوک: همیشه همینم.
الینا چشمهایش را ریز کرد.
الینا: دروغگو.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
_چی؟
الینا جلو رفت و روی میز خم شد.
الینا::تو اونقدرها هم سرد نیستی.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
جونگکوک سرفهای کرد و نگاهش را دزدید.
جونگکوک: برو صبحونهات رو بخور.
الینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
الینا: اووو... پس خجالت هم میکشی؟
صدای خنده تهیونگ از پشت سرشان بلند شد.
تهیونگ: خدای من! رئیس بزرگ مافیا داره جلوی یه دختر هجده ساله کم میاره.
جونگکوک با اخم گفت:
_تهیونگ، خفه شو.
اما تهیونگ فقط بیشتر خندید.
در همان لحظه تلفن الینا روی میز لرزید.
شماره ناشناس.
الینا اخم کرد.
یک پیام آمده بود:
فکر کردی با بلاک کردنم همه چیز تموم میشه؟ من هنوز دوستت دارم، الینا.
رنگ از صورتش پرید.
جونگکوک متوجه شد.
جونگکوک: کیه؟
الینا سریع گوشی را خاموش کرد.
الینا: هیچی نیست.
اما جونگکوک گوشی را از دستش گرفت.
پیام را خواند.
چشمهایش سرد شد.
خیلی سرد.
تهیونگ لبخندش را جمع کرد.
الکس...
جونگکوک آرام گوشی را روی میز گذاشت.
آرام...
اما آن آرامش از آن مدل آرامشهایی بود که قبل از طوفان میآید.
او به الینا نگاه کرد.
جونگکوک: چندمین باره که بهت پیام میده؟»
الینا با تردید گفت:
_بعد از اینکه بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمش، چند بار تلاش کرد باهام حرف بزنه.
جونگکوک فکش را روی هم فشار داد.
جونگکوک: تو به من نگفتی؟
الینا: نمیخواستم دردسر
جونگکوک: میرم به الکس بفهمونم که تو دیگه به گذشته برنمیگردی.
الینا سریع جلویش ایستاد.
الینا: جونگکوک، نه!
اما او فقط به چشمان الینا نگاه کرد.
برای اولین بار بعد از یک هفته، احساساتش را پنهان نکرد.
_من نمیذارم کسی تو رو بترسونه.
و این جمله...
باعث شد قلب الینا تندتر از همیشه بتپد.
ویو یک هفته بعد:
نور صبح از پنجرههای بزرگ عمارت داخل اتاق میتابید. الینا روی تخت نشسته بود و موهای بههمریختهاش را پشت گوشش زد.
یک هفته گذشته بود.
یک هفته از شبی که همه چیز بین او و جونگکوک عوض شده بود.
اما جونگکوک...
هنوز مثل همیشه سرد رفتار میکرد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
الینا اخم کرد و از اتاق بیرون رفت.
وقتی به آشپزخانه رسید، جونگکوک پشت میز نشسته بود و قهوه میخورد.
الینا دست به سینه ایستاد.
الینا: تو واقعاً آدم عجیبی هستی.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_صبح بخیر به تو هم.
الینا: صبح بخیر نه! یه هفتهست داری مثل ربات رفتار میکنی.
جونگکوک بالاخره سرش را بلند کرد.
جونگکوک: همیشه همینم.
الینا چشمهایش را ریز کرد.
الینا: دروغگو.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
_چی؟
الینا جلو رفت و روی میز خم شد.
الینا::تو اونقدرها هم سرد نیستی.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
جونگکوک سرفهای کرد و نگاهش را دزدید.
جونگکوک: برو صبحونهات رو بخور.
الینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
الینا: اووو... پس خجالت هم میکشی؟
صدای خنده تهیونگ از پشت سرشان بلند شد.
تهیونگ: خدای من! رئیس بزرگ مافیا داره جلوی یه دختر هجده ساله کم میاره.
جونگکوک با اخم گفت:
_تهیونگ، خفه شو.
اما تهیونگ فقط بیشتر خندید.
در همان لحظه تلفن الینا روی میز لرزید.
شماره ناشناس.
الینا اخم کرد.
یک پیام آمده بود:
فکر کردی با بلاک کردنم همه چیز تموم میشه؟ من هنوز دوستت دارم، الینا.
رنگ از صورتش پرید.
جونگکوک متوجه شد.
جونگکوک: کیه؟
الینا سریع گوشی را خاموش کرد.
الینا: هیچی نیست.
اما جونگکوک گوشی را از دستش گرفت.
پیام را خواند.
چشمهایش سرد شد.
خیلی سرد.
تهیونگ لبخندش را جمع کرد.
الکس...
جونگکوک آرام گوشی را روی میز گذاشت.
آرام...
اما آن آرامش از آن مدل آرامشهایی بود که قبل از طوفان میآید.
او به الینا نگاه کرد.
جونگکوک: چندمین باره که بهت پیام میده؟»
الینا با تردید گفت:
_بعد از اینکه بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمش، چند بار تلاش کرد باهام حرف بزنه.
جونگکوک فکش را روی هم فشار داد.
جونگکوک: تو به من نگفتی؟
الینا: نمیخواستم دردسر
جونگکوک: میرم به الکس بفهمونم که تو دیگه به گذشته برنمیگردی.
الینا سریع جلویش ایستاد.
الینا: جونگکوک، نه!
اما او فقط به چشمان الینا نگاه کرد.
برای اولین بار بعد از یک هفته، احساساتش را پنهان نکرد.
_من نمیذارم کسی تو رو بترسونه.
و این جمله...
باعث شد قلب الینا تندتر از همیشه بتپد.
- ۱۰۰
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط