پارت سه

--پارت سه

جونگکوک:
تمام شواهد را ارائه دادم.
استرس تا مرزِ از پا افتادن من را کشانده بود.
لحظه‌ای که قاضی حکم را اعلام کرد، نفس در سینه‌ام حبس شد…
بی‌گناه.
قلبم آرام گرفت؛ دیگر نامنظم نمی‌زد.
همه‌چیز فقط یک شایعه بود…
بعد از دادگاه آزاد شدم و با خودم فکر کردم حالا که حقیقت روشن شده، زندگی‌ام دوباره به روال قبل برمی‌گردد.
اما اشتباه می‌کردم…
آن‌قدر خوشحال بودم که حتی به خانه هم نرفتم.
در راه، شیرینی گرفتم و مستقیم به شرکت رفتم.
همین که وارد شدم، نگاه‌ها تغییر کرد.
همه با حالتی عجیب نگاهم می‌کردند؛ نه خوشحال، نه ناراحت… فقط سرد.
به سمت دفتر مدیریت رفتم.
جونگکوک:
سلام… من برگشتم. بی‌گناهی‌ام ثابت شد.
(با لبخند)
مدیر شرکت:
سلام. بله، خبرش را شنیدم. از دیدار دوباره‌تان خوشحالم.
جونگکوک:
برگشتن به شرکت، خوشحالی‌ام را چند برابر می‌کند.
مدیر شرکت:
اما… آقای جونگکوک، باید موضوعی را با شما در میان بگذارم…
جونگکوک:
چی رو؟ می‌دانم آن شایعه باعث سقوط شرکت شد، اما بی‌گناهی‌ام ثابت شده.
مدیر شرکت:
درست است، اما همان شایعه کافی بود تا اعتبار شرکت به خطر بیفتد.
شما فردی شناخته‌شده هستید، اما نمی‌توانم اجازه بدهم دوباره اینجا کار کنید.
جونگکوک:
متوجه‌ام… و نیازی به تعریف نیست.
پس جوابِ سال‌ها زحمت و زندگی‌ای که پای این شرکت گذاشتم، همین بود؟
مدیر شرکت:
حق دارید ناراحت باشید، اما شرکت در اولویت است.
جونگکوک:
امیدوارم بدون من هم پیشرفت کند.
مدیر شرکت:
فعلاً با شما سقوط کرده بود، آقای جونگکوک.

--پایان پارت سه
دیدگاه ها (۰)

---شروع پارت دوجونگکوک: من کاری نکردم! من فقط می‌خواستم کمکش...

---«« پارت یک »»تهیونگ:روی مبل نشسته بودم و تلویزیون روشن بو...

part 6

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ⁸ « ویو سوجین » ( ۴ هفته بعد ) پس ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط